Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801217-54397S7

Date of Document: 2002-03-08

ماليخولياي جوانان ايراني سمساري اينترنتي كيوان حسيني اوايل بچه خوبي بود. مثل همه سريال هاي آيينه عبرت دنيا، ساكت بود و خوش اخلاق. صبح به موقع سر كار مي رفت و شبها هم زود مي خوابيد. خانواده و كارش را دوست داشت. اصلا آخر، بچه مثبت بود. هيچ وقت نشد كه يكبار جلوي پدرش بايستد يا به مادرش بگويد بالاي چشمت ابرو. زنش را هم دوست داشت. بچه شان تازه به دنيا آمده بود. دنياي قشنگي داشتند. صبح كه بيدار مي شد، اول از همه باغچه كوچك خانه قديمي شان را آب مي داد و بعد مي رفت توي صف دو نانوايي تا نان سنگك خشخاشي با دو سير پنير ليقوان. وقتي مي خواست چايي اش را شيرين كند نگاهي به همسر وفادارش مي انداخت و نيشش باز مي شد. همسر وفادارش هم گوشه چادرش را مي گرفت جلوي صورتش و به سفره نگاه مي كرد. سفره اي كه سرشار از عشق و محبت بود. وقتي نان و پنير و عشق را با چاي شيرين هورت مي كشيد، سبيل هايش موچ مي شد و او با زبانش لاي سبيل هايش را تميز مي كرد و با كف دستش، آبخور سبيلش را مي گرفت. همسر وفادارش با چادر سفيد گل گلي و دمپايي هاي صورتي يك قابلمه كوچك را از آبگوشت ديشب پر مي كرد و لاي بقچه مي پيچيد. بقچه غذا را برمي داشت و پاشنه هايش را ور مي كشيد. احتمالا در اين لحظه صداي تنبك هم شنيده مي شد كه ضرب محكمي را مي نواخت. دم در حياط سرش را خم مي كرد تا از چارچوب رد شود. عين كوه چهارشانه بود...! دم در سرش را برمي گرداند و به همسر وفادارش مي گفت: هنوزم اگر بگي بمون، مي مونم! همسر وفادارش سرخ مي شد و به يك طرف ديگر نگاه مي كرد و مي گفت: بمان... وفادار به عهدمان... دستش مي رفت طرف انگشتر عقيق انگشت دوم دست چپش و قلبش هري مي ريخت از پايين چارچوب در مي زد بيرون و صداي ضرب تنبك شديدتر مي شد. در سمساري آقاجان معقول، كار مي كرد. آقاجان هم از كار او راضي بود. صبح زود مي آمد و غروب دير مي رفت. كاري بود. عاشق چيزهاي كوچك عتيقه. از پرنده هاي كوچك هم خوشش مي آمد. قناري باز نبود ولي هميشه وسط كار نيم نگاهش به قناري توي قفس سر درمغازه بود. ظهر كه مي شد دم حجره روي چهارپايه مي نشست و مي رفت سراغ بقچه اش. وقتي مي ديد همسر وفادارش گوشه بقچه يك پياز سفيد هم گذاشته، نگاهش مي رفت طرف آسمان و دست هايش را بلند مي كرد و از ته دل مي گفت: خدايا! شكرت دم غروب هم بي سر و صدا وقتي آقاجان مي رفت، دم و دستگاه را تخته مي كرد و گز مي كرد طرف خانه. شب، خودش بود و همسروفادارش و بچه كوچكي كه مدام ونگ مي زد. موسيقي شب، سه تار بود و آواز قوامي... تواي پري؟ كجايي... تا اين كه مثل همه آيينه هاي عبرت دنيا، يك روز از راه به در شد. پدر رفيق ناباب بسوزه كه پوست از كله همه جوان هاي ايراني كنده. نه اين كه كله پوستي شده باشد، نه... يكهو از اين رو به آن رو شد. اوايل آقاجان از دير آمدن هايش به او مشكوك شد. صبح كه سر كار مي آمد چشم هايش پف كرده بود. كم كم موهايش هم ژوليده شد. موقع راه رفتن كمرش خم شده بود و زير چشم هايش سياه بود و مدام سر كار چرت مي زد. همسر وفادارش تعريف مي كرد كه شبها بعد از اينكه همه خواب بودند، او را ديده بود كه يواشكي خودش را به زيرزمين مي رساند و تا صبح آنجا دم مي ماند دماي صبح برمي گشت به اتاق و مي خزيد توي رختخواب. اي كه پدر هر چي آدم نامرده بسوزه پدرش مدام اين جمله را زير لب مي گفت و به كسي كه يكدانه پسرش را از راه به در كرده بود لعنت مي فرستاد. تا اين كه گفت ديگر نمي خواهد به مغازه آقاجان برود. گفت دنبال يك كار تازه است. آقاجان هم همه چيز را فهميده بود و هيچي نگفت. پدر و پدرزنش اما داغ كردند. بزرگترها نشستند دور هم، شور كردند، ببينند چه كار مي توانند انجام بدهند. تصميم گرفتند شبانه بروند توي زيرزمين و دست و پايش را ببندند و تركش بدهند. طناب و تخت خواب و.. آماده شد. پدر و پدرزنش و همسر وفادارش و مادرش و مادرزنش و برادرزنش يك شب همه چيز را آماده نيمه هاي كردند شب، وقتي بي صدا رفت توي زيرزمين، همه آوار شدند سرش. اول همه از تعجب خشكشان زد. بعد به هم نگاه كردند. نمي دانستند چه اتفاقي افتاده. نه از دود خبري بود و نه از سيخ و سنجاق.. نشسته بود پشت يك ميز و به يك تلويزيون كوچك نگاه مي كرد و دكمه هايي را فشار مي داد. برگشت و نگاهي به جماعت پشت سرش خنديد انداخت و گفت: اينترنته. دنياي عجيبي است، پر از سايت هاي عتيقه شناسي و عتيقه فروشيه، مي خوام سمساري اينترنتي راه بيندازم. بياييد جلو. اينجا رو اين ببينيد براي Link كردنه. مي ري توي يه سايت ديگه. از اينجا هم مي توني Chat اين كني اسمش وبلاگه. به اينم مي گن وبسايت... بياييد ببينيد دنياييه...! و همين طور پشت سر هم حرف زد. صبح پدرزنش بعد از 29 سال دير رفت سر كارش. پدرش هم همين مادر طور و مادرزنش يك هفته خانه آنها ماندند. برادرزنش كه تا 48 ساعت از زيرزمين بيرون نيامد. فقط همسر وفادارش بود كه نگران يك گوشه ايستاده بود و نگاه مي كرد. اي كاش معتاد مي شد. بهتر از اين بود كه سرش هووي برقي بياورد.