Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801219-54433S2

Date of Document: 2002-03-10

موتيف هاي شعرسهراب موتيف هاي شعرسهرابمعمولامعنوي است اشاره: موضوعاتي رامحورشعرخودمي كندكه درمجموع هرشاعر، باواژگان وعبارات خاصي همراه مي شود. شعرسهرابسپهري نيزازاين امرمستثني نيست ومي توان درلابلاي شعراو مواردي رايافت كه دلالت برمسائل انساني واجتماعي ويژه اي دارد. نگاهي است هرچند آنچه درزيرمي آيد، گذرابه چندموتيف ازشعرسهرابكه مي توانددرشناخت شعراوموثرباشد. مرادازلذت بردن فقط فهم شعرهمان لذت بردن ازآن است، خواننده وقتي از شادمان شدن نيست بلكه متاثرشدن است، شعرمتاثرمي شودكه بين فضاي معنايي آن وآموزه هايي كلي كه درذهن داردمطابقت ايجادشود. آموزه هاي كلي ذهني مسائلي محدودازقبيل جبرواختيار، بدبختي و خوشبختي، عشق ونفرت، صلح وجنگ، مرگ وزندگي..، است كه كلي ومعمولاناخودآگاهندوفردازهريك از آنهاتجربيات وتلقيات خاص خودرادارد. امروزه شعرهاي سهرابسپهري به سبببيان مستحكم وزبان روشن ومنسجم توانسته است باذهن جامعه انطباق پيداكند. موضوعي كه دركل ادبيات درتعريف موتيف بايدبگوييم، كشوري ياكل آثاركسي يايك اثرخاص تكرارمي شود. در كه برخي از شعرسهرابموتيف هاي زيبايي رامي بينيم، آنهاآنقدرتازه وجديداست كه قبلادرادبيات كشورمان مثلايكي ازموتيف هاي اشعارسپهري سابقه نداشته است، اين است كه هرچه هست ازحالابه بعداست ودرگذشته چيزي نيست. پشت سربادنمي آيد. به عبارت ديگررنگ غربت در شعراونيست سپهري هرگزازگذشته باتاثرواندوه ياد گذشته رادرحال تازه مي كند نمي كند.، درعين حال موتيف هاي شعرسهرابمعمولامعنوي است، درواقع موتيف هاي زباني نيزدرشعراوديده مي شود، عبارات والفاظي راجهت تاكيددرشعرش تكرارمي كند. موتيف هاي احساسي وعاطفي برخوردونحوه نگاه اوبه امورواقع ازمجراي عواطف و احساسات است، (معرفت احساسي وعاطفي ) وقتي به اشياءنگاه مي كند: واقعاآنهارامي بيند، براي همه موجودات واشياءاطرافش ارزش قائل است. بياباهم ازحالت سنگ چيزي بفهميم بيازودترچيزهاراببينيم ... من نمي دانم كه چرامي گويند: ؟ كبوترزيباست اسبحيوان نجيبي است!، وچرادرقفس هيچ كسي كركس نيست! ؟ گل شبدرچه كم ازلاله قرمزدارد! هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود كسي ازديدن يك باغچه مجذوبنشد هيچكس زاغچه اي راسريك مزرعه جدي نگرفت موتيف عشق ومحبت هدف سهراباين است كه دوست داشتن ومحبت رارواج دهداو چراكه تكراريك مطلب مدام دوست داشتن راتكرارمي كند، جهت تاكيدويادآوري واهميت آن است. آرمانشهرسهرابجامعه اي است خوشبخت كه مردم آن عاشق اوبراي اين جامعه ايده آل اقداماتي مي كند يكديگرند.، ازلبهاخواهم برچيد هرچه دشنام، ازجاخواهم كند هرچه ديوار، رهزنان راخواهم گفت: كارواني آمدبارش لبخند! من گره خواهم زد، چشمان راباخورشيد، شاخه هاراباباد سايه هاراباآب، دلهاراباعشق، راه خواهم رفت آشناخواهم كرد، آشتي خواهم داد، دوست خواهم داشت نورخواهم خورد، وبه خودش مي گويدچه چيزهايي رانبايدفراموش كنم. زودازآب هرچه پروانه كه مي افتددرآب، يادمن باشد، درآرم. كه به قانون زمين بربخورد يادمن باشدكاري نكنم.