Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801224-54506S1

Date of Document: 2002-03-15

ديوانه در قفس ماند لذت 1 روز فارغ التحصيلي يادت؟ هست فرم تسويه حساب را از آموزش گرفتي و تا حياط دانشگاه آن را با تعجب نگاه كردي. در حياط دانشگاه از يكي پرسيدي كه خيابان پاكستان كجاست. با حسرت نگاهي به توانداخت. هنوز مبهوت بودي. گوشه يك نيمكت كثيف نشستي و به درخت ها نگاه آبادان شهري است با ساختاري شركتي. شركتي لغتي است كه ناخودآگاه به زبان مي آيد و حالا ديگر با بوي گازهاي مختلف خبر پالايشگاه و نفت و... را بله مي دهد آبادان كشورها براي مبارزه با تروريسم همكاري نزديكي دارد. جنگ كردي. به پرنده ها. پروازشان چشمت را با خودش مي برد تا عمق آبي بي انتهاي آسمان. آرام نگاهي به ورقه تصفيه حساب انداختي. باورش سخت بود اما تو فارغ التحصيل شدي. بعد از نزديك به دو دهه درس خواندن توانستي يك مدرك خوب دانشگاهي بگيري. لذت آسمان آبي و پرواز پرنده ها مي ريخت توي دلت. لحظه اي خنده ات گرفت. همه چيز تمام شده بود. آن روز انديشيدي كه خيلي زود پول هايت را جمع مي كني و وقتي در كارت جاافتادي، قرض هاي پدرت را هم مي دهي بيچاره خيلي تلاش كرده بود تا به اين جا برسي... نشسته 2 بودي روي لبه يكي از نيمكت هاي دانشگاه و دوستان قديمي دوره ات كرده بودند. با اين كه از فارغ التحصيلي ات چهارماه گذشته بود ولي هنوز وقتي پايت به دانشگاه مي رسيد احساس مي كردي كه هنوز دانشجويي و اين ساختمان و آدم هايش، همه تلاش مي كنند تا تو چيزي ياد بگيري. هنوز وقتي استاد را مي ديدي با احترام خاصي احوالپرسي مي كردي و از وضعيت درس ها فقط مي پرسيدي يك سوال بود كه مدام تكرار مي شد و تو نمي دانستي در مقابل چهره هايي كه آشكارا به تو ترحم مي كردند، چه بگويي. وقتي ميان دوستان قديمي ات روي نيمكت هميشگي نشسته بودي، از نگاه ها و حرف هاي تكراري خسته شدي. آن ها وقتي مي فهميدند بعد از چهارماه هنوز بيكاري، حرف هاي عجيبي مي زدند. يكي مي گفت، آگهي هاي استخدام را با دقت مرور كن. يكي ديگر ماجراي برادرش را تعريف مي كرد كه سه سال بعد از فارغ التحصيلي سركار رفت و پولدار شد. بارها اين حكايت را از آدم هاي مختلف شنيدي. مي خواستي تنهايت بگذارند تا تو دوباره مثل گذشته ها به آسمان نگاه كني. روي 3نيمكت دانشگاه برف نشسته بود و نمي توانستي بنشيني. كنار نيمكت ايستاده بودي و به راهنمايي هاي يكي از اساتيد گوش مي كردي. او مي گفت كه برو و مهاجرت كن. مي گفت به فكر دكترا باش. تو قرض هاي پدرت را در خرج هر روزه خانه و سن بالايش ضرب مي كردي و فكر مي كردي كه چه خوب مي شد اگر مي توانستي قرض هايش را اما بدهي تو هنوز پول روزنامه ات را از پدرت مي گرفتي. پيرمرد هيچ وقت اعتراض نمي كرد و وقتي نارحتي ات را مي ديد، قيافه اش شبيه همان استادي مي شد كه برايت دل مي سوزاند. همه نگران بودند و از اين