Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801210-54305S1

Date of Document: 2002-03-01

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد سفر به ايرانشهر سينا قنبر پور سفر به قندهار نه، سفر به سيستان سفر، به آنجايي كه به دليل نبود امكانات بهداشتي موي سر دختركي 7 ساله را با دو كارد سفر تراشيدند به آنجايي كه با گذشت 2 دهه از پيروزي انقلاب اسلامي نامش هم نشين مواد مخدر، سوداگران مرگ، اشرار، قاچاقچيان و... بوده است. سفر به منطقه اي كه زندگي زنان و كودكانش سوژه هاي بكر و سوزآوري به جاي راه دور و دراز قندهار سفر است به خطه اي كه در آن مي توان زني 29 ساله را با چين وچروك و سپيدي مو ببيني. سفر به خطه اي كه حتي راه و جاده اي براي ارتباط كوير ندارد و طبيعت خشن كه خوش نشيني در پايتخت را ياراي مقاومت در آن نيست وگرنه در اين منطقه به جز يك كارخانه بافت صنايعي بلوچ ديگر را نمي شد يافت. سفر به منطقه اي كه اگر جنگ در افغانستان براي سركوب طالبان در كنارش جريان نمي گرفت، باز هم در غربت مي ماند و شاهد روشن شدن چراغ هايي مي شد كه به مسجد روا شدند. مسئولاني هنرمنداني غيربومي، كه افاغنه را بر مردم آن خطه ترجيح دادند، خبرنگاران و عكاساني كه از آن براي جويا شدن حال افاغنه بهره جستند و سياست هايي كه شكاف بين قشربندي هاي مذهبي آن را گسترده تر ساختند تا همه دست به دست هم دهند و راه توسعه و پيشرفت بر آن ببندند. اگر تو خود مسافر سيستان نبوده باشي، تنها تصورت اين است كه مردم آن خطه به محض تولد با مواد مخدر خو مي گيرند و عشقشان، همه زندگي شان آن است. ولي وقتي مسافر شدي و از نزديك ديدي كه همه راه ها بسته است واغلب راهي جز راه قاچاق براي امرار معاش باقي نيست، سوداگري شغل معقولي به نظر خواهد رسيد. خانواده هايي كه 9 - نفر 8 منتظرند يك نفر تامينشان كند. خانواده هايي كه قهر طبيعت نيز به كمك سياست هاي اعمال شده برشان افزوده شده و تنها راه هاي شرافتمندانه زيستن يعني دامداري و كشاورزي را از آنها گرفته است. با روي كار آمدن حكومت طالبان ديگر قطره اي از آب سد كجكي نصيب سيستاني ها و بلوچ ها نشد و در حالي كه پايتخت نشين ها نمي دانستند برف و باران زمستاني را چه كنند و هر روز خبر تعطيلي مدارس و راه هاي غرب و شمال غربي را مي شنيدند شرق نشينان ايران، حتي ذره اي باران هم به چشم نديدند. بايد تو خود مسافر سيستان باشي كه اين سوال در ذهنت جاي بگيرد كه مگر اين مردم همان مردمي نيستند كه فردوسي براي شاهنامه اش محوري ترين شخصيت را از سيستان برگزيد. پس كجاست آن ديار و آن يلان؟ سيستاني سفر به سيستان تجربه ديدن مناطق مركزي سيستان و بلوچستان بود. گذر از جاده زاهدان - خاش به ايرانشهر و مسيري كه به زحمت توانستيم در آن 8 - سواري 7 ببينيم و بقيه مسافرانش همه كاميون دار بودند. ايرانشهر، مقصد ما، خوش نشين ترين منطقه سيستان است. وقتي به نزديكي آن رسيديم جريان ضعيف رود جكي گور و سرباز و نخلستان هاي سبز آبادان پذيرايمان شد تا بدانيم اينجا هم استعدادهايي دارد و البته چون آبادان كه پس از 13 سال جنگ هنوز هم جنگ زده است بدون توسعه مانده سفر است به سيستان ما، تجربه اي از ايرانشهر بود كه مي خوانيد: سيستان و بلوچستان را جور ديگر بايد ديد به راستي كه اگر هر كس ديگري هم آن جاده هاي محصور در كوير را مي ديد از ترس پياده گز كردن آن به خود مي لرزيد. روايت سرقت 2 كيسه برنج از يك كاميون برنج را هم ملك قاسمي تعريف مرد كرد مسلح فقط 2 كيسه برنج مي خواسته و پس از آن بدون اين كه آسيبي به راننده برساند آنجا را ترك كرده است. اگر گرسنه نبود چنين نمي كرد. حال و هواي روايت هاي مردم سيستان و بلوچستان همگي تاييدي بر تحت فشار بودن آنان داشت. با اين حال و هوا راهي تنها هتل ايرانشهر شديم. كنار خيابان پيرمردهايي چروكيده رو را بسيار ديدم كه بساطي كوچك داشتند براي به فروش هتل كه نزديك شديم ناگهان مجموعه اي نظرم را جلب كرد. قلعه اي كاهگلي. تابلوي ميراث فرهنگي را بر سردرش ديدم بالاخره پاسخ سوالم را يافتم رستم شاهنامه هنوز هم آثاري براي اثبات خود در اينجا دارد! اثري باستاني در ميان نخلستان هاي كوير با دوستان ديگر كه قصد ديدن شهر كرديم به سراغ قلعه تا آمديم هتل ايرانشهر كه محل اقامتمان بود كمتر از 500 متر راه بود. كنگره كنگره هاي روي ديوار هر كسي را به ياد سريال هاي تاريخي مي انداخت. در زديم. نگهبان پذيرايمان شد. قدم به داخل قلعه گذاشتيم آن را زميني خالي يافتيم. گويي فقط ديوارهايش مانده بود و از صلابت حاكم نشين آن خبري جز خرابه ها نبود. نگهبان گفت: آن روبه رو حاكم نشين بوده و اينجا (ورودي قلعه ) مردم نشين بوده است. اين قلعه كه 9 برجك نگهباني داشت اينك در حال بازسازي بود. نگهبان آنجا گفت: اين قلعه كه به قلعه دوست محمدخان نيز معروف است در سال 1359 يا 60 توسط شهردار وقت ايرانشهر تا 98 درصد درون آن تخريب شده و هنوز هيچ كس نمي داند علت اين تخريب چه بوده است. حالا آن كنگره كنگره هاي ديوار قلعه برايم معناي اصيلي يافته اصالت بود گم شده در ايران! پرجنبوجوش ترين نقطه ايرانشهر از قلعه كه بيرون آمديم، به دنبال بازاري رفتيم كه اسامي جالبي به خود گرفته بود. تاناكورا نامي، بود كه همكار ما مي گفت. خود ايرانشهري ها مي گفتند لته فروشي. بازاري كه ما به دنبال آن بوديم پشت قلعه بود. لته فروشان در مغازه هاي خود لباس هاي كاركرده اروپايي را به ناچيزترين قيمت مي فروختند. اين لته فروشان لباس و كفش هاي خود را از بندر كراچي پاكستان مي خريدند. اين لباس ها با كشتي به كراچي منتقل مي شود. لباس هاي كاركرده اي كه مي تواند سال ها كار كند! پيراهن، بلوز، كاپشن، پالتو، زنانه، مردانه، بچه گانه. لته فروشان با اتوبوس، هواپيما يا سواري راهي كراچي مي شوند و پس از خريدن بسته هايي از لباس خود با همان وسايل به ايران بازمي گردند و اجناس خريداري شده را به دست كساني مي سپارند كه از راه هاي كويري آنها را به ايرانشهر منتقل مي كنند. راه اين درآمد قاچاق است چرا كه نيروي انتظامي با