Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801224-54513S1

Date of Document: 2002-03-15

شبگرد نوشته: اشتاين بك ترجمه: ايرج قريب * داستان جمعه موج بيكرانه هيجاني كه جمعيت را برسر شور آورده بود، پايكوبي ها و فريادها در باغ ملي، نرم نرمك جاي خود را به خاموشي مي داد. هنوز زير نارون ها، گروهي باقي بودند، كه چراغ آبي رنگ خيابان آنها و دو ساختمان عظيم را در دوردست، روشن كرده بود. آرامشي ناشي از خستگي بر مردم سنگيني مي كرد، بعضي از اين آشوبگران در تاريكي بناي فرار كردن را گذاشتند. چمن هاي باغ زير پاهاي جمعيت درهم و برهم شده بود. ميك، مي دانسته كه كار به پايان رسيده است. كرخي نابهنگامي را در نهاد خويش باز مي يافت. خستگي سنگين كسي را كه چند شب نخوابيده باشد حس مي كرد، ولي يك جور خستگي ناشي از بي حسي بود، خستگي خواب، خستگي گوارا و مستانه، كلاه و كاسكتش را روي چشم ها پايين آورد و دور شد، ولي قبل از رفتن دلش خواست براي آخرين بار نگاهي بكند و سرش را برگرداند. در وسط جمعيت كسي روزنامه لوله شده اي را افروخته بود و در هوا به دست داشت. ميك مي توانست ببيند كه شعله در اطراف پاهاي جسد عريان و خاكستري رنگي كه به درخت نارون آويخته بود، طواف مي كند. اين نكته به نظرش مسخره مي آمد كه به محض آنكه سياهان مي ميرند، رنگشان به خاكستري كبود گونه اي بدل روزنامه مي گردد مشتعل سر مرداني را كه به هوا بلند شده بود روشن مي كرد، مرداني ساكت، مرداني بي حركت، آنها چشم از به دار آويخته برنمي داشتند. ميك از آن مردي كه سعي داشت جسد را بسوزاند، خشمي به دل گرفته بود و به طرف مردي كه در تاريك و روشني در كنارش ايستاده بود برگشت و گفت: _ اينكه فايده اي نداره. آن مرد بي آنكه جوابي بدهد، دور شد. مشعل روزنامه اي، فرو مرد و در عوض تقريبا سرتاسر باغ را در تاريكي كامل فرو برد. ولي فورا كاغذ لوله شده ديگري افروخته شد و زير پاها قرار گرفت. ميك به مرد ديگري كه تماشا مي كرد نزديك شد و باز گفت: _ اينكه فايده اي نداره، اون كه حالا مرده، و اين كار هيچ تاثيري به حالش نداره. مرد دوم غرغري كرد ولي نگاهش را از روزنامه مشتعل برنداشت. _ خيلي چاق و چله است. يك عالمه پول واسه ارباب به بار مي آره و اين وكلاي قالتاق توش دخالتي نمي تونن كرده باشن. ميك حرف او را تصديق كرد. _ عقيده من همينه، وكيلاي قالتاق پيداشون نمي شه. اما سوزوندن اين كه به دردي نمي خوره. مرد به شعله نگاه كرد. _ خلاصه، اينكه باعث ناراحتي هيچكس نمي تونه باشه. ميك چشم هايش را از اين منظره انباشت. احساس مي كرد بي حس شده است. لابد مي خواست بيشتر ببيند. گويي كه در آنجا واقعه اي در جريان بود كه او مي خواست بعدها، به ياد بياورد تا مگر بتواند از آن سخن راند، ولي اين سستي، گيرايي منظره را از ميان برده بود. عقلش حكم مي كرد كه حادثه با اهميت و وحشتناكي اتفاق افتاده است، ولي چشم ها و احساساتش با اين مسئله توافقي نداشتند: يك چيز صرفا بي اهميت بود. زيرا نيم ساعت پيش، در آن هنگام كه هماهنگ جمعيت فرياد مي كشيد و تلاش مي كرد تا موقعيتي به دست آورد و در به دار زدن او كمكي كرده باشد، سينه اش از بغض چنان باد كرده بود، كه مي ديد، دارد گريه مي كند. ولي حالا همه چيز از ميان رفته