كه نگراني شان را با جمله هاي تابلويي مثل: چقدر حيف شد... يا تو حقت بيشتر از اين ها بود... به رويت بياورند هيچ ابايي نداشتند. ساكت مي ايستادي و گوش آن مي كردي روز برفي هم با اين كه 10 ماه از فارغ التحصيل شدنت گذشته بود، اما باز در مقابل ترحم ديگران هيچ پاسخي نداشتي كه بگويي. استاد قديمي ات يكريز حرف مي زد، بدون اين كه به تو اجازه حرف زدن بدهد درست مثل سركلاس. اما تو به كفش هاي سوراخت فكر مي كردي كه آب تويش رفته بود و پاهايت يخ زده بود. هراز چندگاهي هم به دستكش هاي چرمي استادت نگاه مي كردي و از اين كه مبادا، بي احترامي شود، دست هايت را در جيبت استاد فرومي كردي با هيجان و حرارت از آن طرف حرف مي زد. از دانشگاه ها، از موقعيت هاي شغلي و.. تو خيلي سعي كردي، يواشكي نگاه به آسمان بياندازي، ولي هم نگاه استادت نمي گذاشت و هم دانه هاي برف كه مي ريختند روي صورتت. آخرين 4كتاب ترجمه شده مارگريت دوراس را هم خواندي و رفتي سراغ فوئنتس. هوا هنوز بوي برگ هاي تازه سبز شده را مي داد و تو لبه نيمكت كثيف دانشگاه كتابي را ورق مي زدي. خانه هم شلوغ بود و هم كوچك. چهار خواهر و تنها برادرت در دو تا اتاق سه در چهار نمي توانستند پاهايشان را دراز كنند. عادت تازه ات برايت خيلي جالب مي آمدي بود هر روز روي نيمكت دانشگاه و كتاب مي خواندي. ديگر نگاه هاي ترحم انگيز و جملات تابلو جايشان را به متلك هاي بي مزه داده بود. هر كسي چيزي مي گفت و لبخند كوچكي تحويلش مي دادي و عينك را جابه جا مي كردي. آمدن به دانشگاه چند حسن داشت. اول اين كه ديگر ناچار نبودي هر روز از پدرت پول روزنامه بگيري تا آگهي هاي استخدام را مرور كني، چون كتابخانه دانشگاه، همه روزنامه ها را داشت. دوم اين كه با خيال راحت ادبيات مطالعه مي كردي. يعني چيزي كه به آن عشق داشتي و با همين عشق فارغ التحصيل شده بودي. حسن آخر هم گذران روز بود. از بيكاري احساس مي كردي تك تك سلول هايت مي پوسند و از درون متلاشي با مي شوند اين وضعيت حداقل هر روز صبح از خواب بيدار مي شدي و از خانه بيرون مي زدي از اين كه با بيكاري دنباله دارت آينه دق مادرت باشي، راضي نبودي و آمدن هر روز به دانشگاه اين مشكل را حل مي كرد. دانشگاه 5 شلوغ بود. يكي از تو پرسيد كه ساختمان آموزش كجاست. با دستت نشانش دادي. پشت لبش تازه سبز شده بود و هنوز سبيل هايش را نزده بود. دانشجوي تازه واردي بود كه مي خواست استخدام شود. هميشه اوايل پاييز، ورود دانشجوهاي جديد اوضاع دانشگاه را به هم مي ريخت. او كه رفت نگاهت پشت سرش بود. پشت سرش نشسته بودي روي يك نيمكت كثيف و كتابهاي ساختارشناسي را مرور مي كردي. در يك سال و نيمي كه فارغ التحصيل شده بودي، حياط دانشگاه عوض شده بود. بعضي از درختان را بريده بودند و جايش نيمكت گذاشته بودند. تو روي يكي از همين نيمكت هاي جديد يك آگهي استخدام پيدا كرده بودي و در آموزش هم شركت كردي. اميد