Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801226-54549S2

Date of Document: 2002-03-17

آن كاسه سفالي آبي... مردي در كوچه فرياد كشيد: باغچه بيليه، فرش مي شوريم، باغچه بيل مي زنيم... و منظورش اين بود كه: آهاي، بيدار شويد، عيد نزديك است. پنجره را كه باز كردم، بوي غريبي در هوا جاري بود كه احساسي آشنا را زنده مي كرد و رنگ كوه با هميشه فرق داشت. من روسري گلدارم را بر سر كردم و ذوق زده از پله ها پايين دويدم: انگار مي خواستم به خودم ثابت كنم كه اشتباه نكرده ام و عيد واقعا نزديك است. از پرده هايي كه همسايه مان شسته بود و روي بند حياط پهن كرده بود، هنوز آب مي چكيد. خيابان از هميشه شلوغ تر بود و مردم سبك تر از هميشه راه مي رفتند. وقتي با تنگ پرماهي به خانه برگشتم، خانم همسايه با حيرت از من پرسيد: از حالا ماهي خريدي!؟ تا خجالت خود را پنهان كرده باشم، در چشم هايش نگاه كردم و گفتم: راستش، دلم مي خواد از حالا سفره هفت سين رو هم بچينم. تمام گوشه و كنار خانه را بايد پاك كرد تا خستگي شيرين آن رويايي شيرين تر به همراه آورد. روياي حاجي فيروز كه توي كوچه مي خواند، روياي گره زدن روبان قرمز دور كمر سبزه هايي كه سبز كرده ايم و روياي چيدن سفره هفت سين. آن كاسه سفالي آبي كجاست كه هر سال آب توي آن مي ريختم و سكه اي خوشبخت را در آغوشش رها؟ مي كردم دلم مي خواهد تخم مرغ ها را هفت رنگ بزنم تا رنگين كمان هم ميهمان سفره ما باشد. اما چقدر سخت است جدا كردن سيب قرمز در روز سيزدهم از آينه اي كه او را دوست مي دارد و چقدر سخت است راضي نگه داشتن اين پامچال هاي دل نازك. يادم باشد در موقع تحويل سال براي تمام آنهايي كه دوستشان دارم و بعد براي همه آنهايي كه دوستشان ندارم، دعا كنم و يادم باشد كه براي پاكي و بقاي آب، خاك و باد هم دعا كنم. فريده خرمي