Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801214-54350S1

Date of Document: 2002-03-05

فراتر از يك نگاه كودكان كند ذهن اشاره; هيچ امري وسوسه آميزتر و خطرناكتر از اين نخواهد بود كه با افكار رويايي و بي اساس، به آينده اي خوش - كه وجودخارجي ندارد - بيانديشيم و با اين انديشه هاي پوچ و رويايي براي تامين آتيه اي درخشان طرح ريزي كنيم و طرحهاي حاصله را استوار و قابل اجرا بدانيم و تحقق آنها را موجب تكامل و خوشبختي فرد قلمداد نماييم. گسترش اين خيالبافي در جامعه انساني سد و مانع بزرگي در راه پيشرفت بشمار مي رود و نتايج تحقيقات دانشمندان را كه بر مبناي علمي استوارند غيرواقع وانمود مي سازد. پس بايد با حقايق و بدان طريق كه وجود دارند مواجه شويم، يعني كودك كندذهن را با خصوصيات موجود قبول كنيم و در راه بهبود آنها كودكان بكوشيم كند ذهن در برخي از جنبه ها همانند يا نظير كودكان عادي هستند و تفاوت فاحشي بين آنها به چشم نمي خورد. طبق معمول هر هفته، روزهاي چهارشنبه، ساعت اول با كلاس چهارمي ها درس مهارت آموزي داشتم. /7 50ساعت دقيقه صبح بود كه به مدرسه رسيدم، هوا خيلي سرد بود. صداي هياهوي بچه ها از دور به گوش مي رسيد، صداي معاون مدرسه كه مي گفت بچه ها در جايگاه خودتان بايستيد و صدا مي زد: آقاي تاج آباد لطفا درست بايست. وارد حياط شدم، در قسمت جلويي در ورودي اولين صفي كه به چشم مي خورد، صف بچه هاي كلاس آمادگي است كه هميشه با وارد شدن من به مدرسه در اين صف هياهويي به پا مي شود، يكي دستم را مي گيرد، ديگري مرا مي بوسد، يكي با مهرباني و عاطفه بي ريامي گويد: خانم كي به كلاس ما ؟ مي آييد ديگري كه هنوز حتي فاميلي مرا درست نمي تواند تلفظ كند با زبان شيرين و دل نشينش مي گويد خانم كبيري به جاي ( كريمي ) ما مرارت كي؟ داريم و من بسيار به صحبت او مي خندم. بارها به او گفته ام عزيزم مهارت نه مرارت و سريع معناي اين كلمه را برايش توضيح مي دهم، ولي هنوزم كه هنوزه مي گويد خانم مرارتي! صداي سلام دادن بچه ها هنگام صبح با انرژي فراوان و شادي و شعف دو چندان، روحيه اي بس عظيم را براي كاري جديد در من مي پرورد. تا به دفتر برسم با خود مي گويم عجب ولوله اي به پا كرديم. بنده خدا معاون ما، كه چطور اين بچه ها را جمع و جور و مرتب مي كند، واقعا اين هم كاري است بس مشكل. هنگامي كه صف كلاس خود را تحويل مي گرفتم اكثر بچه ها به علت سردي هوا نوك بيني شان قرمز شده بود و هر صفي مي خواست زودتر به كلاس برود. بچه ها وارد راهروي مدرسه شدند تا به طبقه بالا كه كلاس چهارم در اين طبقه واقع شده است برويم. بعضي از بچه هاي شيطون و بازيگوش در پله ها، ديگري را هل مي دادند يا اينكه مي دويدند و حسابي سر به سر هم مي گذاشتند كه البته آن هم به خاطر شاد بودن و سرشار از انرژي بودن آنهاست، البته من هميشه مراقب هستم كه شوخي خطرناكي نكنند. در راه رسيدن به طبقه بالا بهزاد همراه من گام برمي داشت. بهزاد كه در كلاس چهارم درس مي خواند، شاگردي است بسيار باعاطفه - درك خوبي دارد و از لحاظ برقراري رابطه اجتماعي از توانايي خوبي برخوردار است. البته او از هوش مرزي برخوردار است و در درس رياضي و فارسي مشكل چنداني ندارد. از لحاظ جسماني پاهاي او مشكل دارد كه عمل كرده و داخل پايش پلاتين گذاشته اند، به علت اين موضوع است كه نمي تواند به خوبي راه برود. هنگام بالا رفتن از پله ها هميشه خودش مراقب بچه هاي ديگر مي باشد تا به او برخورد نكنند. به كلاس چهارم بعد رسيدم از سلام و احوالپرسي گرم با بچه ها به بهزاد كه در حدود 2 هفته غايب بود (به علت اينكه پاي او دچار مشكل شده بود ) گفتم بهزاد؟ چطوري بهتر ؟ شدي قرصهايت را؟ مي خوري ناگهان دور از انتظار من بهزاد، شروع به داد و فرياد كرد و گفت: خانم به خدا من عقلم كم نيست، به خدا همه نمره هايم خوب بهزاد است با عصبانيت تمام دفترهايش را روي ميز مي گذاشت، دفتر ديكته اش، دفتر رياضي و.. وگفت ببينيد ببينيد آيا من نمره كمتر از 18 ؟ دارم آنوقت بپرسيد قرص مي خورم يا؟ نه من كه تازه متوجه ناراحتي او شده بودم گفتم: بهزاد گوش بده، گويا اشتباهي رخ داده. منظور من وضعيت پاهاي تو بود، اينكه آيا دكتر براي پادردت دارو داده است يا؟ نه اگر دارو داده آيا استفاده مي كني يا؟ نه بهزاد ساكت شده بود، ديگر حرفي نزد، بعد از مكثي طولاني گفت: آخه مي دانيد خانم به من گفته اند مدرسه استثنايي معني خيلي بدي مي دهد. گفتم چه ؟ معني اي گفت: خوب ديوانه، كساني كه عقل ندارند. گفتم چه كسي به تو اين حرف را؟ زده گفت بچه هاي محله مان. بهزاد خيلي ناراحت بود و چهره گرفته اي داشت و سرش را به زير انداخته بود. از من پرسيد خانم آيا واقعا همين طور؟ است از نظر او گويا هر كلمه و هر جمله حجتي بود براي اثبات گفته هاي ديگران. پس از طرح اين سوال تصميم گرفتم در مورد تواناييهاي خودش برايش صحبت با كنم هم 10 دقيقه اي صحبت كرديم كه هرچه از صحبت ما مي گذشت چهره بهزاد شادتر و خيالش راحت تر كم كم مي شد شروع به نشان دادن نمره هايش كرد و از موفقيت هايش صحبت كرد همين طور كه مشغول ديدن نمره هاي او بودم يكي از شاگردان كلاس هاي پاييني آمد و گفت: خانم ببخشيد كتابخانه آماده است، شاگردانتان را بياوريد. در تمامي لحظاتي كه شاگردانم را به كتابخانه راهنمايي مي كردم تماما متوجه بهزاد بودم و اينكه عليرغم تصور معلمان، والدين و به طور كلي جامعه كودكان با ناتواني هوشي هر چند از نقيصه رشد هوشي برخوردارند ولي از درك بسياري از مفاهيم برخوردارند و اين ما هستيم كه بايد نگاهي فراتر داشته و شيوه و حتي دقتي صحيح در برقراري ارتباطي درست با كودكان را بدانيم. پريسا كريمي مقدم كارشناس كودكان استثنايي