چنداني نداشتي. اين چهاردهمين باري بود كه در يك سال و نيم اخير در آزمون استخدام شركت مي كردي و بعد از قبولي درگزينش رد مي شدي. وقتي دانشجوي تازه وارد ساختمان آموزش شد، نگاهت را برگرداندي و فكر كردي اي كاش همه اين گزينش ها را قبل از ورودت به دانشگاه انجام داده اگر بودند اين كار را مي كردند، تو حتما به دنبال كار تازه اي مي گشتي و وضعيت اين گونه نبود. كنارت 6 يكي از دوستان قديمي ات نشسته بودي كه يكسال از فارغ التحصيلي اش مي گذشت. ماجراي گزينش هايي كه شركت كرده بود را با جزييات برايت تعريف مي كرد. اين كه چگونه به خاطر عضويت پسر پسرعموي مادربزرگش در يكي از سازمان هاي سياسي مخالف هر بار از گزينش رد مي شد. ماجراي كارهايي كه انجام داده بود را تعريف مي كرد. منشي گري، ويزيتوري و رانندگي آژانس روي ماشين يك آقاي پولدار. عصبي بود و مدام نق مي زد. وقتي در اوج عصبانيت فرياد كشيد و از بيكاري و وضعيت خود ناليد، با آرامش نگاهش كردي و آسمان را به او نشان دادي. پرنده هاي در حال پرواز و آبي عميقي كه انتهايي نداشت. به او گفتي كه هر روز روي اين نيمكت نشسته اي و هر وقت كه خواست تو را ببيند مي تواند به دانشگاه بيايد. قبل 7 از زمستان بيست و هفت مرتبه ديگر دوست بيكارت را ديدي و در بيست و هشتمين ديدار سه نفر ديگر از دوستان قديمي ات نيز به همراه او آمدند. آن ها هيچ كدام سابقه بيكاري شان به يك سال نرسيده بود و هنوز به اندازه نصف تو نيز از گزينش هاي استخدامي رد نشده بودند. تو در آستانه دومين سالگرد فارغ التحصيلي ات با آرامش به آن ها نگاه كردي و نگفتي كه پدرت به دليل قرض هايش گوشه زندان است و خانواده ات ديگر نمي توانند اجاره خانه را تهيه كنند. نگفتي كه در اين مدت چند بار در مقابل سوالات يك گزينش حسابي قرار گرفته اي و چند بار نمره علمي ات، بهترين نمره در بين سه هزار نفر شركت كننده فقط بوده به آسمان نگاه آسمان كردي و پرنده هاي بيشمارش. لحظه 8تحويل سال جديد چهار نيمكت اطرافت پر بود از دوستان قديمي ات. اول غر مي زدند، اما وقتي كمي با هم حرف زديد ساكت يكي شدند كتاب مي خواند و بقيه آسمان را تماشا مي كردند. از هم دوره هايت همه فارغ التحصيل شده بودند و تقريبا نيمي از آن ها بر روي نيمكت ها نشسته بودند. شكوفه هاي 9 بهار با باد ارديبهشت مي ريختند روي سر تو و دوستانت. نمي دانستي چند نفر اطرافت نشسته اند و زيرباران گلبرگ هاي ريز شكوفه هاي سفيد آسمان را تماشا مي كنند40 300؟ نفر؟ نفر 50؟ نفر حياط دانشگاه پربود از دوستانت كه نشسته بودند روي نيمكت ها... بعضي هم روي زمين نشسته بودند بعضي ها پاي درختي. كسي از ردشدن هزارباره در گزينش حرفي نمي زد. شايد آن ها هم پدرهايشان در زندان مرده بودند و خانواده شان گرسنگي مي كشيدند. آن ها فقط يك نقطه اشتراك قوي داشتند، كاغذهايي كه در جيبهايشان باد مي خورد. مدرك ليسانس، جيب همه را پر كرده بود.