Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801227-54554S2

Date of Document: 2002-03-18

شعر گل خورشيد عبدالجبار كاكايي تا مي دمد از ياد تو در شهر نشانها در معرض عطر كلماتند، دهانها عطر تن تو با نفس خاك چه كرده ست كامروز پر از بوي بهشتند، جوانها ديروز چشيده ست زمين طعم تو، امروز ذرات تو را تجزيه كرده ست به جانها اي كاش زمين خون تو را ترجمه مي كرد تا با گل خورشيد مي آميخت دهانها از تيغ گرفتند تنت را و سپردند در آن سوي مقتل به كمانها و گمانها اي زنده جاويد، همان روز سرت را از نيزه ربودند و سپردند به آنها گفتند فقط از لب و دندان و ندادند از رد نفسهاي شهيد تو، نشانها اي كاش مسيح نفست روح بريزد در كالبد منجمد مرثيه خوانها مثنوي ابر مهدي بهمني ابر بي باران غباري بيش نيست باغ بي گل خارزاري بيش نيست تشنه افتاده ست دشت و كوه ما مزرع ما، جنگل انبوه ما لاله دل خون شد به خاك از تشنگي دانه مدفون شد به خاك از تشنگي آهوان از دشت ها بگريختند جاي مشك از نافه ها خون ريختند جمله تبخال است وتاول خاك ما از لهيبابر آتش ناك ما چشمه خوشيده ست و خشكيده ست باغ تا سراب اي تشنه كو چشم و چراغ گر گرفت از تشنگي باغ دلم تازه شد بار دگر داغ دلم ابرخست مي كند يا آسمان تا فتاد از كار دست وداس مان سوخت از بيداد و خشم آفتاب كشتزاران پيش چشم آفتاب اي خدا ابري ز دريايي بر آر بذر باراني بر اين صحرا بكار تا بجوشد چشمه اي هرگوشه اي تا شود هر خوشه ما را توشه اي از تنور ده برآيد بوي نان نان فراوان از براي مردمان بوي نان تازه مهدي را گرفت در فضاي تازه شعرش پا، گرفت