Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801227-54558S1

Date of Document: 2002-03-18

عشق جوهر زندگي از شبنم عشق خاك آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ و روح زدند يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد (مولانا ) عشق جوهر و روح زندگي است در همه چيز و همه كس در جهان هستي و خود بدون تغيير و لايزال است، عشق والاترين كالاهاست و ريشه در خانه خدا دارد. عشق در هر دلي كه غنچه كرد آن روح به بالاترين جايگاه نزد خداوند متعال برده مي شود. همه فضيلتهاي نيكو و نيكي ها كم كم راه خويش را به خانه حقيقي، در قلبي كه منزلگاه عشق است پيدا خواهد كرد و همه خصلتهاي ديگر پژمرده شده و مي ميرند. چرا كه عشق حد و مرزي ندارد و با هيچ شرطي محدود نمي شود و همانند منشا خود، خدا حاضر مطلق است. خداوند به بندگانش عشق مي ورزد و از آنهايي كه با تمام قلب و روح به وي عشق مي ورزند مواظبت مي كند و آن را به سوي خود جذب مي كند. والاترين صفت خدا عشق است زيرا كه عشق عظيم ترين و ماورايي ترين نيرو در همه كيهانهاي هستي است. از مجراي عشق، صفات الهي خداوند همچون آفتاب صبح مي درخشند. عشق قلب را نوراني كرده و الهام مي بخشد، ابتدا در قالب عشق انساني، خدمت به همسر و فرزندان و بستگان و دوستان و ايده آلهاي انساني است. آن گاه قلب با از خود گذشتن تصفيه مي شود و با خالص شدن، قلب را جايگاه عشق عالي و پروردگار مي گرداند كه هدف اصلي آفرينش است. تنها راه كسب عشق از طريق دادن عشق است، هر چه بيشتر بدهي، بيشتر مي گيري و تنها راه دادن عشق اين است كه آنقدر خود را از آن پر كني تا از تو لبريز شود و به مغناطيس عشق بدل شود و اما عشق انساني به چه؟ معناست عشق حالتي است كه در آن نشاني از رنجش نباشد و حالت گذشت جاوداني وجود داشته باشد، احساسي كه در برخورد با افراد ناتوان و بي ياور در ما ايجاد مي شود و يا زماني كه به بالين دوست بيماري مي رويم تا با او همدلي و همدردي داشته باشيم حالتي از گذشت و بخشايندگي در ما ايجاد مي شود كه اين همان پيوند محبت آميز مرد به زن، نگاه سرشار از احساس مادر به فرزند، محبت ما بين آموزگاران با شاگردان، سرپرستان با كارگران، مديران با كارمندان و... همگي گوياي نيروي عظيم و بيكران عشق است كه خداوند در تك تك موجودات و كائنات خود به وديعه نهاده است و جوهره و هستي حيات را به واسطه آن خلق نموده است. موانع رسيدن به يك عشق حقيقي - 1 عامل ترس: بايستي ترس را كه سرچشمه هر گونه تباهي و فروپاشيدگي و انحطاط مي باشد در خود ريشه كن كنيم. ترس همانند گياه هرزه نهفته اي در درون انسانهاست كه وقتي در ذهن و رفتار آدمي جوانه مي زند ذهن را در هم مي پيچد و قدرت تصميم گيري را از افراد سلب مي كند و به عنوان دژي محكم و در درون انسان مانع بروز عشق به اطرافيان و همنوعان مي گردد. - 2 عامل جاه طلبي: جاه طلبي آفت روح و ذهن است و همراه با ترس افراد را جهت كسب قدرت و موفقيت محدود مي سازد، در حقيقت جاه طلبي نوعي سودجويي فردي است كه به محصور شدن فرد و بي خاصيتي ذهن مجبور مي شود. بايستي در دنيايي كه همه دوستان و آشنايان و ديگران در تلاش براي كسب موفقيت و ارضا شدن مي باشند، بدون جاه طلبي زندگي كرد و بدون هيچ گونه انتظار پاداش و نتيجه از جانب اطرافيان عشق و محبت خود را نثار آنان كنيم. - 3 عامل احساس مالكيت: اين احساس در