، ودرجايي ديگرعشق رااين گونه تعريف مي كند ...وعشق سفربه روشني اهتزازخلوت اشياست صداي فاصله هاست وعشق، بهترين چيزرسيدن به نگاهي است كه ازحادثه عشق تر است سهرابباوجودعشق ومحبت است كه به سهم اندكي اززندگي راضي مي شود. من به سيبي خوشنودم وبه بوييدن يك بوته بابونه يك بستگي پاك قناعت دارم من به يك آينه.، موتيف حركت وهجرت ...بايدامشببروم بايدامشببروم بايدامشبچمداني را بردارم كه به اندازه پيراهن تنهايي من جادارد، وبه سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرامي خواند موتيف هاي ظاهري و بروم، امشب، تكرارواژه هاي بايد، زباني شعرراجهت تاكيدتشكيل مي دهند. تاكيدواهميت حركت حركت به سوي جايي كه باواژه اي نمي شودآنجارابيان و سبكباربه سوي سرمنزل مقصودي حركت كنيم كه توصيف كرد، جايي كه وسيع است اما ناخودآگاه مامنتظرآن است، واژه اي براي تعريف آن نداريم (شايدملكوت وشهودباشد ) وجايي كه درختانش نمادسرسبزي وريشه داشتن وپايداري باشدوحماسي يعني درجايي كه زماني وتاريخي وجود نداشته باشد. ودرجايي ديگرمي گويد: كفشهايم كو! بوي هجرت مي آيد: بالش من پرآوازپرچلچله هاست حركت به حركت به سوي رشدوتعالي، كفش ابزارحركت است، سوي يافتن نوروگوهروحركت به سوي آشنايي بامرغ هوا. سهرابمي گويدبالش براي خوابورخوت وسستي نيست. او خوابراغيرمفيدمي داندكه بايدكناربرود. بلكه بالش صداي زيراپرهاي درون بالش، رانمادحركت مي داند، بالهاي پرندگاني است كه حركت مي كنندوبه اونهيب دراينجاسهرابتعمداواژه چلچله را مي زنندكه برخيزد، چلچله همان پرستواست كه درزبان به كاربرده است، اوستايي پرستك گفته مي شده است وپرستك يعني فرستادن، يعني مهاجروفرستاده بنابراين پرستو، صبح خواهدشد وبه اين كاسه آب آسمان هجرت خواهدكرد. جهت رفع تشنگي، منظورآبي است كه به هنگام خواب، كاسه آب، بالاي سروبالش مي گذاشته اند. يعني خورشيدبه علاقه حال ومحل آسمان هجرت خواهدكرد، درواقع خورشيدكه خودش هجرت آسمان به سوي آبمي باشد، درعين روشنايي ووضوح است به سوي روشنايي يعني آبهجرت مي كند (مي تابدحال ماچراهجرت نكنيم ). دراين بندسهرابپارادوكس وتناقض زيبايي رابه كار بيانگر اينكه نورازمهرجداهست وجدانيست، برده است، اين حقيقت است كه درعين ماندن نيزمي شودهجرت كرد. خورشيدثابت مي باشدوانوارش هجرت مي كند. من به آنان گفتم: آفتابي لبدرگاه شماست كه اگردربگشاييدبه رفتارشمامي تابد ... وبه آنان گفتم: دركف دست زمين گوهرناپيدايي است كه رسولان همه ازتابش آن خيره شدند پي گوهرباشيد ... وبه آنان گفتم هركه بامرغ هوادوست شود خوابش آرام ترين خوابجهان خواهدبود سهرابآينده بشريت رااينگونه پيش بيني مي كندكه اگر حركت كنيم: صبح خواهدشد داخل واژه صبح.، گردآورنده: شكوفه سلطاني