Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801129-54151S3

Date of Document: 2002-02-18

شعر از خانه مرا ديشب ضياء موحد من سازم و من سازم يك چنگ مرا بنواز از خانه مرا ديشب گفتم نروم زين در گفتا كه تراامشب بيهوده مكن غوغا گفتم كه به جيب و دست اما اگر اين خواهي گفتا كه چرا بر بام گفتم كه تو بشكستي خنديد و به مستي گفت بگذار تهي ماند از خانه برون آمد اكنون همه او مطرب پرنغمه و آوازم تا قصه بياغازم آن ياربرون افكند تا در نكني بازم از خانه برون خواهم بي خود مده آوازم صد گونه كليدم هست در قفل نيندازم از كوچه نمي آيي بال و پر پروازم اين خانه نه جاي ماست اي عاشق جانبازم با شيشه و جام مي اينك همه من سازم بانوي مهربان خوابهاي من محمد زندي داشتم قدم مي زدم باران خيسانده بود و رفته بود و كفشها كه بر آسفالت نت مي شدند كوله ام مهرش را به كوه مي زد مرگ همين جورها قدم برمي دارد پاهايش ابري است كودكي از صدايش اشك مي ريزد كوله ام پر از حرفهاي خنك شكل كودكم است مي بارد روپوشي رويش مي كشم شبهاي همين روزها باران ريسه مي رود نتي نفس مي كشد بانوي مهربان خوابهاي من شببخير مي گويد فانوس ناهيد سرشگي من با فانوس چانه مي زنم و تو با من مگر نه بيشتر از قمري ها ماه را دور مي زديم و سرماي خانه را با كرجي هاي بي خيال اكنون را بس فردا را تو بمان... چند شعر از اسماعيل رها هوس مرا قمار دگر بود و باخت درون بازي آخر مرا به هيچ به هيچ قمار عشق شكوه و وسوسه دارد و دل ز بازي ديگر نمي كند ليلاج پرواز را بر شهپرم بباف خاكستري چرا ما راهيان هودج بر آسمان آبي هفتم پر را اگر گشوده كني خال مي شويم ما را در چشم شب چكاندن فانوس از ياد رفته است كرسو نمي زند پت پت نمي كند گهگاه شعله اي از آنچه نيست دلتنگي ام مباد سوسوي ديدگان تو را ناز مي كشيم قامت ديگر تو را زسرو نمي خواهم بهتر ز شعله ها ما را دگر به مكتب حافظ نياز نيست از عصر آتشم