Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801216-54380S1

Date of Document: 2002-03-07

چراغي كه به خانه رواست... نگاهي به فيلم آب ث آفريقا ساخته عباس كيارستمي آبث آفريقا فيلمي مستند درباره كودكان اوگاندايي است كه زير هجوم ايدز و فقر قرار گرفته اند. فيلم به لحاظ ساختاري در سينماي كيارستمي يادآور مشق شب است. اما اين بار گويي واقعا كيارستمي بدون هيچ پيش زمينه اي عازم منطقه اي در قلب آفريقا شده و بي هيچ گونه بازسازي فقط و فقط تصوير برداشته كه گويا اين تصوير برداشتن ها حدود 25 ساعت نوار ويدئويي ديجيتال شده است ساعتي 250 كه بعدا با تماشاي چندين و چند باره آن، طرح اصلي فيلم در ذهن كيارستمي شكل مي گيرد و پس از هشت ماه تدوين، فرم امروزي آن درمي آيد. اما همچنان در اين طرح، دغدغه هاي هميشگي عباس كيارستمي به چشم مي خورد، كودكان بي پناهي كه همواره در مقابل بلايا و مصيبت هاي مختلف آسيبپذيرترين هستند. ناملايمات طبيعت، خصوصا براي كودكاني كه ناخواسته گرفتار ايدز شده اند، آدم هاي واقعي كه آرام آرام ماجراي فيلم را شكل مي دهند، جستجو و كنجكاوي و سماجت در راه آن (مانند خانه دوست؟ كجاست و زير درختان زيتون ) جوشيدن، زندگي از ميان ويرانه ها خصوصا در مورد عروسي آن معلم بيوه و مردي كه همسرش را در جنگ هاي داخلي از دست داده است (مشابه فيلم زندگي و ديگر هيچ ) و بالاخره دغدغه مرگ و تقابل آن با زندگي كه در دو، سه فيلم اخير كيارستمي بيش از هر چيز ذهن او را به خود مشغول داشته است. يعني از فيلم طعم گيلاس و بعد باد ما را خواهد برد و حالا آبث آفريقا از بعضي نقاط ساختاري فيلم، همچنان به عناصر و نماهاي مورد علاقه كيارستمي مي رسيم. از جمله نماي معروف داخل اتومبيل كه راننده يا شخص مقابلش را در كادر مي گيرد و يا نماي از بيرون و معكوس آن كه تقريبا از فيلم زندگي و ديگر هيچ به يك عنصر مشخص سينماي كيارستمي بدل مي شود و بسياري از گره هاي فيلم هاي او درون همين اتومبيل ها و به وسيله همين نماها شكل همچنين مي گيرند آن نماي تاريك رفتن كيارستمي و صمديان به اتاق هاي محل اقامت شان كه تنها با شنيدن صدايشان تصور در ذهنمان نقش مي بندد و همراه رعد و برق هايش مخاطب را به ياد نماهاي مشابه فيلم طعم گيلاس مي اندازد كه قهرمان فيلم براي خودكشي پس از مصرف قرص هاي مورد نظر زير درخت خوابيده است. نداشتن طرح اوليه و بيرون آوردن فرم كار از درون راش ها، باعث مي شود فيلم آبث آفريقا انسجام لازم را به عنوان يك مستند تحقيقاتي - كاربردي، نداشته باشد. به اين مفهوم كه فيلم تقريبا در نيمه دوم خود و پس از توضيحات گفتاري و تصويري، درباره وضعيت زنان و كودكان كامپالا و گروه هاي اقتصادي و مالي تشكيل شده از آنها، به ورطه تكرار مي افتد و بارها و بارها موضوع فوق در كنار تصاوير ديگر كه بيشتر تزئيني به نظر مي آيند (مثل آوازها و رقص ها ) تكرار مي شوند. در حالي كه همين نيمه دوم فيلم به لحاظ ساختار سينمايي از استحكام بيشتري نسبت به نيمه اول فيلم برخوردار است. نيمه اول كه با حضور مداوم كيارستمي و صمديان در جلوي دوربين، بيشتر به يك پشت صحنه مي ماند تا يك فيلم مستند و در نيمه دوم فيلم كه حضور كمرنگ مي شود، ساختار سينمايي قوت پيدا مي كند. در حالي كه ساختار روايي نقصان مي گيرد. اين تناقض روشن در ساختار و محتواي آبث آفريقا عامل بي هدف به نظر رسيدن فيلم از همان يك سوم ابتدايي است. يعني پرسش تماشاگر همچنان باقي است كه بالاخره اين تصاوير اساسا به چه مقصود و منظوري در كنار هم قرار؟ گرفته اند! تنها براي اينكه از فقر و ايدز كودكان اوگاندايي باخبر شويم (كه در همان اطلاعيه سازمان بهداشت جهاني آمده بود ) يا از چگونگي سازماندهي مالي زنان كامپالا آگاهي پيدا كنيم، اينكه كليسا استفاده از وسايل جلوگيري از بارداري را تحريم كرده؟ است اينكه اوگاندايي ها عليرغم همه اين بدبختي ها مي رقصند و؟ مي خوانند اينكه پشه هاي آفريقايي حق انتخاب را از آدم؟ مي گيرند يا اينكه ما اساسا عادت به خواندن اطلاعيه ها؟ نداريم! كيارستمي نمي تواند از شعار دادن حتي در عمق فقر و بدبختي بچه هاي اوگاندايي خودداري كند و معتقد است: با ايدز مردن بهتر از مرگ بر اثر مالارياست، چون با انتخاب خود انسان همراه است. به شعر و شعاري كه حتي در برخي نماهاي آبث آفريقا به شكل بسيار سطحي ديده مي شوند، نگاه كنيد، به نخستين برخورد با آن خانواده جوان اتريشي و كودك سياهپوستشان كه پابرهنه با علامت BC.A روي پيراهن در آن رستوران شيك مي چرخد و موسيقي آرام غربي نيز به گوش مي رسد تا صحنه مرگ كودكي در اثر ايدز و حمل آن به سوي گورستان. اما يك نكته ديگر باقي مي ماند: فيلم هايي مثل آبث و آفريقا سفر قندهار انگار ساخته فيلمسازاني است كه در زندگي مرفه از نوع اروپاي شمالي و كشورهاي اسكانديناوي مثل سوئد و دانمارك زيست مي كنند و هيچ معضل و مساله مادي و رفاهي براي مردم سرزمين شان وجود ندارد كه مدام در فكر مردم محروم افغانستان و آفريقا هستند و برايشان بيانيه صادر مي كنند و دل مي سوزانند. انگار نه انگار كه در همين بيخ گوش آنها بعضي هم ميهنانشان از فقر و اعتياد در گوشه خيابانها جان مي سپارند و يا به گفته وزارت بهداشت و درمان دچار ايدز و بيماريهاي لاعلاج هستند و مرتب براي جمع آوري كمك مالي جهت آنها تبليغ مي شود. كافي است نگاهي به همين صفحه حوادث روزنامه ها بيندازيد. نمي دانم هنوز اين ضربالمثل كاربرد؟ چراغي دارد كه به خانه رواست به مسجد حرام است. مهدي پيله وريان