Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801210-54302S7

Date of Document: 2002-03-01

يك روز كسل كننده براي يك پسر جوان سارا پارسا وقتي صبح، شير دوش آبگرم را باز كرد، هنوز بيدار نشده در بود وان گرم حمام فرو رفت و سرش را زير آب برد. زير آب بيدار صبحانه شد مفصلي طبق دستور پزشك خانوادگي شان خورد. شير و عسل، شيره خرما با تخم مرغ نيم پز عسلي و يك بشقاب عدسي با سالاد الويه و ران مرغ آبپز شده. بين نشستن پشت كامپيوتر و وبگردي در اينترنت و نگاه كردن ماهواره، مردد بود كه موبايلش آهنگ تايتانيك را زد. به موبايل جواب نداد و در عوض وقتي قطع شد پيغام را گوش كرد. ددي بود كه از ينگه دنيا حالش را مي پرسيد. بي حوصله شماره يكي از دوستانش را گرفت. او را از خواب بيدار كرد و درباره بازي هاي اين هفته NBA با او كركري خواند. بحث بسكتبال كه داغ شد از او سراغ يكي از دوستان مشتركشان را گرفت. يك ماه بود كه دوست مشتركشان رفته بود قشم و برنگشته بود. احساس كرد كه دلش براي دوستش تنگ شده. پيشنهاد يك سفر كوتاه را داد. دوستش قبول كرد. تلفن را قطع كرد و به يك آژانس هواپيمايي زنگ زد و براي ساعت ده صبح دو تا بليط رزرو موهايش كرد را سشوار كشيد و به صورتش shave after زد. در آيينه آسانسور برج نگاهي به ظاهرش انداخت. بد نبود، اما بهتر بود كه با شلوار جين اصل آمريكايي اش، تي شرت سبز آبي مي پوشيد. به پاركينگ كه رسيد يادش آمد سوئيچ را جا گذاشته به مسئول پاركينگ گفت كه سريع سوئيچ اپل كورساي مشكي رنگش را بياورد. در راه فرودگاه موزيك گوش كرد. در پاركينگ مهرآباد دوستش را ديد. تا قشم حرف زيادي نزدند. وقتي رسيدند، مستقيم به همان هتل هميشگي رفتند، جايي كه دوستشان اتاق گرفته بود. او خواب بود. سلام و عليك كردند و او از اوضاع تهران پرسيد. چاق شده بود، انگاري.. ناهار اوزون برون كباب شده با ميگو خوردند. لب ساحل آرامش عجيبي داشت و هواي عجيب جزيره در زمستان، اعصاب آدم را نوازش مي داد. هوس كرد برود ساحل شني پابرهنه لب ساحل قدم بزنند. رفتند لب ساحل و كفش ها و جورابهايش را درآورد و پاچه هاي شلوارش را بالا زد. واكمن را توي گوشش گذاشت و E. R.A گوش دوستانش كرد در باشگاه لب ساحل بيليارد بازي مي كردند. با هم كركري مي خواندند و چوبهايشان را به توپ هاي سنگين حوصله شان مي زدند سررفت. در جزيره دور زدند و او يك تي شرت سبزآبي اصل آمريكايي خريد. ساعت چهار بعدازظهر به يك كنسرت موسيقي رفتند. يكي از گروه هاي تهراني، سعي مي كردند موسيقي بلوز اجرا كنند و به فارسي از بخوانند كنسرت كه بيرون آمدند دوستش گفت كه بايد برگردند تهران. معلم گيتار برقي اش ساعت هفت به خانه شان مي آمد. رفتند فرودگاه و تا تهران چشم بند مخصوص پرواز را به چشم زدند و خوابيدند. در پاركينگ مهرآباد از دوستش خداحافظي كرد و در راه خانه به شركت زنگ زد همه كارها روبه راه بود. به خانه نرسيده بود كه براي ساعت شش و نيم بعد از ظهر به يك party bye Good دعوت شد. باز هم يكي مي خواست برود. در ميهماني كمي خوش گذراند. بعد از دو ساعت از ميهماني بيرون آمد تا به قرار استخر برسد. چند نفر از دوستان شناگرش در استخر منتظرش بودند. يك ساعت و نيم در آب گرم و مطبوع استخر به آرامي شنا كرد. بيشتر قورباغه شنا مي كرد. نيم ساعتي هم در جكوزي نشستند و آب آناناس خوردند. بعد از شام مفصل بيفتك و نوشابه كوكاكولاي اصل، نوبت به سوناي خشك و تر رسيد. ساعت دوازده از استخر بيرون آمدند و رفتند در ويلاي يكي از دوستان در شمال شهر، در حياط بزرگ ويلا، توي يك ننوي نرم دراز كشيد تا ستاره ها را نفهميد بشمرد چطور اما از خستگي خوابش برد. نزديك ساعت سه صبح، يكي از دوستانش از خواب بيدارش كرد. حوصله اش سر رفته بود. سوار ماشينش شد و به خانه عصباني برگشت بود و ناراضي دق دلي اش را سر نگهبان مجتمع پياده كرد و نصف شب سرش فرياد كشيد. برگشت به خانه اش و روي كاناپه كنار شومينه ولو شد. روز خسته كننده اي داشت. براي صبح فردا قرار اسكي در توچال داشت و ظهر هم بايد به كلاس سواركاري مي رفت. چند نفر از دوستانش هم كليد كرده بودند روي شمال و مي خواستند او را به شمال ببرند. اگر فردا عصر به شمال مي رفت حتما از بيليارد شب و شبنشيني خانه يكي از دوستانش جا مي ماند. شمال رفتن چند روز وقتش را مي گرفت. عصبي تر شماره شد تلفن پدرش را در ينگه دنيا صداي گرفت بم و مردانه پدرش را شنيد كه به انگليسي چيزهايي گفت و صداي بوق آرام آمد و كسل گفت: خسته شدم دارم توي اين خرابچال ديوونه مي شم. يه كاري بكن از اين زندگي سگي نجات پيدا كنم. ديگه تصميم گرفتم بيام پيش شما. اصلا من غلط كردم موندم. يه كاري بكن. ددي من منتظرم. گوشي را گذاشت و احساس بدبختي كرد.