Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801213-54329S2

Date of Document: 2002-03-04

شعر دلتنگ نيستم عزيزالله زيادي دلتنگ نيستم سفره را كه پهن مي كنم نان با پاي خودش مي آيد مثل مهمان از راه. پدربزرگ را ديدم پدر را هم مهمان كه مي رسيد گل مي داد گونه هايشان و شادي را نمي شد، از سفره جمع كرد. دلتنگ نيستم كسي كه آفتاب را مي آورد و ابر را قسمت مي كند نان ما را هر روز خواهد آورد. سجاده و درد سيدعلي ميرباذل (منصور ) پنهان مي كنيم حرف هايمان را در كلماتي از خاكستر و درد و مي چينيم گلهايي كه بر دستهايمان مي رويد مگر گهواره جهان، است كه گناه را تاب؟ مي دهيم! مگر باران، درياست كه ماهي ها را تشنه؟ مي خوانيم! عجيب است سجاده مادربزرگ هنوز بوي دعا مي دهد مانده ام اين را گنجشكها از كجا فهميده اند عاشق شدن جرات مي خواهد بگذريم بيا كمي آواز بخوانيم. سهم من رضا حيراني سلامت بوي خداحافظي مي داد چشمت به اتفاق شبيه تر تا چراغي هميشه سبز و پنجره ها كه يك در ميان خاموش بختم كه از اول سياه؟ نبود اصلا اگر تو نبودي كاري به كار اين دل بي حوصله نداشتم فرقي هم نمي كرد كه اين شعر را پشت پنجره اي رو به دريا بنويسم يا رو به ديواري پر از آگهي خانه هاي اجاره اي حالا كه در هزار و يك شب گيسويت گم شده ام اين نيمكت سهم من از خاطرات تو روزهاي 1093 كنستانتين كوافي (شاعر يوناني ) ترجمه: بابك صادق خانجاني نيافتم گنجينه هاي از دست رفته، چشمان سرشار از شعر، و چهره پريده رنگ را در خياباني كه در تاريكي فرو مي رفت. نيافتم گنجينه هاي فتح شده در عبوري گذرا كه چه راحت از دست رفته است و پس آنگاه چه مهر ورزيده ام با اضطراب چشمان سرشار از شعر چهره پريده رنگ و آن لبها نيافتم آنها را. باغ عباس رضيئي دل مشغولي هايم پروانه ها را مي پراند و دستانم را براي چيدن گل كرخ مي كند هراز گاهي غنچه هاي مريم و ياس را به هم مي دوزم تا حلقه اي بر گردن آويزم. هنوز خرزهرگان رنگارنگ را دسته مي كنيد بازاري نخواهيد داشت!