Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801203-54208S1

Date of Document: 2002-02-22

داستان جمعه مردي كه عادت دارد با چتر تو سرم بزند نوشته فرناندو سورنتينو ترجمه نيما ملك محمدي مردي است كه عادت دارد با چترش توي سرم بزند. امروز درست پنج سال از روزي كه براي اولين بار با چترش توي سرم زد مي گذرد اوايل، نمي توانستم تحمل كنم، حالا به آن عادت كرده ام. اسمش را نمي دانم. مي دانم كه ظاهري عادي و صورتي معمولي دارد. كت و شلوار خاكستري مي پوشد و موهايش روي شقيقه ها سفيد پنج شده سال پيش در يك صبح شرجي در پارك پالرمو ديدمش. روي نيمكتي در سايه درختان نشسته بودم و روزنامه مي خواندم كه ناگهان ضربه اي به سرم خورد. هماني بود كه حالا هم هست: همچنان كه مي نويسم با چترش توي سرم مي كوبد، بي احساس و ماشين وار. آن موقع به طرفش چرخيدم و نگاهش كردم. خشم وجودم را پر كرد: همين طور به زدنم ادامه داد. از او پرسيدم، مگر ديوانه است. اما به نظر نمي رسيد كه حتي صدايم را شنيده باشد. تهديدش كردم كه پليس خبر مي كنم. بي خيال و با خونسردي تمام غرق كارش بود. پس از چند لحظه ترديد و فهميدن اين كه خيال تغيير رفتارش را ندارد، بلند شدم و با مشت توي دماغش زدم. مرد به زمين افتاد و ناله نامفهومي از گلويش بيرون داد. ولي خيلي سريع با تلاش زياد دوباره روي پاهايش ايستاد و بدون كوچك ترين حرفي به زدن چترش توي سرم ادامه داد. دماغش خونريزي مي كرد و خيلي دلم برايش سوخت. از اين كه او را به آن شدت زدم به سختي پشيمان بودم. فهميدم كه مرد واقعا قصد آزار مرا ندارد. فقط با چترش ضربات مسخره اي به سرم مي زد كه به هيچ وجه باعث دردم نمي شد. البته ضرباتش كلافه ام مي كرد، درست مثل وقتي كه مگسي روي پيشاني تان مي نشيند. احساس درد نمي كنيد، اما كلافه مي شويد. خب، چتر هم مثل يك مگس گنده بود كه مرتب روي سرم مي نشست و بلند مي شد، مي نشست و بلند مي شد... با اطمينان به اين كه با يك ديوانه طرف هستم، سعي كردم فرار كنم. اما مرد دنبالم راه افتاد و بي هيچ كلامي به زدنم ادامه داد. پس شروع كردم به دويدن. (در اينجا بايد يادآور شوم كه تنها عده معدودي مي توانند به سرعت من بدوند. ) او پشت سرم شروع به دويدن كرد و همچنان كه دنبالم مي دويد تلاش بيهوده اي مي كرد كه ضربه اي به سرم فرود آورد. مرد به نفس افتاده بود و به سختي هن هن مي كرد. فكر كردم اگر همين طور به دويدن ادامه دهم و دنبال خودم بكشانمش مزاحم بيچاره من جا به جا مي افتد و تلف مي شود. به همين خاطر از دويدن دست كشيدم و سرعت قدم هايم را كم كردم. برگشتم و به او نگاهي انداختم. هيچ احساس قدرداني يا شرمندگي در چهره اش ديده نمي شد. ضربات مسخره اش را دوباره از سرگرفته بود. بعد به فكر افتادم به كلانتري بروم: سركار اين مرد با چترش به سر من مي زند مورد غريب و بي سابقه اي است. افسر پليس نگاه مشكوكي به من مي كند و مداركم را كنترل مي كند. بعد شروع به پرسيدن سوال هاي ناجور مي كند. حتي ممكن است ماجرا به بازداشتم منتهي شود. بهترين راه اين بود كه به خانه برگردم. در حالي كه