Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801214-54350S3

Date of Document: 2002-03-05

رفيق نيمه راه نمي خواهم يك، دو، سه، چهار و... اين هم قدم صدوچهارم درست جلوي درب مركز رسانه ها هستم، پلاك ساختمان برايم مفهومي نداشت. من مركز را با شمارش قدمهايم مي يافتم. آن روز صبح هم مثل هميشه سرخيابان پاكستان پياده شدم، عصا زنان به سمت كوچه دوم به راه افتادم، خياباني كه هيچ وقت كوچه اولش را نديده بودم. هنوز به سركوچه نرسيده بودم كه صداي پايي كه دوان دوان از پشت سر به من نزديك مي شد توجهم را جلب كرد و چند ثانيه بعد پيرزني دستم را گرفت و گفت: ننه كجا؟ مي روي جواب دادم كوچه دوم، گفت: خب من هم همانجا مي روم و عصايم را بلند كرد و به سرعت به راه افتاد به او گفتم: خانم متشكرم من مسيرم را بلدم و مشكلي ندارم. من كه بوي دردسر به مشامم مي رسيد از او تشكر كردم. اما او با سماجت مرا به دنبال خود مي كشيد. وارد كوچه شديم، شروع كردم به شمردن، يك، دو، سه، چهار سعي مي كردم صحبت هاي پيرزن حواسم را پرت نكند. گفت: من توي همين كوچه درصندوق رفاه دانشجويي كار مي كنم. تو كجا؟ مي روي بيست و يك، بيست و دو من مي روم مركز رسانه ها، كلاس خبرنگاري، با خود گفتم: حالا بايد حتما از سي به بعد را بشمارم، سي و يك و... پيرزن از مردي كه كنار پياده رو جلوي دري ايستاده بود پرسيد: آقا غلام مركز رسانه ها؟ كجاست و جواب شنيد جلوتر برويد همين دست كوچه. خدايا چند بودم، چهل، پنجاه و يا شصت حساب از دستم در رفته بود. پيرزن ادامه داد: ننه خدا را خوش نمي آيد، آدم بايد به نيازمندها كمك كند و كمي جلوتر ادامه داد، خب ننه فهميدي همين راسته را بگير و برو جلو من كه رسيدم و خداحافظ و من هاج و واج ماندم كه كجاي كوچه هستم به ناچار در حالي كه به رفيق نيمه راهم فكر مي كردم به سر كوچه برگشتم و از نو شمردم يك، دو، سه، چهار و... راضيه كباري