Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801210-54300S1

Date of Document: 2002-03-01

بگذاريد زنده بمانند نوشته آرتور ميلر ترجمه بابك مظلومي آرتور ميلر - نويسنده بلندآوازه آمريكايي - را، در ايران، بيشتر به عنوان نمايشنامه نويس مي شناسند حال آن كه او در زمينه ادبيات داستاني نيز قلم زده كه از آن جمله مي توان به رمان كانون و نيز مجموعه داستان ديگر به تو احتياج ندارم اشاره كرد. داستان كوتاه بگذاريد زنده بمانند از مجموعه فوق انتخاب و ترجمه شده است. عده اي از منتقدان برآنند كه اين داستان بازتابي است از زندگي مشترك كوتاه نويسنده با مريلين مونرو، بازيگر فقيد آمريكايي. غروب، گردي از طلا بر ساحل مي پاشيد. وقتي باد با سوز همراه شد، همه كساني كه براي آبتني آمده بودند، به خانه هايشان مرغان رفتند دريايي درست پشت امواج بزرگ كف آلود به آب مي زدند. آن زن و مرد چهار قايق ماهي گيري پهن را كه در يك خط حركت مي كرد، در افق مي ديدند. آن گاه زن سمت راست را نگاه كرد و در گوشه اي دو كاميون و نيز ماهي گيراني را كه سرگرم كشيدن توري بودند، ديد. او كه با ديدن هر منظره نو، موجي از شگفتي در وجودش پديد مي آمد، گفت: بريم ببينيم چيزي گرفتن يا نه. كاميون ها فرسوده و زنگ زده و در عقبشان باز آن بود دو سر وقت كاميوني رفتند كه نزديك در عقبش بيست و پنج ماهي خاردار بزرگ با بدن هاي جابه جا پوشيده از ماسه و كبود ماهي هاي كوچك كپه شده بودند. مردي - حدودا شصت ساله - پشت كاميون نشسته بود و سرطنابي را كه دور جرثقيل دستي كنارش پيچيده شده بود، به دست داشت. او با خوش رويي براي زن و مرد سري تكان داد و طناب را كشيد تا محكم تر دور جرثقيل پيچيده شود. مرد ديگري كه لب آب ايستاده بود، تور را مي پاييد و آن را همين طور كه از آب بيرون مي آمد در گوشه اي كپه مي كرد. سم، ماهي هايي را كه بار كاميون مي شد، نگاه كرد; مي دانست همسرش يكه چشمان مي خورد زن با ديدن ماهي ها باز باز شد ولي سعي كرد به نشانه تبريك به پيرمرد سرگرم كشيدن طناب لبخندي بزند و گفت: شما همه اينا رو صيد ؟ كردين پيرمرد با چشماني درخشان از زيبايي زن گفت: آره. زن گفت: همه شون مرده ن، مگه؟ نه پيرمرد جواب داد: آره خب. در چشمان زن كه به تك تك ماهي ها نگاه مي كرد تا مطمئن شود هيچ كدام تكان نمي خورند، هيجان موج مي زد. سم درباره احتمال وجود صيدي خوب در توري كه به ساحل مي آمد، سر صحبت را با پيرمرد باز كرد. زن جذب گفت وگوي آن دو شده بود و مرد از آرام گرفتن چشمان دريايي رنگ زن، نفس راحتي كشيد. پيرمرد اهرمي را تكان داد و جرثقيل كه ناله اش هر دم زيادتر مي شد، با سرعت بيشتري چرخيد. او تقلا مي كرد طناب را كشيده نگاه دارد. حالا جرثقيل روي كاميون ديگر هم سريع تر مي چرخيد و دو صياد مراقب تور به سرعت از كاميون ها به طرف آب رفتند و با شتاب تور را كه به ساحل مي آمد يك جا جمع كردند. اكنون آن دو مي توانستند خط پيچ در پيچ چوب پنبه هاي حاشيه تور را تنها چند متر آن طرف تر - در آب - ببينند. سم از پيرمرد پرسيد: چرا اين قدر تند تند؟ مي كشي مگه توي تور تقلا؟ مي كنن پيرمرد گفت: فقط نع مي خوام تور رو محكم نگه دارم كه يك وقت ماهي ها نپرن بيرون و در برن. ديگر امواج در درون تور مي شكست ولي زن و مرد هنوز هم نمي توانستند ماهي اي ببينند. زن دو دست را روي گونه ها گذاشت و گفت: حالا ديگه گير مي افتن و خنديد مونده ن چي داره سرشون مياد. مرد از خوشحالي زن خوشحال بود، گرچه مي ديد او با ترس به قسمتي از تور كه زير آب قرار داشت، چشم دوخته. زن به شوهرش نگاه كرد و گفت: واي عزيزم حالا ديگه گير مي افتن. مرد خواست توضيح دهد ولي زن به سرعت حرفش را ادامه داد: مي دونم، اگه خوراك مردم بشن كه عيبي نداره. اونا خوراك مردم مي شن، مگه؟ نه مرد به آرامي - طوري كه پيرمرد كنار جرثقيل دستي نشنود - گفت: اونارو مي فروشن به ماهي فروشي ها و دست آخر هم سر از سفره هاي مردم در مي آرن. زن - مانند كودكي كه خاطر جمع شده باشد گفت: آره. مي بينم. دارم مي بينم. لحنش طوري بود كه انگار خبري را اعلام مي كند ولي چيزي در وجود او نفسش را بند مي آورد. موجي پس نشست. آن گاه تنه تور با يك حركت از آن بيرون آمد. صداهايي از هر دو كاميون بلند شد; صيد دندان گيري نبود. زن دم كبود ماهي هاي كوچكي را مي ديد كه از لاي تور بيرون زده بود و پيچ و تاب مي خورد (به خود گفت: حسابي كله پا شده ن! ). بعد هم نگاهش افتاد به ماهي خاردار بزرگي كه تكان تكان مي خورد و ماهي هاي بالداري كه تقلا مي كردند باله هاي خميده كهربايي خود را راست كنند و سفره ماهي اي كه وسط اين توده در هم پيچ دريايي قرار داشت. او يك بند به اين سو و آن سو - به ماهي اي كه ناگهان تكان مي خورد يا بالا مي پريد - اشاره مي كرد و فرياد مي زد: يكي اونجاس! اونم يكي ديگه! و منظورش اين بود كه آنها هنوز نمرده اند و مرد مي دانست بايد نجاتشان بدهد. صيادان تور را باز كردند و يك ماهي خاردار و چند كبودماهي را بيرون كشيدند و ماهي بالدار و سفره ماهي و نيز دو ماهي بادكنكي را - كه بلافاصله باد كردند - روي شن ها انداختند. زن به پيرمرد بالاي كاميون رو كرد و در حالي كه سعي مي كرد لبخند بزند، با صداي زير جيغ مانندي گفت: اونارو؟ برنمي دارين پيرمرد، گرم از چهره گل انداخته زن گفت: به درد نمي خورن خانوم. زن گفت: خب پس چرا پرتشون نمي كنين توي؟ آب پيرمرد مكث كرد، گويي خاطره اي از گناه از ذهنش گذشت معلومه كه ميندازيمشون توي آب. و نشست و به همكارش كه ماهي هاي خوراكي را از توي تور سوا مي كرد و ماهي هاي بالدار را چپ و راست روي شن مي انداخت، نگاه كرد. اكنون حدود پنجاه ماهي بالدار روي ساحل افتاده بودند كه دهان هاي بعضي هايشان باز و بسته مي شد و بعضي ديگر اصلا تكان نمي خوردند. سم - كه حس مي كرد توفاني در درون زن به پا مي شود - به طرف نزديك ترين ماهي رفت و با اين كه چندش همه وجودش را مي لرزاند، آن را برداشت و درون امواج انداخت و برگشت پيش زن. نبض ماهي هنوز در انگشتان مرد مي زد. زن گفت: كاش يه چيزي داشتم باهاش ماهي هارو مي گرفتم. مرد گفت: تو كه نمي توني اين همه ماهي رو پرت كني توي آب. زن كه مي خواست به زور لبخند بزند و از پيش مرد جايي نرود، گفت: ولي آخه زنده ان! _ نه، مرده ن، ديگه بيشترشون مرده ن عزيزم. زن برگشت و از پيرمرد پرسيد: ؟ مرده ان _ نه، بيشترشون هنوز نمرده ن. _ اگه بندازنشون توي آب زنده؟ مي شن مرد كه سعي مي كرد زن را دلداري دهد ولي از جايش هم تكان نخورد، گفت: خب معلومه، به هوش ميان. زن يكي از صندل هايش را از پا درآورد و به طرف يكي از ماهي هايي - كه پيچ و تاب مي خورد - رفت و خواست آن را به آب بيندازد ولي ماهي از دستش لغزيد. سم آمد و ماهي را برداشت و به دريا پرت كرد. مرد خنده اش گرفته بود. زن گفت: متاسفم ولي آخه اگه زنده ان...! مرد گفت: عيبي نداره اما حالا ديگه بيشترشون مرده ن. نگاه كن و ماهي را برداشت. ماهي در دستانش سست و بي حركت بود. سپس مرد آن را به دريا پرت كرد. همين كه ماهي به آب افتاد، بدنش از لختي درآمد و شكل كمان به خود گرفت. زن فرياد زد: اون جارو! داره شنا مي كنه! مرد كه مي ديد ماهي گيرها لبخند بر لب او را تماشا مي كنند، شكست خورده و پوزخندزنان دست به كار شد تا همه ماهي هاي بالدار را به آب پرت كند. حس مي كرد گرچه صيادان لبخند مي زنند ولي پافشاري زن تا حدي آنها را مهار كرده و وقتي ماهي هاي لزج را به آب مي انداخت و مي ديد هر كدام براي سهم خود از دريا در تكاپو است، ديگر خجالت نمي كشيد. اكنون دو ماهي باقي مانده بودند; دو ماهي بالدار - با شكم هاي سفيد و باله هاي سخت كهربايي و جوانه هاي دوپا در دو طرف گردنشان - بي حركت به پشت افتاده بودند. مرد خم نشد ماهي ها را بردارد چون زن براي قرباني شدنشان راضي به نظر مي آمد. مرد پيش او برگشت. كمابيش حس مي كرد اگر بگذارد اين دو ماهي روي ساحل بميرند، شايد زن بتواند با چنين اتلافي كنار بيايد; چون يادش مي آمد يك بار در خانه مجبور شده بود پنجره اي را باز كند تا بگذارد شبپره اي - كه معمولا مي كشت - بيرون برود. و با اين كه قلب مرد عاطفه عميق زن را نسبت به همه موجودات زنده مي پرستيد ولي قسمت ديگري از همان قلب مي دانست او بايد درك كند كه با شبپره ها و عنكبوت ها و پرندگان تازه پردرآورده و حالا با اين ماهي ها نمي ميرد. اما اين هم بود كه مي خواست ماهي گيران ببينند احساسات زن آن قدر شديد نيست كه بخواهد به اين دو ماهي بالدار آخري - كه معلوم بود مرده اند - فرصتي براي زندگي داده شود. مرد دوباره كنار همسرش به انتظار ايستاد و لبخندي زد و گفت: تو هم براي خودت كار درست كردي ها. اگه ما بخواهيم همه ماهي هارو پرت كنيم توي آب كه بايد عين بيست و پنج مايل ساحل رو گز كنيم. زن گفت: فقط همين دو تا. يالله سم. شايدم زنده باشن. مرد دوباره خنديد. او - كه مي دانست وقتي پنجاه ماهي نجات پيدا كرده اند، مرگ اين دو بسيار دور از انصاف است - يكي از دو ماهي را همين برداشت كه مرد ماهي را به درون امواج پرت كرد، سگ شكاري بزرگ قهوه اي رنگي - با موهاي كرك شده از آب دريا - از راه رسيد و به درون امواج پريد و سرش را زير آب كرد. وقتي حيوان سرش را از آب بيرون آورد، ماهي بالدار در دهانش آهسته تكان سگ مي خورد با غرور فراوان برگشت تا ماهي را درست جلوي پاي سم بگذارد. مرد گفت: تورو خدا نگاه كن چه سلانه سلانه هم ماهيه رو برمي گردونه! زن خنديد و گفت: واي عزيزم! و به طرف صورت عبوس و چشمان مشتاق سگ خم شد. حيوان هم نگاهي گوياي عزم ورزشكارانه به او انداخت. زن به سگ گفت: نبايس اين كارو مي كردي! و نگاهي از سر درماندگي به سم كرد. او هم ماهي را برداشت و به دريا انداخت. دوباره سگ به آب زد و ماهي را گرفت و با جنب و جوش و خودنمايي فراوان، جست وخيز كنان نزد سم بازگشت و آن را پيش پايش گذاشت و - در حالي كه پاهايش از فرط شوق مي لرزيد - منتظر پرتاب بعدي ماند. مرد به همسرش گفت: خب پيشي؟ ملوسه بفرما. عالم و آدم عليه اين دو تا ماهي دست به يكي كرده ن. اين آقا سگه براي كمك به آدما تربيت شده، آدميزادم كه بايد لقمه اي وصله شكمش بكنه و اين وسط هم زبون بسته اي بايد بميره ديگه... مرد گرم صحبت بود كه ماهي كوچك نقره اي رنگي از دهان ماهي بالدار پيش پايش بيرون لغزيد. او فرياد زد: حالا اينو نگاه كن!؟ مي بيني اين ماهي كوچولورو چي؟ مي گي زن كه انگار اعترافي به زبان مي آورد، گفت: آره! _؟ مي بيني قرباني ها خودشون بقيه رو قرباني مي كنن. _ خب ديگه، زود باش بندازش توي آب. _ ولي آخه آقا سگه برش مي گردونه. اين ماهي قسمتش مردنه. و هر دو خنديدند. اما ساعتي در ذهن زن مي گفت هر ثانيه به حساب مي آيد و با اين كه چندشش مي شد، خم شد ماهي جلوي پاي مرد را بردارد. مرد دست همسرش را كنار زد و ماهي را برداشت و به دريا انداخت و وقتي سگ به طرف آب رفت تا آن را بياورد، چند متر در امتداد ساحل دويد تا به ماهي دوم رسيد و به دريا پرتش كرد. وقتي سگ ماهي اول را آورد، مرد كه اندكي نفس نفس مي زد گفت: حالا يكي بيشتر نمونده. اين يكي ديگه بي برو برگرد سرنوشتش مردنه، چون آدم ها بايد يه چيزي براي خوردن گير بيارن و اين سگه هم قسمتي از نقشه پر كردن شكمشونه. اما حالا حتي او هم نمي توانست چشم از ماهي بردارد كه شوك پرت شدن به دريا و بيرون آمدن از آب لاي دندان هاي سگ - كه آن را در باد توام با سوز به ساحل آورده بود - به نفس نفسش انداخته بود. زن - كه گاه همراه مرد لبخند مي زد و گاه مي خنديد - سراسيمه نگاهي به اطراف انداخت و تكه چوبي را ديد و - با گام هايي بلند چون پرش رقصندگان - به طرف آن دويد. سگ به زن - كه تكه چوب را تكان مي داد و او را صدا مي كرد - نگاهي زن انداخت تكه چوب را به دريا پرت كرد و سگ به دنبالش مثل برق به آب زد. سم هم به سرعت آخرين ماهي را برداشت و پرت كرد: همين كه ماهي درون موجي لغزيد، موجي از زندگي در درونش جاري شد. اكنون ساحل پاك شده بود و ماهي گيران تورهايشان را برمي چيدند. آن دو به طرف جاده مي رفتند. _ متاسفم سم ولي آخه اون ماهي ها زنده بودن و اگه كسي نمي خواست اونارو بخوره... _ خب، پيشي ملوسه، اگه صيد نمي شدن هم يا جزر و مد از دريا مي انداختشون بيرون و مي مردن يا اينم كه طعمه ماهي هاي ديگه مي شدن; خلاصه حيف نمي شدن. _ آره. آن دو دست در دست يكديگر زن مي رفتند ساكت بود. مرد از اين كه همسرش كاري كرده بود او ماهي هايي را كه حالا در دريا شنا مي كردند به آب بيندازد، بسيار خوشحال بود. زن كه گرچه لبخندش به زني بالغ مي مانست چون دختربچه اي، با چهره اي شگفت زده به مرد نگاه مي كرد، به او گفت: ولي شايد بعضي هاشون پا به سن بگذارن. مرد گفت: اون وقت باز هم مي ميرن. زن كه رگه زنانه وجودش از بيهودگي استدلالش آگاه بود، گفت: ولي دست كم تا بتونن زنده مي مونن. و خنديد. مرد گفت: راست مي گي. اونا اون قدر زنده مي مونن كه درست و حسابي پا توي سن بگذارن و پول دار و موقر بشن. زن قهقهه اي زد و گفت: و قد كشيدن بچه هاشونو تماشا كنن. مرد به نشانه تقديس زن و آرزوي او پيشاني اش را بوسيد و زن كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: واي كه چه قدر دوستت دارم. بعد به خانه رفتند.