Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801220-54442S1

Date of Document: 2002-03-11

اگر به اوج نمي رسانيم به ابتذال هم نكشانيم اشاره: وضعيتي كه شعر امروز ايران با آن روبه روست، در بحث ها و نوشته هاي بسياري مورد نظر قرار گرفته است. در شماره هاي پيشين، موضوع بحران مخاطب در شعر امروز را از نگاه استادان، شاعران و منتقدان به بحث گذاشتيم. در اين شماره نيز نوشته احمدنوري زاده، شاعر و مترجم را كه كارهاي او درباره شعر ارمني شناخته شده است، مي آوريم: احمد نوري زاده خوشبختانه هنوز حساسيت هاي مغزي - ذهني خود را به مثابه يك ارگانيسم حياتي ذي شعورويك انسان جامعه معاصر از دست نداده ام وخيلي خوب واقف هستم، كساني كه دلشان مي خواهد در پروازهاي توهم آميز تخيل و روان، خود را شاعر بپندارند، پس از خواندن اين سطرها زبان به لعن و نفرين من خواهند گشود و از اين كه به برج عاج حبابگونه شان تازيده ام با من از در قهر و دشمني درخواهند آمد; اما بايد صادقانه بگويم كه قصد بنده تاختن به برج عاج حبابگونه هيچكس نيست، بلكه تنها وظيفه دارم به مثابه يك خواننده علاقه مند شعر كه به يمن آشنايي اندك خودبا زبان فارسي سعادت آن را يافته است كه آثار شعري بزرگان جاودانه اي چون مولانا و فردوسي وحافظ را زمزمه كند و به همهمه هاي درياي كران ناپيداي شعر و ادب پارسي گوش جان بسپارد، درد و اندوه ژرف خودرا از خواندن چركنويس هاي گنگي كه گاه در برخي روزنامه ها وهفته نامه ها و ماهنامه ها به عنوان شعر معاصر به چاپ مي رسند، ابراز در كنم اين مقال و مجال تنگ به هيچ وجه قصد آن نيست كه رسالت اجتماعي شعر در هر زمان و اين زمان تبيين شود و وظايف تاريخي هنرمند شاعر به مثابه وجدان آگاه زمانه به او گوشزد شود; بلكه مايل هستم بپرسم آيا عادلانه است شعري كه فردوسي ها و حافظها وسعدي ها وده ها وصدها شاعر بزرگ ديگر را دردامان خود پرورده به جايي برسد كه براي مثال اين سطرها: ... اهل رفت وآمد هم كه /نباشي باز شدن پنجره ات همان و / شيشكي شدن اين همه كاج همان! ... يا اين سطرها: ... ويولن زن روي /بام پسرش آرشه / امير براي زرورق كشيد. يا: دخترش كه رفته بود گل /بچيند دامنش به شاخه ها گير كرده /بود داشت آرزو بوي عطر /مي داد حالا صبح هاي خواب نرفته /و عصرهاي بيدار /نشده تا كوچه پس كوچه هاي تاريك /پرسه زن بيخ ريشش /چسبيده اند ... و صدها چركنويس ديگر از اين دست به مثابه شكل تكامل يافته آن در هر جايي - چه در صفحه هاي جرايد و چه در صفحه هاي برخي مجموعه ها - صداي گوشخراش جغ جغه هارا در ذهن تداعي؟ كنند بنده به هيچ وجه مايل نيستم در دوره اي كه هر مدعي نافرهيخته آتشين مزاج چندين ايسم در آستين دارد و تا لب به شكوه بگشايي چندين اصطلاح كه عموما هم داراي هاي ايسم بلند بالاي وارداتي مانند پست مدرنيسم; آوانگارديسم; و سمبوليسم دادائيسم حتي و نمي دانم چه ايسم و چه ايسم ديگر را بدون ذره اي آشنايي به محتوا و مفاهيم و ضرورت هاي تاريخي اجتماعي خاص آنها; برايت رديف مي كنند; نشاني مرحوم شمس قيس رازي و المعجم و بحور عروضي و قوافي و بحر متقارب چندين و چند هزار بيتي مرحوم فردوسي وشاهنامه اش را بدهم و يا عرض كنم كه پيش نيما مرحوم از آن كه شعر آي آدم ها را با وزني كه به نام خود او به وزن نيمايي شهرت يافته، ارائه كند، منظومه را افسانه در بحر متدارك سروده بود و تازه بعد از آن دست به نوآوري در عرصه وزن وشكل و بيان مضموني شعر زد كه آن هم ضرورت و نياز زمانه بود; بلكه مي خواهم عرض كنم كه صرف نظراز تعريف شعر و ضرورت و رسالت