آورندگان برخورد مي كند. لباس ها به شهر مي رسد. بسته ها باز مي شود و پس از خشك شويي و... به معرض فروش گذاشته مي شوند. چشم به هم زديم، ديديم هوا تاريك شده است و قريب به 7 - ساعتي 6 خريد كرده بوديم! صنايع دستي ايرانشهر به سراغ غرفه فروش صنايع دستي ايرانشهر كه رفتيم مجسمه هاي آبگينه ديديم و سبدهاي بافت دزفول و... هر آنچه آنجا ديديم گويي در نقاط ديگر ايران ساخته شده بود. هيچ چيزي دستگيرمان نشد، اما صنايع دستي آنجا را روز بعد در بازار روز ايرانشهر يافتيم. قطعاتي آينه دوزي شده براي سرآستين لباس هاي زنان برجسته ترين محصول صنايع دستي ايرانشهر بود. زيوآستون يا پلي واري قطعا دست دوز و چرخ دوزي شده بود كه حدود 35 تا 40 هزار تومان قيمت داشت. يقه و سرآستين لباس زنان بلوچ با آنها آراسته مي شود. مشاغل مردم در گپي دوستانه با آنها بالاخره در يكي از كافه - قهوه خانه هاي آنجا كه به كافه بلوچي معروف بود نشستيم تا ضمن استراحت از حال و هواي آنها بپرسيم. آنها اكثرا شغل آزاد داشتند. دستفروشي و مغازه داري. كمتر شغل اداري و صنعتي داشتند. آنجا دانشگاه هم داشت هم آزاد، هم سراسري و هم پيام نور ولي همه دانشگاه ها توسط افراد غيربومي اداره مي شد. اين استان پهناور با داشتن مساحتي حدود 181 هزار و 578 كيلومتر مربع كه هزار و 200 كيلومتر مرز خاكي و 300 كيلومتر مرز آبي دارد تنها 21 درصد شاغل بلوچ دارد. اين در حالي است كه غيربلوچ ها 46 درصد مشاغل اداري سيستان و بلوچستان را عهده دارند و حدود 66 درصد آنان كاركن مستقل اند. شهروندان ايرانشهر در آن كافه از كارخانه ها و كارگاه ها گفتند. ايرانشهر كه كارخانه بافت بلوچ آن معروف ترين مركز صنعتي آن است اينك با ركود روبه روست. استعدادهاي كشاورزي و زمينه اي كه مساعد نيست! هندوانه و خيار دو محصولي است كه همه ساله زير پلاستيك در حومه ايرانشهر كشت مي شود. يكي از اين كشاورزان گفت: ما حتي توانستيم تا 50 كاميون هم محصول برداشت كنيم. در كنار اين نوع كشاورزي سرسبزي نخلستان هاي ايرانشهر و حومه آن حائزاهميت ترين نكته اي است كه مي تواند در توسعه آن موثر افتد. خرماي لاشار و خرماي سرباز دو نوع مرغوب خرماي اين نخلستان ها هستند. آنچه نخل داران را محدود نبود ساخته، بسته بندي براي محصولاتشان است. يكي از اين نخل داران مي گفت: ما محصولاتمان را در حلب و بشكه مي ريزيم و به خارج استان مي فرستيم. خرماي مضافتي ما را حتي به جاي خرماي بم صادر مي كنند ولي چون امكانات بسته بندي و كارتن سازي نيست ما و محصولمان معرفي نشده و همين توسعه كار ما را محدود و مسدود كرده است. سفر ما به سيستان خيلي كوتاه بيشتر بود از آن كه در منطقه باشيم در راه منطقه اي بوديم كه برخلاف وسعت جاده ندارد و مهم تر آن كه جاده مرزي ندارد و همين كنترل آن را مشكل تر ساخته است. سفر ما به ايرانشهر گرچه كوتاه ولي تجربه شنيدن حرف مردمي بود كه مي توانستند در جايگاه بلوچ هاي منطقه پست هاي مديريتي را خود به دست گيرند و آستين سازندگي بالا بزنند.