Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801217-54393S1

Date of Document: 2002-03-08

ماجراي ازدواج من داستان جمعه نوشته: آنتون چخوف ترجمه: خجسته كيهان پس از صرف يك نوشيدني، پدر و مادرها در گوشي چند كلمه زمزمه كردند و ما را با هم تنها گذاشتند. پدرم در حين خروج آهسته زيرگوشم گفت: به او بگو. من زمزمه كردم: چطور مي توانم چنين چيزي؟ بگويم من كه او را دوست ندارم. كسي نمي خواهد بداند در دل تو چه مي گذرد احمق جان! پدرم نگاه خشم آلودي انداخت و ساختمان ييلاقي را ترك گفت. اندكي بعد، پس از اين كه همه از سالن بيرون رفتند، دست زني از در نيمه باز بيرون آمد. شمع را از روي ميز برداشت. ما در تاريكي مانديم. فكر كردم: ديگر راه فراري نيست. و پس از سرفه كوچكي با صداي تيزي گفتم: مثل اين كه شرايط مناسب است زوئه بالاخره آندريونا ما را با هم تنها گذاشتند و تاريكي هم به من كمك مي كند. زيرا شرمي را كه بر چهره ام نقش بسته پنهان مي كند... شرم از احساساتي كه روح و روانم را آتش مي زند. ناگهان سكوت كردم. صداي تپش قلب زوئه آندريونا را مي شنيدم. دندان هايش از شدت لرز به هم مي خوردند. من صدايشان را مي شنيدم و از لرزش نيمكت شدت ناراحتي را احساس مي كردم. بيچاره دختر به من علاقه اي نداشت. از من نفرت داشت، مثل سگي كه از شلاق بدش بيايد. مي توان گفت كه مرا چنان تحقير مي كرد كه از يك احمق برمي آيد. يك مرتبه احساس مي كنم بسيار زشتم، شكل ميمون هستم و با اين كه سرتاپايم را نشان و مدال گرفته، به حيوان بيشتر شبيه ام. صورت چاق و پر از جوشم از ته ريش چندروزه پوشيده شده و سرماخوردگي دايمي بيني ام را سرخ و متورم كرده است. امتيازات ذهني و معنويم به كنار، حتي يك خرس از من جذابتر است! از اين گذشته به زوئه، پيش از اين كه همسرم شود كلك زده بودم و اين كار غيراخلاقي بود. وسط جمله سكوت كردم زيرا ناگهان دلم برايش سوخت. گفتم: بيا برويم توي باغ. اين جا خيلي گرم است. از سالن بيرون رفتيم و در باغ شروع به قدم زدن كرديم. پدر و مادرهايمان كه در پشت در گوش ايستاده بودند مجبور شدند پيش از رسيدن ما خود را در ميان درختان پنهان كنند. نور ماه بر چهره زوئه نقش با مي انداخت اين كه احساس حماقت مي كردم، به نظرم آمد كه بر آن چهره درد شيرين عشق را مي بينم. آهي كشيدم و ادامه دادم: بلبل براي گل آواز مي خواند.. و من كه در اين دنيا تنها هستم، براي كه مي توانم بخوانم. زوئه از شرم سرخ شد و نگاهش را به زير افكند. نقشي را كه به او محول شده بود به بهترين وجه بازي مي كرد. روي نيمكت كنار جوي آب در نشستيم آن سو ديوارهاي كليسا به سفيدي از مي زدند پشت كليسا خانه اعياني كنت كولدارف پيدا بود. منشي او بولنينستن، مرد مورد علاقه زوئه نيز در آن جا زندگي مي كرد. همان طور كه روي نيمكت مي نشست، به خانه خيره شد. دلم برايش سوخت خدايا، خداوندا! پدر و مادرهاي ما را به بهشت بفرست.. اما كاري كن يك هفته هم شده به جهنم بروند! ادامه دادم: خوشبختي من فقط به يك نفر بستگي دارد. من نسبت به او احساسات عميقي دارم. تو آن كسي. مي تواني دوستم داشته؟ باشي زمزمه كرد: بله. بايد اعتراف كنم كه نزديك بود در جا سكته كنم! فكر مي كردم طفره مي رود، هر چه باشد كس ديگري را مي خواست. من روي محبتش به ديگري حساب كرده بودم، اما قضيه آن طور كه فكر مي كردم از كار در نيامد. زوئه قدرت اين را نداشت كه برخلاف جريان آب شنا كند. و زد زير گريه. فرياد كشيدم: نه. نمي شود! نمي دانستم چه دارم مي گويم. تمام بدنم مي لرزيد. چه طور ممكن است زوئه ؟ آندريونا يك كلمه از حرف هايم را باور نكن. خداي من، باور نكن! الهي اگر تو را دوست داشته باشم در آتش جهنم بسوزم! تو هم كه مرا دوست همه نداري اين حرف ها بي معني است. از روي نيمكت پريدم. ما مجبور نيستيم به اين بازي ادامه بدهيم. اين يك شوخي است. آن ها مي خواهند براي پول ما را وادار به ازدواج كنند. آخر چه عشقي بين ما هست؟ زوئه ترجيح مي دهم يك سنگ آسيا به گردنم ببندم تا اين كه با تو ازدواج كنم. موضوع به همين سادگي است. لعنتي! آن ها چه حقي دارند كه اين بلا را به سر ما؟ بياورند فكر مي كنند ما چه؟ هستيم؟ برده ؟ سگ ما با هم ازدواج نمي كنيم تا دنده آن لعنتي ها نرم شود! به اندازه كافي به سازشان رقصيده ايم. من همين الساعه پيش آن ها مي روم تا بگويم كه با تو ازدواج نخواهم كرد. موضوع به همين سادگي است. ناگهان گريه زوئه قطع شد. اشك هايش فورا خشكيدند. من ادامه دادم: همين الان به آن ها مي گويم. تو هم بهتر است همه چيز را به آن ها بگويي. بگو كه مرا دوست نداري و بولنينستن را من مي پسندي اولين كسي خواهم بود كه دست بولنينستن را بفشارم من مي دانم كه تو چقدر دوستش داري. زوئه شادمان لبخند به زد من نزديك شد. گفت: تو هم عاشق كس ديگري هستي،؟ نه و در حالي كه دست هايش را به هم مي ماليد ادامه داد: عاشق دنبال مادموازل دوبو هستي. گفتم: بله مادموازل دوبو روسي ارتودوكس نيست، ثروتمند هم نيست. اما من او را به خاطر افكار و خصوصيات برترش دوست دارم... من با او ازدواج مي كنم حتي اگر پدر و مادرم مرا به جهنم بفرستند! نمي توانم بي او زندگي كنم. اگر نتوانم با او ازدواج كنم، ترجيح مي دهم بميرم! همين الساعه به سراغشان مي روم. بيا با هم برويم و به اين ديوانه ها بگوييم... - آه، متشكرم، اي عزيزترين.. نمي داني چقدر مرا راحت كردي! در روحم سيلاب شادي به راه افتاده بود، دوباره از زوئه تشكر كردم، او از من تشكر كرد و هر دو غرق شادي شخصيت والاي همديگر را بايد ستوديم بگويم اين اعلام دوست نداشتن شيرين تر از هرگونه اظهار علاقه اي بود! شاد با چهره هاي گلگون در حالي كه سراپا مي لرزيديم شتابان به سوي خانه رفتيم تا تصميم خود را با پدران و مادرانمان در ميان بگذاريم. در حالي كه از باغ مي گذشتيم همديگر را تشويق مي كرديم. گفتم: بگذار سرمان داد بزنند، حتي كتكمان بزنند و از منزل بيرونمان كنند. بالاخره خوشبخت مي شويم! وارد خانه والدينمان شديم دم در منتظرمان بودند، نگاهي به ما انداختند و همين كه شادي مان را ديدند فورا پيشخدمت را صدا زدند. نوشيدني آوردند. در حالي كه بازوها را به حركت درآورده پاهايم را به زمين مي كوفتم اعتراض كردم... زوئه شروع به گريستن كرد و فرياد كشيد. سروصداي زيادي بلند شد. همه گيج شده بودند و به نوشيدن نرسيديم. اما هر طور بود ما را به ازدواج يكديگر درآوردند. امروز سالگرد نقره اي ازدواجمان است. ما يك ربع قرن با هم زندگي كرده ايم. در ابتدا وحشتناك بود. به او ناسزا مي گفتم و كتكش مي زدم و بعد از شدت پشيماني عاشقش شدم. پشيماني باعث شد فرزند بياوريم... و بعد... خب به هم عادت كرديم.