او تمام وقت با چترش توي سرم مي زد سوار اتوبوس خط 67 شدم. من روي صندلي اول نشستم و او كنارم ايستاد. با دست چپش ميله را گرفت و با دست راستش بي هيچ نرمشي چترش را توي سرم مي كوبيد. مسافران اتوبوس اول لبخندهاي بي تفاوتي ردوبدل كردند، راننده از آينه عقب ما را برانداز كرد و كم كم اتوبوس از خنده هاي بلند و كشدار جمعيت منفجر شد. من از شرم سرخ شده بودم و شكنجه گر من، بي توجه به خنده ها، به زدنم ادامه مي داد. در ايستگاه پاسيفيكو بريچ پياده شدم _ پياده شديم _ و در خيابان سانتافي پيچيديم. همه به شكل احمقانه اي به ما خيره شده بودند. خواستم بگويم: به چي نگاه مي كنيد ؟ بي شعورها تا حالا نديديد كه مردي با چتري توي سر مرد ديگري؟ بزند اما ديدم كه احتمالا به عمرشان چنين معركه اي نديده اند. پنج شش پسر بچه هم، در حالي كه مثل ديوانه ها فرياد مي كشيدند، دنبالمان راه افتاده بودند. اما من نقشه اي كشيده بودم. جلوي در خانه كه رسيدم، يكباره پريدم پشت در و تلاش كردم در را رويش ببندم، اما نشد. انگار كه فكرم را خوانده باشد، محكم به دستگيره در چسبيد و خودش را توي خانه انداخت. از آن وقت تا حالا او به زدن من با چترش ادامه داده است. تا آنجا كه ديده ام نه مي خوابد و نه چيزي مي خورد. فعاليت اختصاصي اش زدن من با چتر هر است كاري كه مي كنم او با من است، حتي در خصوصي ترين اعمالم. به ياد مي آورم آن اوايل ضرباتش تمام شب بيدار نگه ام مي داشت. حالا فكر مي كنم خوابيدن بدون آنها برايم غيرممكن است. با همه اينها روابطمان هميشه خوب بارها نبوده به هر شكل ممكن، از او خواسته ام تا رفتارش را توضيح دهد. چه خيال باطلي! بدون اين كه حرفي بزند، به زدن چترش ادامه داده. بارها با مشت ولگد زدمش، حتي، خدا مرا ببخشد. با ضربات چتر، اما او آرام و بي تفاوت ضربات را پذيرا مي شود. انگار كه آنها را جزيي از كارش قلمداد مي كند. لب كلام اين كه اين خصيصه غريبترين وجه شخصيتش است: ايمان پولادين در كارش به همراه فقدان هرگونه خصومت و بدخواهي شخصي و اطمينانش به اينكه حامل يك ماموريت سري از جانب يك قدرت برتر است. با وجود فقدان نيازهاي فيزيولوژيك اين را مي دانم كه وقتي ضربه اي به او مي زنم، درد را احساس مي كند. مي دانم كه ضعيف است، مي دانم كه فاني است. همچنين مي دانم كه با يك گلوله مي توانم از دستش خلاص شوم. چيزي كه نمي دانم اين است كه بهتر است آن يك گلوله مرا بكشد يا او را. همچنين نمي دانم وقتي كه هر دوي مان مرده باشيم او به زدن چترش توي سرم ادامه مي دهد يا؟ نه به هيچ نتيجه اي نمي رسم، اين را فهميده ام كه هيچ گاه شجاعت كشتن او يا خودم را نخواهم داشت. چيز ديگري كه اخيرا فهميده ام اين است كه من بدون اين ضربات قادر به ادامه زندگي نخواهم بود. و حالا، روز به روز بيشتر اين ترس بر من غلبه مي كند و نگراني جديدي مثل خوره روحم را مي خورد. ريشه اين نگراني اين فكر است كه اين مرد، احتمالا وقتي كه بيش از هميشه به او احتياج دارم برود و ناپديد شود و من ديگر اين ضربات را، كه كمكم مي كند به اين راحتي و آرامش به خواب فرو روم، احساس نكنم.