Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810116-54606S1

Date of Document: 2002-04-05

اداي احترام داستان جمعه نوشته: نادين گورديمر ترجمه: نيما ملك محمدي از لبهايم بخوان. چرا كه من حرف تو نمي زنم آن جا نشسته اي، و وقتي قطار تكان شديدي مي خورد، انگار به جلو خم مي شوي تا بشنوي. اما من حرف نمي زنم. اگر مي توانستم پيدايشان كنم مي توانستم نيمه ديگر پول را كه قرار بود وقتي انجامش دادم به من بدهند از آنها بگيرم. اما آنها رفته اند. نمي دانم كجا دنبالشان بگردم. گمان نمي كنم ديگر اينجا باشند، آنها در يك كشور ديگر هستند، آنها مدام در حال حركت اند، اين طوري است كه آدم هايي مثل مرا پيدا ما مي كنند به خاطر سرنگوني دولت ها خانه را ترك كرديم، سرباز وظيفه اي در طرف اشتباه; نه شغلي، نه نان و روغني در فروشگاه ها، و وقتي از مرز گذشتيم، مرز ديگري جلوي رويمان گذاشتند، و مرز ديگري... مقصد نهايي شما? كجاست ما نمي دانيم، ما نمي دانيم كجا مي توانيم بمانيم، جايي كه به جاي ديگري فرستاده نشويم، از يك كمپ به كمپ ديگر در كشوري كه نمي توانيد اوراق شناسايي هيچ بگيريد وقت حرف نمي زنم. آنها ما را آنجا پيدا كردند، در يكي از اين جاها - آنها پيدايم كردند و نجاتم دادند، آنها هر كاري مي توانند بكنند، آنها مرا با اين اوراق شناسايي و نامي كه به من داده بودند اينجا آوردند; نام خودم را دفن كرده ام، هيچ كس هيچ وقت از من بيرونش نخواهد كشيد. آنها كاري را كه مي خواستند انجام شود به من گفتند و همان موقع نيمي از پول را به من دادند. سير بودم، لباس داشتم كه بپوشم و در هتلي اتاق داشتم كه آدم ها قبل از اين كه تصميم بگيرند كجا غذا بخورند منوي سه رستوران مختلف را جلوي شان مي خواندند. در حمام شامپوي مجاني بود و كليدي براي يك صندوق شخصي كه به جاي پول درونش نوشيدني بود. آنها همه چيز را براي من آماده كرده بودند. او را براي ماه ها تعقيب كرده بودند و مي دانستند كي كجا مي رود، در چه ساعتي - هر چند چنان مرد مهمي بود، با زنش تنها بيرون مي رفت، بدون محافظان دولتي اش، چرا كه دوست داشت وانمود كند كه يك فرد معمولي است، يا مي خواست كه يك فرد معمولي باشد. آنها مي دانستند كه او درك نمي كند كه اين براي او غيرممكن است; و اين براي آنها ممكن ساخت كه به من پول بدهند تا كاري را انجام بدهم كه براي انجام دادنش به من پول داده بودند. من هيچ كس نيستم. هيچ كشوري مرا در سرشماري هايش به حساب نمي آورد، نامي كه آنها به من دادند وجود ندارد كاري را كه انجام شد هيچ كس انجام داد. بازو به بازوي همسرش بيرون رفت، به رستوراني با درهاي دوتايي براي دور نگه داشتن سرما، هماني كه هر هفته به آن مي رفتند، و پس از آن، هر چند به من گفته شده بود هميشه به خانه مي روند، به سينما رفتند. منتظر ماندم. فقط در يك كافه نوشيدني خوردم، همين، و برگشتم. مردمي كه از سينما بيرون مي آمدند نشان نمي دادند كه او را شناخته اند چرا كه مردم در اين كشور دوست دارند بگذارند