Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801126-54102S1

Date of Document: 2002-02-15

جناب آقاي ليست نوشته: ويليام بارت ترجمه: احمد كريمي داستان صبح جمعه آنچه مطبوعات ادبي را تهديد مي كند زوال آثار در زير خروارها كاغذ انباشته شده از تيراژ نشريات است. آثار ادبي ارزشمندي كه يك بار چاپ و به نسيان سپرده شده است، اما آنچه ويژگي مطبوعات است مرور گذشته خود است، اين ويژگي مي تواند آثار را از دل زواياي تاريك آرشيو بيرون بكشد و آن را به روز و كارآمد كند. البته اگر اين رويكرد به گذشته از سر تامل باشد و نه از سر نياز. در اين رجعت به گذشته هدفم ايجاد حس همدلي و يا حس نوستالژيك در نسل هاي گذشته و ارايه نمونه هايي از قصه هاي گذشته براي جوان ترهاست. اميدوارم اين انتخابها به درد خوانندگان بخورد. شهرزاد من و لاري در يك كارخانه گاز كار مي كرديم و مهندسان دون رتبه اي بوديم، منظورم اين است كه كارمند جزء بوديم. هر نوشته اي كه ما مي بايست به عنوان اسناد و نامه هاي اداري دسته به دسته مي كرديم، روي ميز پهن و دوطرفه اي كه ما دو نفر پشت آن روبه روي هم مي نشستيم، جمع مي شد. اداره مركزي هميشه يك سري دستورات و مقرراتي كه بايد به مورد اجرا گذاشت براي ما مي فرستاد. مهندسان دون رتبه مورد توجه هيچكس نبودند، مگر چند نفر مكزيكي كه كارگر كارخانه بودند. ما براي آنها به منزله يك صندوق پول بوديم و بس. ما جناب آقاي ليست بوديم. اين مكزيكي ها كارگرهاي آقايي بودند، اشراف تر از همه سوخت اندازها، مردان درشت استخوان و تنومندي بودند كه مثل هركول هشت ساعت تمام در گرماي طاقت فرساي دستگاه تقطير كار مي كردند. با بيل هاي پهن و بزرگ از زمين ذغال سنگ برمي داشتند و با مهارتي عجيب ذغال را از دريچه هاي كوچك به كوره مي ريختند. ذغال سنگ مانند قير مذابي كه از نوك لوله پاشيده شود از روي كپه بيل ها پرت مي شد، و هيچ وقت اتفاق نمي افتاد كه يك تكه ذغال سنگ به دوروبر شكاف باريك كوره بخورد و يا به زمين بيفتد. سوخت اندازها با بدني كه تا كمر برهنه بود، كار مي كردند، و در وجنات و رفتارشان غرور و وقار خوانده مي شد. به ندرت اشخاص مي توانستند از عهده چنين كاري برآيند، و اينها هم چند نفري بيشتر نبودند. شركت حقوق كارگران را پانزده روز به پانزده روز مي پرداخت، پنجم و بيستم ماه. براي يك مكزيكي اين موضوع بي معني بود. كي مي توانست با اين پول تا پانزده روز سر ؟ كند اگر آدم، كلك حقوق را سه روزه نمي كند، اسمش مي رفت جزء خسيس ها - و چطور ممكن بود كه خون اسپانيولي توي رگ آدم جريان داشته باشد و خسيس؟ باشد با اين ترتيب سوخت اندازها عادت داشتند كه هر سه - چهار روزي سر و كله شان پيدا شود و پولي را كه طلب داشتند وصول كنند. در مقررات شركت انعطاف مخصوصي وجود داشت، من و لاري نمونه هاي لازم را براي اداره مركزي مي فرستاديم و در مقابل رسيد، مساعده اي برايشان دريافت مي كرديم. تا اين كه يك روز مركز با ارسال يك يادداشت سرافرازمان كرد. تاكنون در مورد پيش پرداخت در مقابل قبض رسيد، سوءاستفاده هاي زيادي به عمل آمده از است اين تاريخ به بعد جز در موارد اضطرار و احتياج مبرم، به هيچ مستخدمي مساعده داده نخواهد شد...! آگهي را تازه به ديوار چسبانده بوديم كه يكي از سوخت اندازها به نام ژوان گارسيا پيدايش شد. من با انگشت آگهي را نشان دادم. گارسيا آگهي را كلمه به كلمه تا آخر خواند، و بعد گفت: خوب، منظور چيه، اضطرار و احتياج مبرم يعني؟ چه من با حوصله تمام به او توضيح دادم كه شركت ما موسسه اي است دلسوز و دربند رفاه كارگران، اما هر چند روز به چند روز پرداخت دستمزد كارگران به عنوان مساعده، واقعا مايه زحمت است. اگر كسي مريض شد و به دليل موجهي سخت به پولي احتياج داشت، آن وقت شركت نسبت به اين دستور استثنا قائل خواهد شد. ژوان گارسيا كلاه مكزيكي اش را مرتب توي دست هاي گنده اش مي چرخاند. پس نمي تونم پولم رو؟ بگيرم چرا، ژوان، موقع پرداخت حقوق. بيستم!! گارسيا بي آنكه حرفي بزند، آرام از اتاق بيرون رفت و من كمي خودم را شرمزده يافتم. به لاري نگاه كردم لاري توجهي نكرد. تا يك ساعت بعد دو سوخت انداز ديگر به اتاق آمدند، نگاهي به آگهي انداختند، و بعد از آنكه توضيح مفصلي در اين مورد به آنها دادم، با وقار از اتاق بيرون رفتند; بعد ديگر كسي نيامد، آنچه را كه در آن موقع نفهميديم اين بود كه ژوان گارسيا، پيت مندوزا، فرانسيسكو گونزالز موضوع را به گوش ديگران رسانده بودند، و هر مكزيكي اي كه در كارخانه كار مي كرد دستور را به مكزيكي ديگر توضيح مي داد: حالا اگر بخواهيم پول بگيريم، حتما بايد زنمان مريض باشد! يا اين كه بخواهيم براي بچه مان دوا بخريم! فرداي آن روز زن ژوان گارسيا جدا در حال مرگ بود، مادر پيت مندوزا تا غروب نفس آخر را مي كشيد; و يك اپيدمي واقعي ميان بچه ها شيوع پيدا كرده بود، و، فقط محض تنوع، پدر يكي شان مريض شده بود. ما هميشه شك داشتيم كه آن پيرمرد واقعا مريض باشد; هيچ مكزيكي اي پيدا نمي شد كه راجع به پدرش جور ديگري فكر كند، در هر صورت، ما كه آنجا براي اين حقوق نمي گرفتيم كه به زندگي خصوصي مردم بپردازيم; وظيفه مان اين بود كه نمونه ها را پر كنيم و آخر سر اين عبارت با نظر موافق، به علت احتياج مبرم را به آن اضافه با كنيم اين ترتيب به دست كارگرانمان پول مي رسيد. اين جريان يك هفته اي ادامه داشت تا اين كه دستوري تازه، كه كوتاه، اكيد و مربوط به موضوع مورد بحث بود، رسيد: از اين تاريخ به بعد به عموم مستخدمين فقط در پنجم و بيستم ماه حقوق پرداخت خواهد اين شد دستور به هيچ وجه استثناءپذير نيست مگر در مورد آنهايي كه مي خواهند ترك خدمت كنند. آگهي رفت توي جعبه اعلانات، و ما به نحوي جدي معني و مفهوم آن را براي آنان توضيح داديم. خير، ژوان گارسيا، ما نمي توانيم حقوق شما را قبلا پرداخت كنيم. درست است كه اين موضوع براي زن شما، پسرعموهاتان و عمه و خاله تان ناراحتي ايجاد مي كند، اما كاري از دست ما ساخته نيست، دستور جديدي صادر شده... ژوان گارسيا از اتاق بيرون رفت و راجع به اين مطلب فكرهايش را كرد. او با صداي بلند با مندوزا و گونزالز و آيالا تبادل نظر كرد، و بعد، فردا صبح، برگشت پيش من. مي خواهم از حضورتان مرخص بشوم و كار ديگري بگيرم. همين حالا به من پول؟ مي دهيد ما شروع كرديم به بحث درباره اين كه شركت ما شركت بسيار خوبي است و كارگرانش را مثل بچه هاي خودش دوست دارد، اما او به خرجش نرفت و حقوقش را تا دينار آخر دريافت كرد، چون كه مي خواست ديگر به شركت نيايد و همين كار را گونزالز كرد، و مندوزا، ابرگون و آيالا وارتز هم به او تاسي كردند. يعني بهترين سوخت اندازهايي كه داشتيم، همان كارگراني كه نمي شد كس ديگري را به جاي آنان گماشت، استعفا دادند. من و لاري به همديگر نگاه كرديم; مي دانستيم كه براي سه روز آينده كارمان درآمده است يكي از وظايف ما اين بود كه هر روز صبح زود پشت باجه استخدام بنشينيم و به جاي آن عده ورزيده هر كارگر موقتي و ناواردي را استخدام كنيم. هر مردي كه مي توانست از پله هاي اداره بالا بيايد و تقاضاي كار بكند بدون هيچ ايراد و اشكالي به كار گمارده مي شد. تا اين تاريخ سابقه نداشت كه سوخت اندازهايي اين قدر ناشي و بي تجربه به ما رجوع كنند، و اگر هم كسي پيدا مي شد دست به سرش مي كرديم، اما اين دفعه خود ما دست به دامن شان شديم. تمام روز سر كارگر كارخانه مشت هايش را گره مي كرد و دندان هايش را به هم مي فشرد و پي درپي مي پرسيد كه اي خداوند متعال آيا وقتي كارگران ورزيده، صبور و پر زوري مثل گارسيا، مندوزا و ديگران تقاضاي استخدام مي كنند، اين درست است كه من شخصا ذغال به كوره؟ بريزم واضح بود كه ما بالاخره آن ها را استخدام كاري مي كرديم غير از اين نمي شد كرد. هر روز يك دسته از سوخت اندازاني كه مي خواستند استعفا بدهند، و دسته اي ديگر كه طالب شغل بودند، جلوي اتاق ما صف مي كشيدند. دفتر استخدام ما وضع بغرنج و عجيبي پيدا كرد. در اداره مركزي هيات مديره آرام نداشتند و دايم در عصبانيت و ناراحتي نمونه هايي بودند كه پيوسته نشان مي داد ژوان گارسيا بارها استعفا داده و باز استخدام شده، فوق طاقت و ظرفيت آنان بود. بعضي از اوقات در اداره مركزي اسم ژوان گارسيا دوبار در يك ليست ثبت مي شد براي اين كه كارمندي كه توي كارگزيني بود در ثبت استعفاي او اهمال كرده بود. از همان اول صبح تلفن زنگ مي زد، و همين طور تا آخر ساعت اداري. ما با صبر و تحمل توضيح مي داديم: اگر كسي بخواهد دست از كار بكشد كاري از دست ما ساخته نيست، و اگر سوخت اندازي تقاضاي شغل بكند و كارخانه هم احتياج داشته باشد، پيدا است كه ما استخدامش مي كنيم. از آن جا كه رشته كار از دست رفته بود، از اداره مركزي دستور ديگري صادر شد. من آن را خواندم و سوتي كشيدم. لاري نگاهي به آن انداخت و گفت: دارد اوضاع روبه راه مي شود، از اين به بعد اين جا خيلي آرام خواهد شد. دستور از اين قرار بود: از اين تاريخ به بعد هر مستخدمي كه استعفا كند، استخدام مجدد او زودتر از يك ماه امكان پذير نيست! ژوان گارسيا مجددا به قصد استعفا آمده بود، موقعي كه قدم به اتاق گذاشت، دستور را به او نشان داديم و حالي اش كرديم كه اگر