Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801203-54217S1

Date of Document: 2002-02-22

سوسك در باران منوچهر احترامي من يك سوسك دارم، يك جيرجيرك و يك گنجشك. يك مورچه هم داشتم، اما يك روز كه او را به هواخوري برده بودم در باران غرق شد. اكبر مي گويد: مورچه را نبايد در باران رها كرد. اكبر مي گويد: سوسك و گنجشك را هم نبايد در كنار همديگر نگاه داشت، چون گنجشك، سوسك را مي خورد. اكبر خودش سوسك ندارد. همه سوسك هايش را خورده است. اكبر سوسك هايش را در مشتش نگاه مي دارد و هر وقت كه انگشت هايش خسته مي شود، آن ها را باز مي كند و سوسك ها فرار مي كنند. اكبر سوسك ها را دوست دارد و براي اين كه فرار نكنند، آن ها را مي خورد. من سوسكم را در قوطي كبريت نگه مي دارم. سوسك من شاخك هايش را از لاي درز قوطي كبريت بيرون مي آورد و مي گويد: سلام! من اين جا هستم. من مي گويم: سلام! مرا؟ مي بيني مي گويد: نه، اين جا تاريك است. من مي گويم: من هم تو را نمي بينم. مي گويد: مگر آن جا هم تاريك؟ است مي گويم: نه، اين جا تاريك نيست، اما من تو را نمي بينم. اكبر مي گويد: آن جا را نگاه كن! گنجشكت آمده است. من از پنجره بيرون را نگاه گنجشك مي كنم من آمده و روي سرشاخه هاي لخت درخت تبريزي نشسته است. آن جا شش تا گنجشك ديگر هم نشسته اند كه هيچ كدامشان مال من نيستند. هر وقت گنجشك من مي آيد، چند تا گنجشك ديگر هم همراه او مي آيند و روي سر شاخه ها مي نشينند. گنجشك من بالاتر از همه مي نشيند و من از همين جا مي فهمم كه او گنجشك من است. اكبر مي گويد: گنجشك تو كدام است. من گويم: آن كه از همه بالاتر نشسته است. اكبر مي گويد: جيرجيرك هم مثل گنجشك است. من مي گويم: اكبر! تو فهم نداري، تو مغزت عيب كرده است. اكبر ديوانه است. مغزش عيب كرده است. فرق بين گنجشك و جيرجيرك را نمي داند. گنجشك فقط جيك جيك مي كند. اما جيرجيرك با آدم حرف مي زند. من جيرجيركم را لاي درز ديوار نگاه مي دارم، جايي كه هيچ كس نتواند آن را بگيرد. جيرجيرك من روزها لاي درز ديوار ساكت مي نشيند و مرا نگاه مي كند. اما شب كه مي شود، با من صحبت مي كند. مي گويد: جير. مي گويم: ساكت باش. مي گويد: جير. مي گويم: مگر نمي بيني اكبر خوابيده؟ است مي گويد: جير. مي گويم: بي شعور! ساكت باش وگرنه اكبر بيدار مي شود و مرا كتك مي زند. اكبر پسرش را كتك زده است. پسر اكبر مرده زن است اكبر گريه كرده است. اكبر، او را هم زده است، اما نمرده است. حالا او دو سال است كه از پيش اكبر رفته است. اكبر هم دو سال است كه آمده است پيش من. اكبر بيدار شده است مي گويد: به آن جيرجيرك بي شعورت بگو خفه شود. من فرياد مي زنم: بي شعور! خفه شو! و مشتم را به ديوار مي كوبم. جيرجيرك ساكت مي شود. اكبر يك نمكدان بلوري از آشپزخانه آورده است. مي گويد: اگر پسرم زنده بود، جيرجيرك را مي انداختم توي اين نمكدان و مي دادم به پسرم كه با آن بازي كند. اكبر درز ديوار را مي تراشد و جيرجيرك را مي گيرد و در نمكدان مي اندازد. اكبر مي گويد: اگر پسرم زنده بود نمكدان را با جيرجيرك به او مي دادم. جيرجيرك در نمكدان جيرجير مي كند. اكبر مي گويد: بي شعور! جيرجير نكن پسرم بيدار مي شود. جيرجيرك باز هم جيرجير مي كند. اكبر نمكدان را بر زمين مي كوبد. نمكدان مي شكند و جيرجيرك مي گريزد. اكبر يك نمكدان ديگر از آشپزخانه مي آورد. اما جيرجيرك رفته است. تا صبح سكوت همه جا را فراگرفته است. فقط صداي سقوط دانه هاي باران به گوش مي رسد و صداي خرخر اكبر و صداي خرت و خرت ملايم سوسك من كه در قوطي كبريت به اين سوي و آن سوي مي رود. صبح گنجشك من مي آيد. او را از پنجره مي بينم كه با چهار گنجشك ديگر روي سرشاخه هاي خيس درخت تبريزي نشسته اند. گنجشك من از همه بالاتر نشسته است. سوسك من در قوطي كبريت دلش گرفته است. شاخك هايش را از لاي درز قوطي كبريت بيرون مي آورد و براي من تكان مي دهد: سلام! سلام! اكبر هنوز در خواب است. امروز بايد سوسك را براي هواخوري به بيرون ببرم. اما حالا زود است. بايد صبر كنم تا اكبر از خواب بيدار شود و بايد صبر كنم تا باران بند بيايد. سوسك هم مثل مورچه است، در باران غرق مي شود.