بود، همه چيز غيرواقعي شده بود _ سواد جمعيت از مانكن هاي شق و رقي تركيب يافته بود، در روشنايي شعله، چهره ها چنان عاري از حالت بود كه به چوب ميك مي مانستند اين سختي، اين غيرواقعي بودن را در نهاد خويش نيز باز مي يافت. سرانجام برگشت و از باغ خارج شد. به محض آنكه از آخرين دسته هاي جمعيت، گذشت، سرماي تنهايي بر او غالب گشت. از خيابان با گام هاي پرشتاب عبور مي كرد و آرزو داشت يك نفر ديگر با او همراه شود. خيابان وسيع خلوت بود و درست حالت غير واقعي باغ را داشت. دو خط فولادين راه ترامواي در امتداد خيابان، بازتاب ضعيف نوري را كه بر سردر ويترين هاي تاريك مغازه ها منعكس شده بود و از چراغ هاي آن طرف خيابان، نور مي گرفت، انعكاس مي داد. ميك درد پنهاني را در سينه اش حس كرد و با نوك انگشتانش آن را ماليد. عضلاتش درد مي كرد. آن وقت يادش آمد كه وقتي جمعيت در زندان را شكست او در صف مقدم آنها بوده است و چهل مرد نيرومند، با انبوهي از ضربه هاي عميق، او را به در مي كوفته اند، درست مثل سر قوچ كه براي شكستن در به كار مي رود. او اين مسائل را به زحمت به خاطر مي آورد، و حالا نيز اين درد به نظرش همان كيفيت بي حسي و تنهايي را داشت. دو ساختمان بزرگ دوردست، كلمه نوشيدني كه با چراغ نئون بالاي پياده رو آويزان شده بود، نظرش را جلب كرد و بدان سو با شتاب قدم برداشت. آرزو داشت كه جمعيتي در آنجا باشد و گفت وگويي تا اين خاموشي از ميان برود: ولي آرزو مي كرد كه آدم ها براي مراسم لينچ نرفته باشند. صاحب بار، تك و تنها در بار كوچكش نشسته بود، او مرد لاغر، ميانه حالي بود كه سبيل هاي فرو افتاده اي با حالت قيافه يك موش پير، زرنگ، بازيگوش و ترسو را داشت. وقتي ميك داخل شد، اندكي سرش را بالا برد و گفت: _ مثه خوابگردا، مي مونين. ميك با تعجب او را برانداز كرد و گفت: _ آره، درسته، من عينهو خوابگردم از اونم مثل بدتر اين كه از يك بحران خوابگردي نجات پيدا كرده باشم. _ خب، اگه خواسته باشين من مي تونم، يه تيكه چيزي بهتون بدم بخورين. ميك فكري كرد و گفت: - نه، خيلي تشنه هستم. يه نوشيدني مي خورم. شمام اون جا بودين. مرد كوتاه قد بار ديگر سر موش وار خود را بالا برد. _ درس وقتي كه تموم شد، بعد از اوني كه حسابشو تصفيه كردن و همه چي تموم شد پهلوي خودم حساب كردم كه بايس بچه ها تشنه شون شده باشه، اونوقتش اومدم در مغازه رو باز كردم. تا حالا فقط شما اومدين. شايدم اشتباه كرده ميك باشم گفت: _ شايد بعدش بيان، هنوز يه عالمه، تو باغ هستند. بايس گفت آروم گرفتن. يك عده هم هستن كه مي خوان اونو با روزنومه آتيشش بزنن. اين كار هيچ فايده اي نداره. صاحب قد كوتاه بار گفت: _ به هيچ وجه فايده اي نداره. و سبيل هاي نازكش را پيچاند. ميك از نمكدان، چند دانه نمك در نوشيدني اش ريخت و جرعه بزرگي از ليوان لبريزش نوشيد و گفت: خيلي خودمو خوبه خالي حس مي كردم. صاحب بار، از روي پيشخوانش به طرف او خم شد; چشم هايش برق مي زد. _ شما از اول تا آخر اون جا بودين، از زندون گرفته تا ؟ همش ميك باز جرعه اي نوشيد و آن گاه به ليوان اش نگاه كرد كه دانه هاي نمك همچون دانه هاي كوچك تسبيح از ته آن بالا مي آمدند و جواب داد. _ از سر تا تهش بودم. من جزو اولين كساني بودم كه وارد زندون شدن و كمك كردم تا طناب پيچش كنند. خيلي وختاس كه بايد خود هموطنان قانونو اجرا كنند... وكلاي قالتاق ميان، و آدمو منصرف مي كنن. سرموش چندين بار از پايين به بالا جنبيد و گفت: _ حق با شماس، پناه بر خدا. وكيلا مي تونن اونارو از هر چي دلشون خواست نجات بدن، اما من خيالم تخته كه سيا بايس گناهكار باشه. _ او البته كه مقصره، يه كسي مي گفت كه اعترافم كرده. سر بار ديگر، از روي پيشخوان، جلو آمد. آقا پس بگين چه جوري شروع؟ شد آخه من فقط وقتي تموم شده بود، رسيدم از اون گذشته من يك دقيقه اون جا بودم و چند بار برگشتم در مغازه را باز كردم چون هر دفعه كه تشنه شون مي شد، يك ليوان نوشيدني مي خواستن. ميك ته ليوانش را پاك كرد و داد آن را پر كنند. خوب، البته، همه مي دونستن كه بايس اين اتفاق بيفته. من توي بار روبه روي زندون نشسته بودم... تموم بعدازظهر اون جا بودم. يه نفر اومد و گفت منتظر چي؟ هستي اون وقت، از خيابان گذشتيم، يك مشت آدم اون جا بودن و يك مشت ديگه هم اومدن. همشون وايستاده بودن كه داد و فرياد راه بندازن. بعد سر و كله رئيس پليس ناحيه پيدا شد و نطقي كرد، ولي مردم صداشون بلندتر بود، وادارش كردن ساكت يك شه نفر كه از اين اسلحه هاي خودكار لوله 22 داشت، تو خيابان رفت و همه چراغ برقارو شكوند بعد از اون خوب ديگه همه به طرف در زندون رفتن و درارو از پاشنه رئيس درآوردند پليس، قصد نداشت، هيچ كاري انجام بده... اين علامت اون بود كه يك مشت اشخاص باشرفو نمي خواد به خاطر نجات يه حيوون وحشي سيا، پس بزنه. صاحب بار، بازار گرمي كرد كه: _ به علاوه، با انتخاباتي كه در پيشه. _ خلاصه رئيس پليس شروع كرد به داد و بي داد راه انداختن كه: احتياط كنين بچه هاي من، پناه بر خدا! شما مرتيكه رو گم خواهين كرد آخه.. اون تو سلول چهارمه. آن گاه آهسته گفت: خيلي سوزناك بود، زندونياي ديگه نسبت به اين كار هيچ حس غروري نداشتن. اونارو از پشت ميله ها مي ديدم. هيچ وخ چنين قيافه هايي رو نديده بودم. صاحب بار كه به هيجان آمده بود، جرعه اي نوشيدني براي خود ريخت و آن را بالا كشيد. _ شايد خيلي دلشون واسه اين كار لك نزده باشه. خيال كنين كه سي روز حبستون كرده باشن و يك دسته لينج كننده وارد زندون بشن. آن وخت مي ترسين كه نكنه يارو رو با شما اشتباه بگيرن. _ منم همينو مي گم. خيلي سوزناك ما بودش همش به طرف سلول مي رفتيم تك تنها، با چشاي بسته، شق و رق ايستاده بود، مثلي كه قره مست بود. يكي از وسط جمعيت اونو انداختش پايين، اما اون بلند شد اونوخ يكي ديگه، كتك مفصلي بهش زد. سياهه چين و چروك خورد و اون وقتش سرشو روي زمين ساروجي كشوندن. ميك روي پيشخوان خم شد و با انگشت سبابه اش روي چوب قيرگون زد: _ هر چي گفتم، فقط عقيده شخصي خودم بود، يادتون نره، ولي خيال مي كنم كه همين كار اونو كشت. واسه اون كه وقتي كمك كردم لباساشو در بيارن حتي يك دفعه پشماي سينه اش نجنبيد، وقتي هم بالاي طنابش برديم، جنب نخورد. قول مي دم. به عقيده من اون از همون وختي كه نفر دوم زدش مرده بود. - اوه... كي اين كار رو؟ كرده تازه نتيجه اش كه يكيه. - نه، يكي نيستش. دلم مي خواد كه كاملا مرده باشه. خودشم همينو مي خواس، بايد اين كارم كرده باشه. ميك دستش را به جيب خود فرو برد و از آن پارچه آبي رنگ پاره اي را بيرون كشيد. _ اين يك تيكه از شلوارشه. صاحب بار خم شد تا پارچه را از نزديك ورانداز كند و ناگهان سرش را به سوي ميك تكان داد. - واسه اين يه دلار بهتون مي دم. - اوه نه، اصلا بحثشو نكنيم... - خب پس نصفشو دو دلار مي خرم. ميك او را با حالت مشكوكي نگاه كرد. _ مي خواين چيكارش؟ كنين _ گيلاستونو به من بدين! من ترتيب كارو مي دم. اينو روي يك مقوا به ديوار سنجاقش مي كنم. وقتي بچه ها برگردن، از نگاه كردنش حظ مي برن. ميك با چاقوي جيبي اش پارچه را به دو قسمت كرد و دو دلار صاحب بار را در جيبش قرار داد. مردك گفت: _ من يه دونه گراورسازو مي شناسم كه هر روز مياد اين جا. اون يك كارت و اسم درس مي كنه تا به ديوار بچسبونيش. آن گاه با لحن ملاحظه كارانه اي گفت: _ خيال مي كنين كه رئيس پليس ناحيه دست به توقيف هايي هم بزنه. _ البته كه نه. چرا حادثه سازي؟ كنه امشب كه هيچ كس رو سرزنش نكرد به محض اون كه بچه ها برن، رئيس پليس طنابو قطع مي كنه، و سياهه رو پايين مياره و گوله خلاصو ول مي كنه. صاحب بار چشم ها را به طرف در برگرداند. _ به خيالم مي رسيد كه بچه ها دلشون مي خواد يك نوشيدني بخورن، اما دارن ديگه دير مي كنن. _ حالا وقتشه كه برگردم خونه. حس مي كنم خسته شدم. _ اگر به طرفش جنوب مي رين، من درو مي بندم و باهاتون من ميام در خيابان هشتم، قسمت جنوب زندگي مي كنم. _ عجب، اين كه در دو قدمي منزل منه. من در خيابان ششم قسمت جنوبي زندگي شما مي كنم مجبورين درس از جلوي خونه من راستي بگذرين كه مسخره اس كه من نديدم شما از جلوي منزلم رد بشين. صاحب بار، ليوان ميك را شست و پيش بند بزرگش را درآورد كلاهش را سرش گذاشت و به طرف در راه افتاد و چراغ نئون تابلو و چراغ هاي دكان را خاموش كرد. هر دو لحظه اي در پياده رو توقف كردند و به پشت سرشان، به طرف باغ نگاهي انداختند. شهر خاموش بود. صدايي از باغ ملي به گوش نمي رسيد. در دوردست يك پاسبان گشت مي زد، و رشته هاي نور چراغ دستي اش را به ويترين مغازه مي ريخت. ميك مي گفت: _ نگاه كنين، درست مثل اين كه هيچ اتفاقي نيفتاده. _ خيلي خب! اگر بچه ها دلشون مي خواسته نوشيدني بخورن، بايد خيال كرد كه بعد به جاي ديگه رفتن. ميك گفت: _ اين همون عقيده منه. به راه افتادند و به طرف جنوب برگشتند و از اداره ناحيه پليس گذشتند. صاحب بار گفت: _ اسم من ولش است. فقط دو ساله كه تو شهر زندگي مي كنم. ميك بار ديگر احساس تنهايي كرد و گفت: _ مسخره س.. من تو اين شهر به دنيا آمدم، تو همون منزلي كه الان دارم توش زندگي مي كنم. من ازدواج كردم اما بچه دار نشدم. تو اين شهر به دنيا اومديم و همه ما رو مي شناسن. قدم زنان، از كنار چند خانه مجزا گذشتند. مغازه ها را پشت سر گذاشته بودند. مغازه ها و خانه هاي زيبا و باغ انبوه و پر درخت و چمن هاي هم سطح را كه تا حاشيه خيابان پيش آمده بود. سايه درختان عظيم بر اثر نور چراغ ها روي پياده رو منعكس شده بود. دو سگ دله شبگرد، بي آن كه شتابي به خرج دهند گذشتند و يكديگر را بوييدند. ولش با صداي آهسته اي گفت: _ از خودم مي پرسم اين سياهه چه جور آدمي بوده... ميك، از عمق تنهايي اش جواب داد: _ روزنومه ها همه گفتن كه اين يه غول بي شاخ و دم بوده. من تموم روزنومه هارو خوندم اونا همه چي رو گفتن. _ بله منم اونارو خوندم، ولي اينا حواستونو پرت كردن.. من سياهايي رو مي شناسم كه آدماي خوبي بودن. ميك سرش را برگرداند و اعتراض كرد: _ خوب پس؟ چي منم همين طور، سياهايي رو مي شناسم كه آدماي خوب و پاكيزه اي بودن. همين جور كه مي بينين من پهلو به پهلوشون كار مي كردم، اونا به اندازه سفيدا خوبن، اونقد خوبن كه دلتون مي خواد باهاشون معاشر باشين. ولي با اونايي كه غول نباشن، با اين يكي نه! شدت لحن او لحظه اي ولش را وادار به سكوت كرد و سپس گفت: _ من خيال مي كنم، چيزي از اون پسره يادتون نباشه. _ نه... اون فقط اون جا شق و رق وايستاده بود، دهنش بسته بود چشاشم بسته بود و بازوهاش به پهلوهاش آويزون بود. اون وقتش، همون جا بود كه يكي از اون آدما كتكش زدن. به عقيده من وقتي بيرونش آورديم مرده بود. ولش راهش را كج كرد و محكم به زمين پا كوبيد. - باغاي قشنگي اين جاها هس، بايس به سر موضوع اصلي برگرديم. او آن قدر نزديك شد كه شانه اش به ميك خورد. - من هيچ وخ وارد قضيه لينج يك سياه نبودم. اين كار چه تاثيري روتان گذاشت و بعد چي؟ شد ميك به نحوي غريزي از تماس با او پرهيز كرد. _ روي شما هيچ تاثيري نمي ذاره. سرش را پايين انداخت و بر سرعت قدم هايش صاحب افزود قد كوتاه بار تقريبا ناچار شده بود، بدود تا بتواند او را بگيرد. چراغ ها هر دم فاصله شان زياد مي شد. هوا خيلي تاريك بود و در او احساس آرامشي مي ديد. ميك ناگهان وارفت. _ مثل اين كه آدم تنه اش جدا شده باشه ولي راضي ام باشه. درس مثل اين كه يك خروار خورده، ولي خسته باشه و ميل خواب كنه. قدمش را آهسته كرد. _ نيگا كنين از آشپزخونه دود بيرون ميادش. من اين جا زندگي مي كنم. زنم واستاده و منتظر منه. در مقابل منزل كوچكش ايستاد. ولش كمرويانه پهلوي او قرار گرفته بود. _ هر وخ دلتون مي خواد بياين منزل ما يه نوشيدني بخورين، يا يه چيز ديگه اي نوش جون كنين تا نصف شب دكون من وازه، من از دوستام خوب پذيرايي مي كنم. مثل يك موش پير از جا پريد. ميك پشت سرش فرياد زد شب بخير. به طرف منزلش برگشت و از در عقب وارد شد. زنش موجود لاغر و غرغرويي بود و در برابر كوره آشپزخانه نشسته بود و داشت خودش را در برابر شعله گازي گرم مي كرد. نگاه سرزنش باري به ميك كه در آستانه در ايستاده بود، انداخت. آن گاه چشم هايش گشاد شد و بر چهره او خيره ماند و با صداي دو رگه اي گفت: _ با كي؟ بودي ميك بناي خنده را گذاشت. _ تو خيال مي كني كاملا حدست صائبه هان، چه چيزي تو را وادار كرد خيال كني كه من با يكي ديگه؟ بودم زن با لحن وحشيانه اي جواب داد: _ خيال مي كني نمي تونم از قيافه ات بفهمم...؟ ميك گفت: _ خيلي خب چون حدست درسته و همچي رو مي دوني چيزي بهت نمي گم. حالا كه اين طور شد بايس تا صبح منتظر روزنومه ها بشي. ميك متوجه شد كه در چشمهاي مظنون او آثار ترديدي ظاهر گرديده است و زن پرسيد: - سيا؟ بودش آيا سياهه رو؟ گرفتنش همه مي گفتن كه مردم اون جا مي رفتن. _ اگر خيلي حدست درسته خودت تنهايي قضيه رو حل كن. من هيچي بهت نمي گم. ميك از آشپزخانه گذشت و وارد حمام شد. آينه كوچكي به ديوار نصب شده بود، ميك كلاه كاسكتش را برداشت و به صورتش نگاه كرد و به خود گفت: _ خداي بزرگ، اون حق داشته. x برگزيده از نشريات قديمي