Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801206-54242S2

Date of Document: 2002-02-25

شعر خنده گلدان عبدالجبار كاكايي اي خانه روشن! شب ويران تو پيداست آوار ستون هاي هراسان تو پيداست بر چهره بي رنگ بهاري كه نداري حتي ترك خنده گلدان تو پيداست از شانه ديوار فروريخته قنديل گيسوي پريشان زمستان تو پيداست سرشار سكوتي ولي آواز تماشا از روزنه پلك درختان تو پيداست زنداني ديوار مشو پنجره باز است فرياد بزن، جرات پنهان تو پيداست مثل هميشه سينا ميرزايي هميشه فكر مي كني از پله و پل ها بگذري و همه چيز را جا بگذاري آن سو اما روبه روي پوسترها لبخند فرشته اي پيدا نمي شود روزها كه از راه مي رسند مثل هميشه روي نيمكتي مي نشيني به كودكي كه شفاف است لبخند مي زني سيگاري مي گيري و دقيقه ها را دود مي كني. صبح سعيد شيري - اراك 1 صداي هم زدن چاي جنگ، جنگ، جرنگ... عبور قافله روزهاي پي درپي. 2 در باغ برگ هاي خزاني مي ريزند اما درخت ها مي مانند; چون خانه هاي برزگران در دهكده. آينه حسين احمدي مقابل آينه مي ايستم - محو در فاجعه خويش - انگار برآينه غباريست! دست مي برم، غبار بزدايم... اما نه - دستي به صورت خويش مي كشم! سرنوشت سيروس نيرو اينجا جاده پر رفت و آمد، از زير كوهستاني مي گذرد، چون بارويي از سنگ. هر روز هزاران رهگذر از اين گذرگاه استوار، بي هيچ هراسي از ريزش كوه مي گذرند. اما يك شب پاره سنگي ازين پيكره سنگي جدا مي شود. بيچاره رهگذر!! *** در گوشه اطاق من عنكبوتي لانه دارد. سال هاي سال در تاروپود خويش به من و تنهايي من مي نگرد و من بر او و تنهايي او. معاش روزانه اش از خون من است، از پشه هايي كه در اطاق من مي لولند. اما او ابدا به روي خود نمي آورد!! *** اينك عنكبوت تنها در غريبي مرده است. - ميان تار و پود خويش آونگان - چه بايد؟ كرد بايد؟ سوخت بايد ساخت!؟ براين قرارست سرنوشت محتوم، يا عنكبوتي در خانه!؟ يا رهگذري در جاده!؟ يادگار ثريا كهريزي چقدر دلم مي خواست عشقهاي كوچكم و زادگاهم را در چمدانم مي بردم با خويش مصاحبه با هارا تاكي مي آن *كارسون ترجمه: احمدپوري م: مرگ. ه. ت: با مرگ بزرگ شدم. م: عشق. ه. ت: عشق به من تحمل آموخت م: ديوانگي. ه. ت: ديوانگي برايم رنج به ارمغان آورد. م: شوريدگي. ه. ت: شوريدگي مرا به وحشت انداخت. م: تعادل. ه. ت: تعادل الهه من است. م: خدايان. ه. ت: خدايان مرا به سكوت وامي دارند. م: بوروكرات ها. ه. ت: بوروكرات ها مرا غمگين مي كنند. م: دانه هاي اشك. ه. ت: دانه هاي اشك خواهران منند. م: خنده. ت ه: كاش از ته دل خنده اي مي كردم. م: جنگ. ه. ت: آه جنگ. م: انسان. ه. ت: انسان شيشه است. م: چرا راه ميان بر به خانه برنمي گزينيد. ه. ت: راهي ميان بر وجود نداشت. * از شاعران امروز و مطرح كانادا ببر كلود مكي ( - 1890 ) 1948 (شاعر سياهپوست آمريكايي ) مترجم: مهدي چاوشي انسان سفيد ببري است در گلوي من خون مرا مي نوشد چنانكه زندگي ام تباه مي شود و زمزمه مي كند كه جامه راه راه هولناكش آزادي ست و تا فروغ زمان ادامه دارد. آه، انسان سفيد! تو ممكن است تمام خون مرا بمكي ولاشه ام را به مزرعه گلف پرتاب كني اما هرگز به تو نخواهم گفت كه اين پسمانده، نان است، براي سياهان كه هرگز به تو تسليم نمي كنم اروپا، آفريقا و آسيا لختي درنگ كنيد دست دنياي جديد در اين سوداي تازه به دنبال خريدار است نظم نوين بر اساس نژاد و تنفر بنا خواهد شد عقاب و دلار فرمان خواهند داد. آه، اي خداوند! تمام قامتم و قلبم شكسته شد ببر بايد در قدرتش، عطش خويش را فرو نشاند.