Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801217-54393S4

Date of Document: 2002-03-08

پيشنهاد كتاب پيشنهاد كتاب بانوي درياچه نوشته ريموند چندلر بانو ناپديد مي شود روياگلستاني بانوي درياچه نوشته: ريموند چندلر ترجمه: كاوه ميرعباسي انتشارات طرح نو چاپ اول 1378 از كتابهاي سياه تاكنون قول را در اين ستون معرفي كرده ام. كتاب بانوي درياچه يكي ديگر از اين سري كتابهاست. پيشنهاد كتاب اين هفته را يكي از خوانندگان اين ستون داده اند كه مي خوانيد. بانوي درياچه رماني پليسي است با سبك واقع گرا، خشن، باطعمي تلخ و گزنده. كلافي است در هم و پيچيده كه اگر گره اي را بازكني با صدها گره ديگر روبه رو مي شوي. زني ناپديد مي شود و همسرش براي پيدا كردن او و حفظ شغل و آبرويش و با عشق و علاقه از فيليپ مارلو، كارآگاه خصوصي كمك مي گيرد. و مارلو در سرزميني از جنس واقعيت كه جاه طلبي و خشونت و روابط ناسالم و فاسد در آن بيداد مي كند، دست به تحقيق و تفحص مي زند. او كه در ابتدا تنها به دنبال گشودن يك گره است در مسيري كه مي رود با گره هاي ديگر، با جنايات و قتل هاي ديگري مواجه مي شود. جناياتي كه گرچه در ابتدا مستقل از يكديگرند، اما كم كم به وجود ارتباطي منطقي در ميان شان پي مي بريم. نگاه دوربين وار و جزيي نگر راوي داستان، كارآگاه مارلو، كليت جامعه اي بيمار را زير سوال مي برد. در جامعه اي كه قدرت اسباب فساد است و حتي امين ترين نيروي جامعه، يعني نيروي پليس، كه طبعا مي بايستي پاسدار امنيت و آرامش شهروندان باشد، از ريشه فاسد است و همچون ساير اركان جامعه تسليم قدرت و صاحبان پول و سرمايه شده. جامعه اي كه در آن عشق خالص و بي ريا گوهري است ناياب و اگر عشقي هست آميخته به نفرت و جنون است اما در عمق تلخي و سياهي روابط انساني بيمار، طنزي قوي پنهان است. طنزي كه سبب جذابيت داستان است. شخصيت هاي داستاني چندلر، آدم هايي تنها، بيمار، مجنون و بدبين اند. آدم هايي كه رنج هاي خود را با الكل تسكين اما مي دهند پيچيده ترين و در عين حال شگفت انگيزترين شخصيت داستان كه به گمان من شخصيت كليدي داستان است، پليسي است به نام دگارمون. شخصيتي كه در پشت ظاهر خشن و زمخت اش آدمي است سرگشته و بيمار. عاشقي است مجنون. عشق و حس وظيفه شناسي و تعهد دو قطبي اند كه پيوسته در او در حال كشمكش اند و در نهايت يكي برديگري چيره مي شود و از او قاتلي ديوانه مي سازد. دگارمون همچون شخصيت هاي ديگر داستان، نمونه انسان بيمار معاصر است. پليسي كه نه از جنس سكه هاي تقلبي است و نه از جنس قهرمان هاي داستان هاي پليسي كلاسيك، زيرا كه تنها حس بيدار و فعال در او حس تعهد نيست. او انساني است با گوشت و پوست و جسم و جاني واقعي. وظيفه شناسي تنها يكي از چند انگيزه اوست. عاشقي است كه بارها و بارها براي سرپوش گذاشتن بر جنايات و ديوانگي هاي معشوق خود، ميلدر هويلند يا موريل چس، كه به ظاهر كليد معما است، همكاران خود را فريب مي دهد و نشانه هايي را كه دليل بر قاتل بودن او است از ميان برمي دارد و در نهايت آميزه اي از عشق و نفرت و تعهد و جنون سبب انگيزه اي مي شود تا دست به قتلي فجيع بزند. زيبايي و واقع گرايي داستان نيز در ابهام انگيزه عمل اوست. عمل او را هم مي توان ناشي از تعهد او دانست، هم نوعي انتقام است و هم جنون، هم چنان كه بخش قابل توجهي از اعمال و انگيزه هاي انساني مبهم است و قطعيتي ندارد، گرچه دگارمون ظاهرا به تعهد خود عمل مي كند و مانع از جنايات بيشتر ميلدر مي شود اما در نهايت خود نيز آگاهانه به سوي نيستي قدم برمي دارد و پرده از عشقي جنون وار برمي دارد. گرچه روايت انساني و سياه بانوي درياچه پاياني دارد اما آيا بر جنون و ترديدهاي آدمي پاياني؟ هست