Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801217-54401S2

Date of Document: 2002-03-08

طنز ملل نوشته: ال. اي. هيل ترجمه: سجاد صاحبان زند & سال تولد جوريچاردز وقتي 18 سالش شد فارغ التحصيل يك شد روز پدرش به او گفت: حالا كه درس ات تموم شده، بهتره سراغ يه كار بري. چه كاري هم، بهتر از كار بانك. تموم پول ها، دست بانكدارهاست. چند روز بعد جو به بانك رفت و در مورد كار در آن جا، از مردي پرسيد. مرد او را به اتاق كوچكي برد و ورقه اي كوچك به او داد تا جو، مشخصاتش را روي آن بنويسد. جو بعد از مدت كوتاهي، ورقه را پر كرد. مرد نگاهي كوتاه به جوابها انداخت، سپس گفت: روز تولد شما 12 نوامبره؟ درسته بله، درسته. مرد گفت: اما چه؟ سالي جو گفت: خب معلومه ديگه، هر سال. & تنبيه كردن به خاطر پاسخ به يك سوال پيتر دانش آموز كلاس دوم است و به يكي از مدارس نزديك خانه اش مي رود. او با اين كه اغلب پياده به مدرسه مي رود، اما هميشه به موقع مي رود و برمي گردد. تا اين كه ديروز كمي دير كرد. وقتي به خانه برگشت مادرش از او پرسيد: چرا دير كردي؟ عزيزم خانم معلم يه سوال پرسيد. هيچ كس نتونست جواب بده. من جواب دادم. اون هم منو فرستاد دفتر مدرسه. ولي خانم معلم بايد تورو تشويق مي كرد. عوض اين كه تورو بفرسته دفتر، بايد بقيه دانش آموزهاي تنبل رو مي فرستاد پيش مدير. حالا سوالش چي؟ بود پيتر گفت: هيچي. پرسيد كي اين چسبرو، روي صندلي من؟ ريخته & يك قاب بدون نقاشي آقاي وايت يك، نگارخانه نقاشي دارد. تابلوهاي مغازه او گران قيمت نيستند، اما بعضي هايش واقعا چشمگيرند. هفته گذشته، زني وارد نگارخانه وايت شد و بعد از تماشاي تعداد زيادي تابلوي نقاشي، يكي را پسنديد. تابلو را به آقاي وايت نشان داد و گفت: چنده ( تصوير، چند اسب را نشان مي داد كه توي دشت، در حال دويدن بودند. ) آقاي وايت، چند لحظه به تابلوها نگاه كرد ولي قيمت آن را به خاطر نياورد. به ناچار سراغ دفترچه سررسيدش رفت. بي چونه زدن و مقطوع 20 پوند. چشم هاي زن برقي زد و با تعجب گفت دو پوند! آقاي وايت با عصبانيت گفت: دو؟ پوند اما پارچه اين بوم، بيشتر از دو پوند مي ارزه زن گفت: حرف شما درست. اما پارچه اين بوم كثيف شده، رنگيه. & به نظر شما شير؟ خطرناكه جورج، مردي شصت ساله، خسته و بيمار و صورت اش اغلب، سرخ سرخ بود. با اين كه هيچ علاقه اي به دكترها نداشت، همسرش ماه قبل گفت: ديوونگي رو كنار بذار جورج، برو خودت رو به دكتر براون نشون بده. جورج هم كه تا خرخره احساس درد مي كرد، تصميم گرفت به دكتر برود. دكتر براون بعد از انجام آزمايش هاي لازم به او گفت: - تو بايد حسابي مايعات مصرف كني. اون هم فقط شير. جورج الكلي بود، به شير علاقه اي نداشت و در جواب همسرش كه از او مي خواست، شير بخورد مي گفت: - من كه بچه نيستم. از طرفي به دكتر مي گفت: - نوشيدن شير خطرناكه. دكتر گفت: ؟ خطرناكه جورج گفت: _ دكتر، شيرخوردن باعث شد، پارسال يكي از بهترين دوستان من بميرد. دكتر با شدت بيشتري خنديد و گفت: _ چه؟ جوري با؟ شير جورج با حالتي حق به جانب گفت: آره وقتي شير مي دوشيد، گاو افتاد سرش.