Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801210-54302S8

Date of Document: 2002-03-01

ماليخولياي جوانان ايراني آنها شش نفر بودند كيوان حسيني شش نفر بودند. دوست هاي قديمي به همراه همسرانشان كه در يك آخر هفته نه چندان دل انگيز نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند. از گذشته مي گفتند از خاطراتشان از درخت 1807 كه پاتوق دلتنگي هايشان بود، از با هم بودن و بازيگوشي شان. آنها شش نفر شش بودند نفري كه در ابتدا تك و حالا زوج بودند. شش جوان ايراني كه در يك آخر هفته كسل كننده دور هم جمع شده بودند. بازهم از خاطراتشان حرف زدند. در لابه لاي خاطراتشان چاي مي خوردند و سيگار مي كشيدند. در و پنجره هاي خانه را باز مي كردند تا از دود سيگار خفه نشوند. آنها شش نفر بودند. از حرف زدن كه خسته شدند، خواستند آخر هفته خسته كننده شان را هيجان انگيز كنند. اول با هم شوخي كردند و روي هم آب بعد ريختند تلويزيون تماشا كردند. مسابقه هاي بي حال و فيلم هاي سينمايي سانسور شده. حوصله شان سر رفت. مي خواستند در رگ هاي بي جان آخر هفته شان خوني تازه بدمند. تصميم گرفتند از خانه بزنند بيرون. اولين گزينه، سينما بود. فيلم هاي آبكي ايراني و بي كيفيت، كثيفي و شلوغي سالن هاي سينما نمي توانستند از عذاب آخر هفته كم كنند. سينماها خالي بود، چرا بايد آنها جور خالي بودن سينماها را؟ مي كشيدند چه خوب اگر مي توانستند به جايي سرسبز بروند. جايي كه معادل تركيب كليشه اي و تكراري دامن سبز طبيعت باشد. پارك جمشيديه در يك آخر هفته كسل كننده، عذابآورترين جاي ممكن بود. همه به اين پارك راي منفي به دادند هر حال بايد به نظر جمع احترام گذاشت. دركه و دربند و دارآباد و... از جمشيديه بدتر بودند. آدم هاي كاغذي با قدم زدني بي محتوا كه مي توانست براي مغز شش نفر جوان مرگ معنوي باشد. سر و صدايي بي انتها و بي دليل و خنده هايي باسمه اي و نمايشي. پس بهتر بود در ميانه دود و شلوغي شهر دامن سبز طبيعت را پيدا مي كردند. پارك هاي دودي هيچ لطفي نداشتند. يا پاتوق آدم بدها بودند، يا آن قدر خوابآور كه هيچ كس جرات نمي كرد پايش را در آنجا بگذارد. آن شش نفر در سكوت كش داري گزينه هاي ديگر را بررسي مي كردند. شش راي منفي براي تئاترهاي تكراري، شش راي منفي براي كنسرت هاي موسيقي بچگانه، شش راي منفي براي بدمينتون در شلوغي پارك لاله، شش راي منفي براي قدم زدن در پياده روهاي پوچي، شش راي منفي براي هر كاري. يكي، توهم زده هوس سپيدي برف و چوب اسكي به سرش زد. همه خنديدند. هيچ كس حوصله راي دادن هم نداشت. شش راي بي حال براي جيبي كه از پول خالي بود. آن يكي به ياد فيلم هاي وسترن و اسبهاي سفيد با يال هاي بلند، حرف سواركاري را پيش كشيد. همه چشم غره شش رفتند راي عصباني براي رويايي كه بيشتر شبيه خوابهاي بچگي بود. آنها شش نفر بودند و تصميم گرفتند كه كاري بكنند. حركتي، هيجاني، چيزي كه بتوان در صبح اولين روز هفته براي همكاري تعريف كرد و خنديد. جمله اي مثل: ديروز خيلي خوش گذشت، با بچه ها رفتيم فلان جا... آن شش نفر نمي دانستند فلان جا كجاست دخترها پكرتر مي شدند و پسرها سيگار مي كشيدند. يكي كه از همه كوچك تر بود ياد خاطره تازه اي افتاد. خاطره اي كه هيچ كس آن را فراموش نمي كرد. خاطره نخستين روزي كه با همسرانشان دورهم جمع شدند و در يك آخر هفته مي خواستند كاري بكنند. كاري كه نمي دانستند چيست و تا ساعت يازده شب نفهميدند، چيست. آن شب همه ناراحت و عصباني به خانه هايشان برگشتند. آن يكي كه از قبلي يكسال بزرگتر بود، ياد آخرين روزهاي دوران تجرد افتاد. روزهايي كه در آخر هفته هايش مي خواستند كاري بكنند و گريه شان مي گرفت. آن كه از همه بزرگتر بود ميان خنده و اخم ياد دوران دبيرستان افتاد. روزهايي كه بيكار بودند و مي خواستند كاري بكنند. آن روزها كاري براي انجام دادن داشتند. يواشكي پشت ديوار دبيرستان سيگار مي كشيدند. آن روزها تفريح خيلي زياد هر بود روز يك نخ با سيگار ترس و لرز بسيار، پشت ديوار دبيرستان! آخر هفته با اين خاطره ها تمام شد. اگر الان هركدام در خانه هاي خودشان مانده بودند حتما به آسودگي مي خوابيدند، مثل همه آخر هفته هايي كه هر كس در خانه خودش بيكار بود، لعنت به آن كسي كه اين شش نفر را دور هم جمع كرد. ناگهان كسي فكري به ذهنش رسيد. او يك دوربين ديجيتالي فيلمبرداري داشت. دوربين را به تلويزيون وصل كرد و روي سه پايه گذاشت. شش نفر، خودشان را در تلويزيون ديدند. قيافه هاي عجيبي پيدا كرده بودند خسته، كسل، عصبي و بي حال... يكي شكلك درآورد و پنج نفر بقيه خنديدند. بعد كس ديگري ادايي درآورد و بعد يكي ديگر. آرام آرام اخم هايشان باز شد تفريح خوبي بود. جلوي دوربين شكلك درآوردند و خودشان را در تلويزيون ديدند. خنديدند.. آن شش نفر خيلي خنديدند...