Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801203-54210S1

Date of Document: 2002-02-22

نوستالژي نامه برادر مانده در وطن به برادر هجرت كرده به غربت اخبار آوينيون در روزنامه ها چاپ مي شد حتي ويژه نامه آوينيون هم چاپ شد از عكس هايش گيج مي شدي و آنها را مي بريدي و مي چسباندي به ديوار اتاقمان به من مي خنديدي كه عكس جنازه صادق هدايت را به ديوار زده بودم به صادق هدايت كه فحش مي داد دعوايمان مي شد بابا مي گفت پسرهايم هر دو ديوانه اند لاكان كلكويي از همان روز اول حرفت همين بود. بچه كه بوديم مي گفتي مي روم هلند. عاشق رود گوليت بودي. مي گفتي رود گوليت آزاديخواه است. مي گفتي به خاطر ماندلا موهايش را بلند بزرگتر كرده كه شديم ساكت تر شدي. مي خواستي بروي فرانسه. مي خواستي جايي باشي كه هر سال بتواني نمايش هاي جشنواره آوينيون را از نزديك ببيني. تابستان كه مي شد، هر روز مجله هاي تخصصي تئاتر مي خريدي و با هيجان ورق مي زدي تا خبري از جشنواره آوينيون بخواني، ولي هميشه نااميد مي شدي. آن روزها نشريه ها پر از اخبار جنگ بود. جنگي كه بايد در آن شركت مي كردي تا از وطن دفاع كني اما وقتي نوبتت شد تا به سربازي بروي، همه چيز تمام شد. منتظر بودي كه خيلي زود اخبار جشنواره آوينيون را در روزنامه ها يك بخواني روز وقتي به خانه آمدي، مثل توپ بستكبال بالا و پايين مي رفتي. ذوق زده بودي و چشمانت برق مي گفتي مي زد كه قرار است يك كاروان بزرگ از هنرمندان ايراني به آوينيون مي گفتي بروند تغييرات شروع شده، هرچند كه هنوز در تئاتر شهر خبري نبود. اخبار آوينيون در روزنامه ها چاپ مي شد. حتي ويژه نامه آوينيون هم چاپ شد. از عكس هايش گيج مي شدي و آنها را مي بريدي و مي چسباندي به ديوار اتاقمان. به من مي خنديدي كه عكس جنازه صادق هدايت را به ديوار زده بودم. به صادق هدايت كه فحش مي دادي، دعوايمان مي شد. بابا مي گفت پسرهايم، هر دو ديوانه اند، ولي چون تو بزرگتر بودي، هميشه از من مي خواست كه به تو احترام بگذارم. روياي فرانسه ديوانه ات مي كرد. من مي گفتم از سراسر فرانسه، فقط پرلاشز دوست داشتني است. تو مي خنديدي و مي گفتي كه مي خواهي در دانشگاه شهر ليون درس بخواني و دكترا بگيري. بعضي وقت ها هم خواب سوربن را مي ديدي. اولين بار كه دكتر رفيعي قرار بود در يك دانشگاه سخنراني كند، در دفتر خاطراتت نوشتي كه حتما از ايران خواهي رفت. كجا مي خواستي بروي، هيچ كس نمي دانست. در خانه كه مي گفتي مي خواهم بروم همه مي خنديدند و مسخره ات مي كردند. من تازه ديپلم گرفته بودم كه گفتي در كنكور شركت مي كني. قبل از آن از مهندسي صنايع غذايي انصراف داده بودي. نشستيم با هم درس بخوانيم. يادت هست كه تا هشت ماه در اتاق نشستيم به جاي درس خواندن با هم حرف؟ زديم من داستان مي نوشتم، تو برايم شعر مي خواندي و يواشكي فيلم قيصر را براي هزارمين بار نگاه مي كرديم. مامان خوشحال بود كه پسرهايش عاقل شده اند و درس مي خوانند اما وقتي كه گفتي دانشگاه آزاد قبول شده اي و مي خواهي در تهران تئاتر بخواني، رنگ بابا پريد. چه تلاشي كرد تا توانست پول شهريه ات را جور كند و برايت خانه اجاره كند. من هم وسط سربازي دوباره ياد درس افتادم و دانشگاه قبول شدم. دوباره به هم رسيديم. اين بار در يك خانه دانشجويي فكسني كه صاحبخانه هر روز مي خواست وسايلمان را بريزد توي كوچه. جنگ رواني گريه آوري بود ولي تو ذوق زده بودي. با هيجان مي گفتي كه اوضاع پايتخت عوض شده و تئاتر ايران جان گرفته. به هر دري مي زدي كه بتواني پول شهريه ات را خودت دربياوري، حتي رفتي نانوايي و آنجا كار كردي. ولي نمي شد. هيچ وقت پول نداشتي. بيكار بودي. تئاتر دانشجويي ات چند جايزه تا گرفت اين كه يك روز مامان زنگ زد و با ترس و دلهره حال تو را پرسيد. دو شب بود كه به خانه نيامده بودي. مرا قسم داد كه هيچ وقت پايم را در كوي دانشگاه تهران نگذارم. نيم ساعتي بود كه از كوي برگشته بودم ولي از تو خبري نبود. فردايش در كوي ديدمت كه باز هم مثل توپ بسكتبال بالا و پايين مي پري. دماغ يكي از رفقايت، نيمه شب در خواب شكسته بود و پاي يكي هم در گچ بود. عصباني بودي و ناگهان خوشحال مي شدي. روزنامه ها را مي خواندي. روز هفتم اما آمدي خانه. اول سيگار روشن كردي و بعد ضبط را. فكر مي كنم بنان بود كه اي ايران را مي خواند. گريه ات گرفته بود و تند تند به سيگارت پك مي زدي. ساكت شده بودي و من فكر مي كردم به خاطر عاشقيت آرام شده اي. عاشق نزاري نبودي كه از اين كارها بكني. اما هر وقت كه حرفش را مي زدي خيلي زود ساكت مي شدي و روي دوپايت بلند مي شدي تا از پنجره زيرزمين خانه بيرون را نگاه كني. صبحي كه روزنامه ها را بستند، خوابيده بودي. بيدارت كردم و صفحه اول روزنامه اي كه خبر توقيف بقيه را چاپ كرده بود روبه روي صورتت گرفتم. رويت را برگرداندي و هيچي نگفتي. تئاترهاي دانشجويي كه به صحنه مي بردي، جايزه مي گرفت، تو هم نيم سكه هاي طلا را مي فروختي و به همه چلوكباب بعد مي دادي زنگ مي زدي به بابا و مي گفتي برايت پول بفرستد. من در يك هفته نامه كار پيدا كردم ولي تو هنوز بيكار بودي. مي گفتي در اين مملكت نمي شود از راه تئاتر پول درآورد. يكي از دوستانت كه در تلويزيون بود، گفت كه سريال بنويس و پول بگير. تو اول قبول كردي. قرار بود ماجراي چهار تا دانشجوي دانشگاه تهران را بنويسي كه در تهران قرتي بازي از خودشان درمي آوردند. پول خوبي مي دادند و تو هم چند قسمت را نوشتي. يك روز، تنها بوديم و دوستانت دورت نبودند. مي گفتي در لجن فرو رفته اي. خسته شده بودي و حتي خواب آوينيون را هم نمي ديدي. نگران بابا بودي و مي گفتي كه همه اش با پول نزولي شهريه دانشگاهت را مي دهد. شانس آورده بوديم كه من براي دانشگاهم شهريه نمي خواستم. دوست تلويزيوني ات نوشته هايت را خواند و گفت عالي است. بعد از تو خواست كه آخر ماجرا هر چهار نفر معتاد بشوند. نزديك بود از عصبانيت منفجر بشوي. فرياد زدي، گريه كردي، نوشته ها را سوزاندي و رفتي پيش همان دختره. دختر