بخواهد امروز استعفا كند و فردا براي استخدام پيش ما بيايد، نتيجه اي عايدش نمي شود: ژوان، سي روز كم مدتي نيست! ... موضوع جدي و قابل تعمق بود و او براي اين كه در اين مورد فكر كند، مدتي وقت خواست. همين كار راگونزالز، مندوزا، آيالا، اورتز كردند. بالاخره همه شان برگشتند و جمعا استعفا دادند. ما هر كار كرديم كه منصرف شان كنيم نشد، و جدايي آنان براي ما خيلي غمناك بود. اين دفعه تصميم شان قطعي بود و براي هميشه استعفا دادند و موقع رفتن به طور رسمي با ما دست دادند. گفتند كه آشنايي ما براي شان بي اندازه مايه خوشوقتي بوده است. وقتي كه رفتند من ولاري به همديگر نگاه كرديم، هردومان مي دانستيم كه هيچ كداممان حاضر نيستيم در اين كشمكش جانب اداره مركزي را بگيريم و با آن ها كلنجار برويم. به هر صورت، روز غمناكي بود. با همه اين تفاصيل، همه شان فردا صبح برگشتند و توي صف متقاضيان كار ايستادند. ژوان گارسيا با وقار و سنگيني تمام به من اظهار داشت كه مردي است سوخت انداز و جوياي كار. من گفتم: ژوان، ديگه نمي شه. برو يك ماه ديگه بيا من كه بهت گفتم. ژوان بي آن كه دستپاچه شود خودش را به آن راه زد و زل زد و توي چشم هاي من نگاه كرد. گفت: حتما اشتباهي شده، حضرت آقا. اسم من مانوئل پرناندزه. من توي پوبلو، سانتافه و خيلي از جاهاي ديگر سوخت انداز بودم. من هم به او خيره شدم، و به ياد زن مريضش و بچه هايي كه دوا نداشتند، مادرزنش كه توي مريضخانه بود، استعفاهاي پي در پي و استخدام هاي مجددش افتادم. مي دانستم كه در پوبلو يك كارخانه گاز داير است، اما در سانتافه چنين كارخانه اي وجود نداشت; اما به من چه مربوط بود كه راجع به اسمش با او مباحثه كنم و دليل و برهان بياورم. چه فرقي مي كند، سوخت انداز سوخت انداز است. اين بود كه استخدامش كردم. و همين طور گونزالز را، كه قسم خورد اسمش كاررا است و همين طور آيالا را، كه بيشرمانه اسمش را اسميت گذاشته بود. سه روز بعد استعفا دوباره شروع شد. يك هفته نشده بود كه ليست حقوق ما به صورت تاريخ آمريكاي لاتين درآمد. هر اسمي تويش بود: لوپز، اوبرگون، ويلا، دياز، باتيستا، گومز و حتي سان مارتين و بوليوار. بالاخره من و لاري، كه از خيره شدن به قيافه هاي آشنا و نوشتن اسامي غير آشنا خسته شده بوديم، پيش بازرس اداره رفتيم و جريان را از اول تا آخر برايش تعريف كرديم. او سعي كرد از خنديدن خودداري كند و گفت: چه مزخرفاتي. روز بعد دستورات لغو شد و آگهي ها پايين آمد. برجسته ترين سوخت اندازهامان را به دفتر احضار كرديم و جعبه اعلانات را به آن ها نشان داديم: مقررات، بي مقررات. لاري با قيافه اي عبوس به آن ها گفت: دفعه ديگر كه ما مي خواهيم شما مكزيكي ها را استخدام كنيم، با هر اسمي كه دلتان مي خواهد نوشته بشود پيش ما بياييد، چون كه ما شما را با آن اسمي كه توي دفتر ثبت مي شود خواهيم شناخت. آن ها نگاهي به ما، و نگاهي به جعبه اعلانات انداختند; آن وقت اولين بار در اين كشمكش طولاني، دندان هاشان برق زد. گفتند: به چشم، آقايون. و همين طور شد كه گفتند.