رهبران شان معمولي باشند. مثل هر شهروند معمولي ديگري، دست همسرش را گرفت و به آن گوشه برد كه ورودي مترو به سمت پايين مي رود، و وقتي خودش را كنار كشيد تا بگذارد او جلوتر برود انجامش همان دادم طوري انجامش دادم كه براي آن به من پول داده بودند، همان طوري كه نشانه گيري ام را برايش امتحان كرده بودند، درست پشت سر. وقتي افتاد و وقتي برمي گشتم تا بدوم، يك بار ديگر انجامش دادم، همان طوري كه برايش به من پول داده بودند، براي اطمينان. همسرش دچار اين اشتباه شد كه قبل از اين كه ببيند چه كسي اين كار را انجام داده، كنار او به زانو افتاد. همه چيزي كه مي توانست به پليس بگويد، مطابق اسناد و بازجويي ها، اين بود كه او پشت مردي را ديده با لباس تيره، يك كت چرمي، كه از پله هايي كه به خيابان منتهي مي شده به بالا جست مي زده. اين شهر به خصوص، شهر شيبهاي تند و كوچه هاي تاريك است. او هيچ وقت چهره مرا نديد. حالا كه سال ها گذشته (در روزنامه خواندم ) او، به گفتن اين كه چطور هيچ وقت چهره ي مرا نديده ادامه مي دهد، هيچ وقت چهره كسي را كه آن كار را انجام داد نديد، اگر فقط چند ثانيه زودتر به بالا نگاه كرده بود... قادر بودند مرا پيدا كنند، هيچ كس كه آن كار را انجام داده بود من مي شدم. او تمام مدت به پشت سر من در كلاه تيره فكر مي كند (درواقع تيره نبود، چهارخانه قهوه اي و سبز روشن بود، كلاه گران قيمتي كه با آن پول خريده بودمش، بعد از آن سنگي درونش گذاشتم و به رودخانه انداختمش ). او به پشت گردنم فكر مي كند، همان اندكي از گردنم كه مي توانسته بين كلاه و كت چرمي ديده باشد. (كت را نمي توانستم به رودخانه بيندازم، رنگش كردم ). او به برق سر شانه هاي كت چرمي زير دايره نوراني چراغي كه بالاي پلكان بود فكر مي كند، و به پاهايم كه آنقدر سريع مي رود كه همچنان كه او جيغ مي كشد من ناپديد مي شوم. پليس موادفروشي را كه توي خيابان بالاي پله ها پيدايش كرده بودند دستگير كرد. نمي توانست بگويد كه آيا او همان مرد است يا نه، چرا كه هيچ چهره اي براي به خاطر آوردن در ذهنش و نداشت همين طور در مورد ديگراني كه پليس در خيابان ها گير انداخته بود و آنهايي كه سوابق جنايي داشتند يا جزء ناراضيان سياسي بودند، هيچ چهره اي نداشت. بنابراين دليلي نداشت بترسم. تمام مدتي كه از يك كشور به كشور ديگر مي انداختنم، مي ترسيدم، ترس از نداشتن اوراق شناسايي، ترس از بازجويي شدن، ترس از اما گرسنگي حالا چيزي نبود كه از آن بترسم. هنوز هم چيزي نيست كه از آن بترسم. من حرف نمي زنم. روزنامه ها را مي گردم و هر چيزي را كه درباره كاري كه انجام شده مي نويسند مي خوانم; پرونده بسته نشده، پليس، مردم، همه كشور همچنان مي گردند. تمام نظريه ها را خواندم، بعضي اوقات، مثل حالا، در مترو پشت روزنامه يك نفر ديگر يك جديدش را مي بينم. وقتي كه نيمه اول پول را از آنها مي گرفتم - به همين راحتي، في الفور! - چيزي به من نگفتند و من هم چيزي نپرسيدم. چرا بايد مي پرسيدم، چه حكومتي، هر طرفي، هر