خوبي بود و براي ازدواج با تو همه جوره با تو راه مي آمد ولي تو حتي پول نداشتي كه كرايه تاكسي اش را حساب كني. همان روزها با رئيس گروه دانشگاهت دعوايت شد. مدام به تو توهين مي كرد. تو هم كم نمي آوردي و بالاخره يك روز سرش فرياد كشيدي. هميشه سردرد داشتي و ديگر هيچ چيز نمي گفتي. مي خواستي ازدواج كني، درحالي كه حتي پول ساندويچ ات را نداشتي. نزديك ژانويه 2000 بود كه دختره گفت مي خواهد برود ينگه دنيا و چند ماه آنجا بماند. صحبت از اين قرار بود كه كريسمس 2000 خيلي ديدني است و او كه متولد آنجا بود مشكلي براي رفتن گفت نداشت كه 9 ماه بعد برمي گردد و حتي از دانشگاهش انصراف نداد. رفتن او تيرخلاص بود. هيچ چيز براي از دست دادن مدام نداشتي نامه هايي مي نوشتي كه هيچ كدام به دستش نمي رسيد. وقتي هم كه مي فهميدي بعضي از نامه هايش قبل از اين كه به دست تو برسد باز مي شود، قاطي كردي. به زمين و زمان فحش مي دادي و از اين كه كسي كه معلوم نبود كي بود و كجا بود حرف هاي عاشقانه نامزدت را مي خواند ديوانه تر مي شدي. در همان اولين نامه ها گفت كه ديگر برنمي گردد. در نامه هايش نوشت كه اينجا پر از سينما است، پر از تئاتر است، پر از دانشگاه هاي خوب است، پر از كار است، پر از پول است، پر از زندگي است. گيج شده بودي. ياد حرف هاي بچگي ات مي افتادم كه مي گفتي روزي از ايران مي روي. دختره دنبال كارهايت را مي گرفت كه بروي. ولي تو نمي دانستي با كدام پول بايد بليت هواپيمايت را بخري. به هر دري زدي كه بروي، حتي حاضر شده بودي از همان سريال ها بنويسي، ولي هيچ كاري نبود. تا روز آخر نتوانستي حتي يك قران پول دربياوري. بابا وام گرفت تو را فرستاد تركيه كه ويزا بگيري. از تركيه كه برگشتي، كف كرده بودي. مي گفتي قيامتي بود. در دانشگاه هنر هر روز يك تئاتر روي صحنه مي بردند. ويزايت را گرفتي كه بروي. ديگر هيچ چيز از تو باقي نمانده بود. مي رفتي كه به قول خودت دوباره متولد بشوي و از زيرصفر شروع كني. نوشته هايت را، لوح هاي افتخارات را، كتابهايت را و خاطرات را جمع كردي و رفتيم مهرآباد. اولش نمي دانستم چه اتفاقي ما مي افتد دقيقا يك عمر باهم بوديم، تا مهرآباد. ولي در مهرآباد رنگ دنيا آرام آرام عوض مي شد. يك پرده بود كه تو از آن رد شدي و من ماندم اين طرف پرده. همه گريه مي كردند. من هم گريه مي كردم، شايد. ولي بيشتر بهت زده بودم. يك كوله پشتي داشتي و چند جلد كتاب با پولي كه بابا نزول كرد و در مهرآباد به دستت رسيد. يادم نمي آيد كه همديگر را بغل كرديم ولي مامان وقتي بغلت كرد ديگر ولت نمي كرد. گريه مي كرد و زيرلب چيزهايي مي گفت. وقتي تابلوي وضعيت پرواز بر روي جمله پرواز كرد ماند، به بابا نگاه كردم. چشم هايش پر از اشك بود. در راه برگشت به اجاره خانه آخر ماه فكر مي كردم و به اين كه اگر حقوق اين ما هم را دير بدهند، از كجا بياورم غذا بخورم. خرج كتابهاي درسي اين ترم هم هنوز مانده بود روي دستم و من كتاب نداشتم كه به دانشگاه بروم...