Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801217-54393S3

Date of Document: 2002-03-08

جنگ آخر نيلوفر نياوراني گروهان خبردار. پوتين ها به هم كوبيده شد. مارش صبحگاه بلند شد. بخار دهان سربازها با سرود اي دليران وطن... يكي شد. كاغذها جلو پايش روي زمين ريخته بود. زن جلوش زانو زد و از روي شماره، كاغذها را مرتب كرد. كدوم جنگه تيمسار، چه؟ سالي تيمسار ورقه ها را چند بار روي ميز زد. بچه به دنيا اومده بود... چهل و دو سال قبل. زن موهاي سفيدش را كنار زد: جنگ جوان؟ رود يه ماهه بود كه برگشتي. سينه اش را جلو داد. اين نشان لياقت به موجب رشادت... زن روزنامه را به تيمسار نشان داد. انيگا، اين همون سرهنگه نيست كه تو كردستان باهات؟ بود تيمسار روزنامه را گرفت. با كمال تاسف درگذشت سرهنگ بازنشسته... پاهايشان تا كمر در برف فرو مي رفت. دست هايشان كبود شده بود. گرگ ها نزديك مي آمدند. تيمسار روزنامه را لوله كرد: گرگه، گرگ. زن جزوه جنگ جهاني اول را برداشت، خودش را باد زد. گرگ اينجا،؟ توشهر سگاي ولگردن، تيمسار. گرگ به شيشه پنجه مي كشيد. تلفن زنگ زد. زن گوشي را برداشت. الو.. الو.. همين جاست، پشت پنجره... تلفن را دستش داد. تيمسار سينه اش را صاف كرد. حتما ميام سرهنگ، حتما ميام. دوباره سينه اش را صاف كرد. ديگه ازمون كسي نمونده سرهنگ. وظيفه آخه ماست برات زحمته، خودم مي اومدم.. ممنون منتظرت مي مونم. گوشي را گذاشت. حالش كه خيلي خوب بود، يه هوچي؟ شد تو خواب، همه چي تو خواب اتفاق افتاده. زن قوري چاي را كنار دستش گذاشت. چايي كه بدتر بيخوابي مياره، اين قدر چايي نخور تيمسار. يادداشت جنگ هاي كردستان را ميان جنگ هاي داخلي گذاشت. تيمسار كتاب تاكتيك جنگي ناپلئون را برداشت. با اسب سفيد از واترلو گذشت. صداي شيپور انگليسي ها گوشش راكر مي كرد. از دشت هاي يخ زده زوزه گرگ مي آمد. نگاه تيمسار روي پنجره ماند. گرگ... زن نگاهش كرد. زوزه سگاي ولگرده تيمسار... زن عكس روزنامه را نگاه كرد. تو خواب؟ رفته چاي لبپر زد و توي نعلبكي ريخت. صبح كه رفتن سراغش ديدن تنش سرد شده، يه تكه چوب خشك. يادداشت هاي جنگ از روي پاهايش پايين ريخت و كف اتاق پخش شد. از پشت شيشه گرگ را ميان برف ديد. زن ورق ها را برداشت، روي هم گذاشت: همه اش جنگ تيمسار، اين جنگاكي تموم؟ مي شه تيمسار يادداشت ها را برداشت و مرتب كرد. سينه اش را جلو داد. روي ستاره شانه اش دست گذاشت. به موجب اين حكم شما به درجه... به پنجره نگاه از كرد دشت هاي يخ زده زوزه گرگ مي آمد. گروهان به جلو... زن خنديد: جناب سرهنگ... بازهم يه مانور؟ ديگه از روي اين يادداشت ها، مي خوام تاريخچه جنگارو بنويسم. پنجره تاريك را نگاه كرد. گرگ... زن گفت: تو شهر گرگ نمياد تيمسار. جلو آمد تا بقيه يادداشت را به تيمسار بدهد. خودم مرتبش مي كنم. چاي را از توي نعلبكي سركشيد. زن ورق ها را زمين گذاشت. چرا اينقدر شبا چايي مي خوري تيمسار، بدتر بيخوابت مي كنه. ورق يادداشتي را برداشت، خودش را باد زد. مي خوام تاريخ جنگارو روشن كنم، كتابشو بنويسم. تيمسار يادداشت جنگ هاي كردستان را برداشت. تو برو گرگ بخواب اگه گرسنه باشه، شيشه پنجره رو مي شكنه... زن گوش داد. سگاي ولگردن، گرگ تو شهر نمياد. تيمسار روزنامه را برداشت. عكسش را بريد و كنار عكس ديگر چسباند و زيرش نوشت: جنگ كردستان. عصازنان جلو مي رفت. پاي تيرخورده اش را مي كشيد. گوش داد به صداي گرگ كه دشت سفيد را پر كرده بود. سرباز سرما نمي شناسه، ضربه پاهاتون بايد زمينو بشكافه. ضربه ها زمين را لرزاند. گروهان در دشت پيش مي رفتند و پاها برف را مي كوبيد. پتو را دورش پيچيد، چاي ريخت. ميان برف گير كرده بود. با عصايش برف ها را كنار مي زد و پيش مي رفت. با پاهاي زخمي و كرخت شده به پادگان رسيد. اين نشان به موجب رشادت شما در پاكسازي منطقه از اشرار. دولا شد. نشان هاي روي سينه اش به هم خورد و صدا عكس كرد سرهنگي اش را از ميان يادداشت ها برداشت و كنار عكس هاي ديگر توي پوشه جنگ كردستان گذاشت. قطره هاي آخر چاي سرد را توي استكان ريخت. به پنجره خيره شد. پتو را دور خودش پيچيد و روي ورق سفيدي نوشت: جنگ... زن نگاهش كرد. يه جنگ؟ ديگه جنگ آخر، تو برو بخواب. زن بلند شد و رفت. لرزيد و يادداشت ها از روي پايش پايين ريخت و كف اتاق پخش شد. چشم هايش خيره شده بود به پنجره. گرگ توي اتاق مي آمد.