كجا، مرا استخدام? كرده آنها تنها كساني بودند كه چيزي براي من داشتند. و سپس من فقط نيمي از چيزي را كه قول داده بودند گرفتم و بعد از پنج سال، ماه بعد درست مي شود پنج سال، چيز زيادي باقي نمانده. گاه و بيگاه كارهايي كرده ام، بنابراين كسي سوال نمي كند كه پول اجاره خانه يا... را از كجا مي آورم. در محل مسابقات اسبسواري و يكي دو باري هم در باشگاه هاي شبانه كار كردم. از آن جاهايي كه اسمتان را در اداره كار ثبت نمي كنند. فكر مي كنم اگر تمام پولي را كه قولش را داده بودند به من مي دادند چه كار? مي كردم به جاي ديگري? مي رفتم وقتي به رفتن به كشور ديگري فكر مي كنم، همان طور كه آنها رفتند، درآوردن اوراق شناسايي و نام هيچ كسي كه آنها به من دادند در مرز، نشان دادن چهره ام... حرف نمي زنم. با هيچ كس گرم نمي گيرم. حتي هيچ زني. آن جاهايي كه كار مي كردم، پيشنهادهايي به من مي شد كه كارهايي انجام بدهم، جابه جايي اشياي مسروقه، خريد و فروش مواد: به نظر مي رسيد مردم به طريقي بو مي كشند كه من در دسترسم. اما نيستم! من اينجا، در اين شهر نيستم. اين شهر هيچ وقت چهره مرا نديده. فقط پشت مردي كه از پله هايي به بالا جست مي زده كه به خياباني در نزديكي ايستگاه مترو منتهي مي شده. مي دانم كه گفته شده كه شما به صحنه كاري كه انجام داده ايد برمي گرديد. من هيچ وقت نزديكش نرفتم، هيچ وقت از آن ايستگاه مترو رد نشدم. هيچ وقت به آن پلكان برنگشتم. هنگامي كه همسرش پشت سرم جيغ مي كشيد و من ناپديد شدم، براي هميشه ناپديد شدم. وقتي خواندم كه نمي خواهند در گورستان دفنش كنند، نمي توانستم باور كنم. او را در يك پارك كوچك جلوي كليسايي كه نزديك ايستگاه مترو است گذاشتند. يك مكان معمولي است بر خيابان اصلي، با چندتايي درخت كهنسال كه وقتي باران مي بارد از برگ هايشان روي راه شن پوش آب مي چكد. يك سنگ قبر هست و نرده هاي كوتاه، همين. و مردم موقع ناهار مي آيند، موقعي كه در حال خريد هستند مي آيند، از آن ايستگاه مترو مي آيند، از آن سينما، و روي راه شن پوش گام برمي دارند تا بالاي سرش بايستند، جايي كه او هست. گل روي گورش مي گذارند. من آنجا بوده ام. ديده ام. فاصله برايم نمي گيرم جايي است مثل هر جاي ديگري. هر بار كه آن جا مي روم، در مسير شن پوش قرچ قرچ پاهاي ديگران را دنبال مي كنم، حتي جوان ها را ديده ام كه گريه مي كنند، روي گورش گل مي گذارند و ورق هاي كاغذي كه چيزهايي شبيه شعر روي شان نوشته شده است (نمي توانم اين زبان را خوب بخوانم ). و مي دانم كه تحقيقات ادامه پيدا مي كند، متوقف نمي شود تا وقتي كه آن چهره را پيدا كنند، تا وقتي كه پشت هيچ كس بچرخد. تمام اينها هيچ وقت اتفاق نمي افتد. حالا كاري را مي كنم كه ديگران مي كنند. اين راهي براي ايمن بودن است، كاملا ايمن. امروز يك دسته گل سرخ ارزان خريدم، روبان كش مانندي برگ هاي شكسته و خارهاي مرطوبش را تنگ به هم فشرده بود، آنجا گذاشتمش، روي قبر، پشت نرده هاي كوتاه، جايي كه نام من با او دفن شده.