برابر عشق مانعي پديد مي آورد. زماني كه افراد به ماشين، خانه، لباس و افراد به ديده تملك نگاه مي كنند نوعي پايبندي عاطفي به آن پيدا مي كنند. در كوتاه مدت اين حس خود را عشق مي نامند ولي پس از مدتي ذهن دچار خستگي و بيزاري و كهنگي نسبت به اين امور مي كند و طبعا تمامي آنچه كه به آن وابسته بوده را رها كرده و به دنبال ابزار و افراد نو و جديد مي گردد. بنابر اين بايستي دانست كه عشق وراي حس مالكيت است و براي ايجاد آن بايستي كه تمام وابستگي ها را رها كرده و آزادانه عشق را نثار نمود. - 4 قضاوت و داوري و سنجش: زماني كه فرد دست به قضاوت و سنجش زد نشاني از عشق نخواهد بود چرا كه همواره سرگرم كشش و داوري است و در پي يافتن نقاط ضعف ديگران است، بنابر اين جايي براي عشق باقي نمي گذارد. هنگامي كه والدين به فرزندانشان عشق مي ورزند هرگز فرزندي را با فرزند ديگر نمي سنجند، زماني كه فرد خود را با نيك تر و يا والاتر از خود مي سنجند جايي براي دلباختگي و شكوفا شدن غنچه عشق باقي نمي گذارد. - 5 عامل وابستگي: وابستگي نوعي رابطه به ديگري به خاطر شادمان و خرسند شدن خويشتن است و اين وابستگي به ديگران فرد را برده خواهد ساخت بدين معني كه هرگاه در طول مسير زندگي خود به پدر و مادر، همسرتان و يا به ايده و يا شي ء خاصي وابسته شويد اين امر سرآغاز بردگي است. هنگامي كه به چيزي عشق مي ورزيم عشقمان تنها به همين جا نمي انجامد بلكه ما درخواست چيزي در ازاي آن داريم و در همين درخواست داشتن به ديگري وابسته حال مي شويم براي آنكه آزاد شويد بايستي در ابتدا رشته وابستگي هاي دروني را تشخيص داده و سپس آنها را پاره كرده و رها كنيد. بنابراين آزادي و عشق در كنار يكديگرند، عشق واكنش نيست، اگر من به اين دليل كه دوستم داري عاشقت باشم، اين يك داد و ستد و همانند خريد و فروش است ولي عشق نيست. دوست داشتن بدين معنا نيست كه درخواست پاداش داشته باشيم و يا حتي احساس كنيم كه به دادن چيزي پرداخته ايم. براي درك لذتهاي مادي و نگريستن به زيبايي هاي آن مانند: مشاهده پرواز يك پرنده، پرورش يك گياه، نگريستن به عظمت دريا و كوه و جنگل، همكاري و همياري با همنوعان و به دست آوردن خردمندي بايد حساسيت لازم را جهت گشودن دريچه هاي درون خويش ايجاد كرده و زندگي نماييم و اين حساسيت نيازمند آزادي است و براي آزاد بودن بايد عاشق باشيم، آزادي براي عشق حياتي البته است نه آن آزادي طغيان و نه آزادي انجام آنچه كه خواهان آنيم و نه برآوردن آزادانه و يا نهاني اشتياقمان، بلكه آزاديي كه پس از ادراك كل ساختار و سرشت اين مركزفرا مي رسد. آنگاه اين آزادي همانا عشق است. در انتها بايد گفت: عشق بندگي نيست، عشق تنفر، حسادت، جاه طلبي، احساس رقابت توام با ترس از شكست نيز نيست. هنگامي كه عشق باشد، شخصي و غيرشخصي، با و بدون هدف است. عشق عملي ترين امر جهان است. عشق همانند عطر گل خوشبو است، هم يكي و هم بسياري مي توانند آن را ببويند. آنچه كه مهم است عطر آن است نه، اينكه از آن كيست. پس وقتي تو نباشي عشق هست، هنگامي كه تو هستي، عشق نيست. ني من منم و ني تو تويي ني تو مني هم من منم و هم تو تويي هم تو مني من با تو چنانم اي نگار ختني كاندر غلطم كه من توام يا تو مني (مولانا ) معصومه زماني كارشناس ارشد روانشناسي منابع: براي جوانان، كريشنا مورتي، ترجمه رضا ملك زاده ضرورت تغيير: كريشنا مورتي، ترجمه رضا ملك زاده