انساني واجتماعي آن، شعر هم يك هنر كلامي است و مانند هر هنر ديگري قواعد و ويژگي هاي فني و دستوري خاص خود را دارد. نه، سوء تعبيرنكنيد. نمي خواهم سنگ شعر كلاسيك و بحور عروضي و قوافي را به سينه بزنم يا پشت آنها سنگر بگيرم و بگويم شعر حتمابايد كلام مخيل و موزون و مقفي باشد ولاغير. نه، بلكه مي خواهم بگويم اگر شعر تاب آن را ندارد كه بار مسئوليت رسالت انساني و اجتماعي اش را - كه شاعر به مثابه شهروند جهان معاصر به ناگزير بايدبه آن تن دردهد - بر دوش كشد; موظف است به ارزش هاي ادبي - كلامي وديگرويژگي هايي كه شعر را به مثابه كلام فاخرمخيل و نه الزاماموزون و مقفي از پريشانگويي هاي بيمارگونه متمايز مي كند، وفادار بماند. چه در غير اين صورت نمي توان جز ابتذال نام ديگري بر آن نهاد. تا كار به جنجال نكشيده بايد عرض كنم منظور از رسالت انساني - اجتماعي شعر صرفابه معني پرداختن شاعر به حديث نفس با مفهوم خاص آن نيست، بلكه هر شاعري حق دارد و مي تواند در قالب حديث نفس دردها و نيازهاي انسان معاصر را بيان كند و شعرش را بدل به آيينه اي براي بازتاباندن زندگي فردي و اجتماعي انسان معاصر سازد و بدين گونه نوعي اش من را بسرايد. اصولا موضوع فرهنگ عمومي شاعر موضوع تازه اي در ادب پارسي نيست و بزرگان ادب كهن ما از جمله نظامي عروضي آن را مورد تاكيد قرار داده است و دركتاب مجمع النوادر مشهور به چهار مقاله اثر نام آشناي خود بر آن تاكيدكرده است كه: .. شاعر بايد در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مستطرف، زيرا چنانكه شعر در هر علمي به كار همي شود و هر علمي در شعر به كار همي شود.. و باز صاحب چهار مقاله در جاي ديگري درباره فرهنگ شعر سخنوران چنين آورده است كه: ... اما شاعر بدين درجه يعني ] مرحله كمال و [بقاء نرسدالا كه در عنفوان شباب و در روزگار جواني بيست هزار بيت از اشعار متقدمان يادگيرد و ده هزار كلمه از آثار متاخران پيش چشم كند و پيوسته دواوين استادان همي خواند و ياد همي گيرد كه درآمد و بيرون شد ايشان از مضايق و دقايق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعردر طبع او مرتسم شود... حالا آن بيست هزاربيت شعر و متقدمان ده هزار كلمه از آثار متاخران پيشكش بنده و امثال بنده ولي به راستي ناديده گرفتن فرهنگ عمومي شاعر هم مجاز؟ است و... با اجتناب از ورود به مباحث نظري شعرشناسي كه آن را برعهده صاحبنظران و كارشناسان پرتوش و توان و فرهيخته اين فن وا مي نهم; مايل هستم اعتراف كنم حقير و دوستاني كه آوردن سطرهايي از چركنويس هاي آنها را بهانه سياه كردن اين چند سطر درد آشنايانه قرار دادم با استفاده نادرست و نابجا از برخي اصطلاح هاي رايج در عرصه هاي گوناگون علمي و فرهنگي جهان غرب بي آن كه در مراحل خاص تاريخي آنها زيسته باشيم مي كوشيم كوركورانه و صرفا به اقتضاي پيروي از مد روز در بسياري از زمينه ها بويژه شعر از آثار و روش هاي خود ويژه آنها گرته برداري كنيم و در زماني كه شمارگان كتابهايمان حتي به زور هم به دو - سه هزار نسخه نمي رسد به نوشتن و چاپ كروي و بيضوي و مثلثي و... شعر اصرار ورزيم و كاري كنيم كه نه خواننده درك درستي از شعر ما داشته باشد و نه خودمان. فكر مي كنم در خاتمه اين مقال دوستانه و دردمندانه آوردن شعر، كوتاهي از شاعر نامدار ارمني يقيشه چارنتس -( ) 19371897 بي مناسبت نباشد. او خطاب به كساني كه داعيه نوبودن دارند چنين مي گويد: مي خواهي از قرن خود فراتر؟ باشي پس تو را بايسته تر آن كه با جانت هم گذشته را عاشقانه دريابي هم در اكنون خود هميشه باشي نو