Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801224-54512S2

Date of Document: 2002-03-15

نگاه بهاري دگر... بنفشه سام گيس روبه روي صندلي من در محل كارم، پنجره اي است. پنجره اي در طبقه سوم يك ساختمان. ساختماني در يك خيابان شلوغ. از پشت اين پنجره، شاخه هاي نازك و كشيده يك درخت را مي بينم كه از چند روز پيش به شكوفه نشسته است. شكوفه هايي به مانند فندق هاي كوچك كه در فاصله هايي نه چندان منظم به شاخه چسبيده اند. بعضي هاشان هم كه پرز و نرمه سبزي بر سر دارند، به گل پرك هايي شبيه اند كه در كودكي كف دست مي تركانديم و پرزهاي زبرونرم گل پرك، كف دستمان را قلقلك مي داد. پس زمينه شاخه هاي نازك درخت، مستطيل هاي سيماني و بدريخت و قواره اي است كه نام ساختمان برشان نهاده اند. كثيف و دودگرفته كه انگار در مسابقه بلندي قامت شركت كرده اند. هر يك سعي دارند گوي سبقت بلندي را از آن ديگر بربايند. با آن دودكش هاي چرك آلود و آنتن هاي صدهزار شاخه تلويزيون كه كج ومعوج روي پشت بام ها نصب شده اند... و شاخه هاي درخت در اين پس زمينه تاب و آفتاب مي خورند. هر روز از كوچه اي مي گذرم. كوچه اي باريك كه نمايش را از سال هاي دور حفظ كرده است. كوچه طاق گنبدي بر سر دارد كه آن طاق گنبدي، سقف بازارچه كوچكي است. بازارچه اي به وسعت همان طاق گنبدي، كوچك و جمع وجور. در آن فضاي كوچك و زير طاق گنبدي شكل، نزديك ظهر و دم غروب، بوي خاك نم خورده مي پيچد و بوي تنور نانوايي كه آتش كرده اند و بوي ترش و خنك سبزي و پرتقال. از دهانه جوي باريك زيرگذر، آب زلالي روان است اگر زلالش را با زباله اي آلوده نكنند. آواز آب روان، سر ظهر و بعد از غروب، تنها صدايي است كه سكوت زيرگذر را مي شكند. & & & روبه روي خانه ما باغي است. ديوارهاي باغ بلند است و باغ، پردرخت. هر چند كه بيشترشان خشكيده اند و تنشان سال ها هست كه لخت مانده است. تنها، گاه كه در چوبي و خاكستري رنگ باغ از هم گشوده مي شود، سايه يك كلبه آجري كه دو رديف پله از زمين بر كف دارد، با شيرواني قرمز رنگ و ناودان هاي جدا از هم، از پشت درختان باغ سرك مي كشد. آجرهاي كلبه، در انتهايي كه به زمين مي رسد دود خورده و سوخته است. نشان از زماني دارد كه آجرها همجوار آتشي بوده اند كه نفسش، جان آجرها را سوزانده است. پيرزن و پيرمردي در اين كلبه آجري ساكن هستند. عمرشان به عمر كلبه كنايه مي زند. پيرمرد و پيرزن نگهبان باغ هستند كه آنها هم مثل درختان باغ، سال هاست كه از ياد رفته اند. پيرمرد در پايان هر ماه، جارويي به دست مي گيرد و برگ هاي فروريخته و خاشاك باغ را جارو مي زند. اين را از صداي خش خش ممتد جارو بر كف سنگفرش باغ مي توان فهميد. نزديك غروب هم، آتشي به توده برگ ها مي گيراند و بوي نمور و شور برگ هاي سوخته تمام كوچه را و تمام خانه ها را پر مي كند. غروبهاي تابستان، كوچه پررفت وآمد، مي شود اوقات فراغت پيرزن، صندلي كوچك چوبي در آستانه در مي نشيند و پيرزن با چادر نماز خاكستري و گل هاي ياس سفيد بر زمينه اش، نشسته بر آن صندلي در چارچوب در مي شوند يك تابلوي قديمي. & & & تقويم را نگاه مي كنم. سه روز به عيد مانده است و من براي اين روزهاي آخر سال جان مي دهم. لحظه هايي كه به سرعت به دنبال هم مي دوند. روزهايي كه عمرشان در سال قديمي تمام مي شود. آدم هايي كه با دست هاي پر مي آيند و مي روند. قنادي هايي كه آشپزخانه هاشان از بام تا شام به راه است و عطر وانيل و دارچين و هل و زعفران از يك فرسخي شان اشتها مي آورد. سبزي فروشي هايي كه تربچه هاي قرمز را زينت دسته هاي سبز و معطر سبزي كرده اند و در كنار نوبرانه چاقاله بادام در سيني فلزي نشانده اند. & & & شكوفه هاي درخت شكفته اند باريز برگ هاي سبزي كه در دلشان ميوه هاي كوچك قهوه اي و سرخ نشسته است. گنجشك كوچك وقتي بر سر شكوفه هاي شكفته مي نشيند نوكي هم به آن گل هاي قرمز و قهوه اي مي زند و گاهي به شيشه هاي خاك گرفته نگاه مي كند. اطراف گنجشك كوچك، حالا، باغ و بوستاني شكفته است كه سياهي تلخ ساختمان هاي دودگرفته را هم تعديل كرده است. به ميله هاي سبزرنگ سقاخانه تكه پارچه هاي كوچك رنگي گره زده اند. ضريح كوچك سقاخانه گلستاني شده از رنگ ها. سرخ و سفيد و آبي و زرد و... دنباله هاي رنگي تاب مي خورند و پرتو شمع ها بر ديوار سبزرنگ سقاخانه سايه مي اندازد. پيرمردي كه در باغ روبه روي خانه ما زندگي مي كند مشغول جارو كشيدن كف باغ است. اين را از صداي خش وخش جارويش مي توان فهميد... در باغ نيمه باز است. دزدانه از نيمه باز در نگاه مي كنم. بر كف باغ كوچك ترين ذره اي از خاشاك نمي توان ديد. در گوشه اي، پيرمرد مشغول انباشتن برگ ها و خاشاك در يك گاري دستي نزديك تر است به او، گلدان هاي شمعداني، 30 20 تا تا بسيار كنار هم نشسته اند و پيرزن با قدم هايي آهسته اما دوباره زنده به بوي شمعداني و بهار، يك يك گلدان ها را به بغل مي گيرد و در دالان درختان لخت و بي بر راهي مي شود به سوي كلبه آجري. نگاهم به گلدان هاي شمعداني گره خورده و تصويري از سفره هفت سين پيرمرد و پيرزن را در ذهنم، چيده ام كه دستي به شانه ام پيرزن مي خورد با صورتي چروكيده، گلداني شمعداني به دست من مي دهد و با لبخندي بي دندان مي خواند: گل اومد، بهار اومد ميرم به صحرا...