Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801210-54300S3

Date of Document: 2002-03-01

مردم تندخو نوشته: مايكل زوشنكو ترجمه: همايون نوراحمر اخيرا نزاعي در محله ما در گرفت. اسمش را نزاع نمي شود بلكه گذاشت بايد واقعا آن را يك جنگ حسابي دانست. جاي دعوا درست در تقاطع دو خيابان گلدسوايا و بوروايا بود. آنها با ناخن و دندان به جان هم كله افتادند گاوريچ تقريبا زخم برداشته بود. علت اصلي دعوا اين است كه مردم زود از جا در مي روند و با جزيي ترين خبري كنترل اعصاب خود را از دست مي دهند. و به همين دليل بود كه آن دعواي وحشيانه در آن هواي مه آلود به وجود آمد. اما مي گويند مسلما اعصاب مردم پس از دعوا به تشنج و ضعفي شديد دچار مي گردد. ممكن است اين امر صحت داشته باشد. اما گوش آدم بي مغزي چون گاوريچ به اين حرف ها بدهكار نيست. و همين طور يك ماجراي ديگر: مستاجري به نام ماريا واسيلينونا ساعت نه شب وارد آشپزخانه مي شود و پريموس را روشن مي كند. مي خواسته است چاي درست كند اما پريموس روشن نمي شود. مي انديشيد: چه مرگش؟ است شايد سوراخش گرفته باشد. از اين جهت سوزني را با دست چپش مي گيرد و مي خواهد سوراخ پريموس را باز كند اما مستاجر ديگري به نام داريا پترونا - كه سوزن پريموس مال او بوده - وقتي سوزن خود را در دست ماريا مي بيند، مي گويد ماريا، سوزن را بگذار سر جايش! طبعا ماريا از اين حرف عصباني مي شود و در جواب مي گويد: مرده شور اين سوزنت را ببرد، دارياپترونا. حيف از دست هاي من كه به آن مي خورد. در اين جا، طبعا دارياپترونا از اين حرف ناراحت مي شود و در نتيجه گفت وگو بالا مي گيرد! بعد صدايي شنيده مي شود و در آخر به جان هم مي افتند. ايوان استپانيچ شوهر داريا كه با صداي دادوفرياد از خواب بيدار شده است، وارد آشپزخانه مي شود. مرد تنومند و شكم گنده اي است اما او هم به نوبه خود ضعف اعصاب دارد. به اين ترتيب ايوان استپانيچ وارد مي شود و مي گويد: من براي سي و دو روبل و چند كوپك مثل الاغ جان مي كنم. به مشتري ها لبخند مي زنم و برايشان سوسيسون وزن مي كنم و هزار كلك ديگر مي زنم كه زندگي حالا بگذرد اجازه نمي دهم كه كسي به اين سوزن ها دست بزند. آنها با خون جگر تهيه مي شود. دوباره سروصدا بلند مي شود و جروبحث درباره سوزن بالا تمام مي گيرد مستاجرين طبعا در آشپزخانه جمع مي شوند جنجال عظيمي گاوريچ درمي گيرد تهي مغز هم سر مي رسد. مي گويد: اين چه سروصدايي؟ است چرا نزاع؟ مي كنيد حالا پس از ردوبدل شدن اين كلمات، دامنه بگوومگو زيادتر مي شود و نزاع درمي گيرد. خودتان حساب كنيد با جاي تنگ آشپزخانه و آن همه جمعيت چه غوغايي به پا مي شود. تمام اثاثيه آشپزخانه به سر و روي جمعيت مي ريزد و همگي لت وپار مي شوند. در آخر ايوان استپانيچ فرياد مي زند: گاوريچ گورت را گم كن والا به ضررت تمام مي شود. گاوريچ مي گويد: حالا ديگر نمي توانم همه بروم جاي بدنم زخمي شده. پليس سر مي رسد و فرياد مي زند: زود متفرق بشويد. والا آتش خواهم كرد. پس از اين توپ وتشر، مردم كمي به خود آمدند و با عجله به طرف اتاق هاي خود دويدند. تازه در اين موقع بود كه به خودشان مي گفتند: راستي ما سر چه با هم دعوا؟ كرديم هنوز گاوريچ روي كف آشپزخانه افتاده بود و از سرش خون مي آمد. دو هفته بعد محكمه رسيدگي به اين زدوخورد تشكيل و يافت اتفاقا قاضي هم آن قدر عصبي مزاج بود كه همه شان را محكوم كرد!