Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801126-54096S2

Date of Document: 2002-02-15

آخرين حرف باقيمانده سارا پارسا ... روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.. (احمد شاملو ) آخرين برگ پاسخش مانده بود كف دستش و آرام به چشم هاي افسر نگهبان نگاه ابروهايش مي كرد كج شده بودند روي هم. امشب سومين شبي بود كه مي بايست به خيابان برود و گشت بدهد. ياد كارتون رابيون هود مي افتاد و دلش مي خواست فرياد بزند: آسوده بخوابيد، شهر در امن و امان است. سرباز بند پوتين هايش را سفت كرد و فانوسخه اش را بست به كمرش. از دم در پاسگاه پياده راه افتادند، به طرف خياباني كه بايد تا سفيدي صبح، از بالا تا پايين گز مي كردند و در سرما مي لرزيدند. دستانش را در جيبش فرو برد و اسلحه را روي دوشش جا به جا كرد. سرباز همراهش محلي، زيرلب آواز مي خواند. آوازهايي كه او نمي فهميد اما دلش مثل قره قوروت مشهدي قهوه اي مي شد و دلش مي خواست بيشتر بشنود. روبه روي يك كوچه باريك نشست كه خستگي در كند. سرباز همراهش با لهجه تند محلي غرغر اگر كرد گشت ماشيني افسر نگهبان آنها را مي ديد، حتما بازداشت مي شدند. ولي او خسته تر از اين حرف ها نشست بود روبه روي كوچه و به ته كوچه نگاه مي كرد. *** با فرياد ارشد آسايشگاه از خواب پريد. تصوير خيابان تاريك و خلوت ديشب توي سرش مثل فريم هاي چاپ نشده يك عكس قديمي، تكان مي خورد. صبحگاه پاسگاه رمقي نداشت كه خسته كننده باشد، مصيبت گشت مدارس بود. افسر نگهبان بارها فرياد زده بود كه وقتي روبه روي دبيرستان دختران مي ايستيد، مبادا چشمتان به ناموس مردم بيفتد. مي رفتند كه از ناموس مردم دفاع كنند. وقتي دبيرستاني بود هميشه از اين كه روبه روي دبيرستان دخترانه محله شان دو تا سرباز بي حال ايستاده بودند تعجب مي كرد. نمي دانست پست امروزش كجاست. وقتي سر پست رسيد فهميد كه خيابان آشناست. خيابان ديشب بود و كوچه اي كه نشسته بود روبه رويش. بي حوصله روبه روي كوچه ايستاد. خيابان خلوت ديشب، پر بود از دود و بوق و سر و صدا. هيچ كس به هيچ كس كار خسته نداشت به ته كوچه نگاه مي كرد. عينك آفتابي زده بود و از ته كوچه مي آمد. سرباز فقط عينك ها را ديد. زمستان نزديك تر بود كه آمد صداي عصاي سفيدش را مي شد حدس زد. عصايش را روبه رويش مي كوبيد و جلو مي آمد. كنار خيابان رسيد عصايش را محكم تر مي زد. سرباز به ماشين ها نگاه مي كرد. يكي كه از همه آرام تر مي آمد، ترمز كرد. دخترك عصا به دست با احتياط از روبه روي آن رد شد. بقيه كه مي ايستادند از روي صدا مي فهميد. وسط خيابان كه رسيد سرباز دستپاچه شد. اما باز هم ماشين ها ايستادند. دخترك از خيابان رد شد. *** وقتي افسر نگهبان، نيمه شب بيدارش كرد، چپ چپ نگاهي به او انداخت. چهارمين شبي بود كه پشت سرهم به گشت شبانه مي رفت. وقتي با سرباز شهرستاني همراهش رسيدند به خيابان شب قبل در همان نخستين باري كه روبه روي كوچه رسيدند، سرباز ايستاد. نشست روبه روي كوچه و به ته كوچه نگاه كرد. سرباز همراهش اسلحه خود را به درخت تكيه داد و قدم زنان آواز خواند. *** روبه روي كوچه ايستاده بود توي شلوغي كسي مردم حواسش به دبيرستان دخترانه نبود، ولي حواس سرباز ته كوچه پرسه مي زد. دخترك باعصاي سفيد و عينك دودي اش از آمد كنار كفاش سركوچه به آرامي رد شد و به خيابان رسيد. ماشين ها ترمز كردند. به وسط خيابان نرسيده، سرباز خودش را به ماشين ها رساند. دستش را بلند كرد. يك پيكان زرشكي ترمز كرد. دخترك از خيابان رد شد. شب پنجم ديگر سر افسر نگهبان غرغر نكرد. خودش از جايش بلند شد و پوتين هايش را پوشيد. سرباز شهرستاني وقتي روبه روي كوچه رسيدند، خودش زودتر لب جدول خيابان نشست و با خنده به او نگاه كرد. سرباز اما حيران ته كوچه بود در اين تاريكي. ظلمات شب همه چيز را سياه كرده بود. سرباز همراه آواز مي خواند با آسودگي. *** دخترك كه به سر خيابان رسيد، سرباز آنسوتر منتظر بود. كفاش دوره گرد سركوچه نگاه غريبي به سرباز انداخت. سرباز دستش را بلند مي كرد و ماشين ها مي ايستادند. دختر به راحتي از خيابان رد شد. *** ششمين شب، لب تخت نشسته بود، منتظر. افسرنگهبان كه آمد تعجب كرد. سرباز همراهش را بيدار كرد و سر پست رفتند. نشست روبه روي كوچه و به سرباز همراهش گفت كه آواز بخواند. او هم آواز خواند كه شروع شد يك سيگار از جيبش بيرون آورد و آن را روشن كرد. به ته كوچه نگاه مي كرد كه پاترول ايستاد. افسر نگهبان سرخ شده بود از عصبانيت. به بازداشتگاه كه رسيدند، سرباز شهرستاني خيلي زود خوابيد. بازداشتگاه تاريك بود. غلت مي خورد روي پتوي بدبوي بازداشتگاه و از نرده ها بيرون را نگاه مي كرد به صبح چيزي نمانده. *** هوا كه روشن شد، او ايستاده بود كنار پنجره بازداشتگاه، نگاهش مانده بود روي ميله ها و سرش را به ديوار تكيه داده بود. به ساعتش نگاه كرد. *** آفتاب زد. يواشكي سيگاري روشن كرد. همه خواب بودند، اما ساعتش چهار نعل مي تاخت. نگران قدم مي زد زير پنجره كوچك بازداشتگاه جرات نگاه كردن به ساعت را نداشت. *** روي دو پايش بلند شد تا از پنجره بازداشتگاه آفتاب را بهتر ببيند. به ساعت كه نگاه كرد پاهايش شل شد. نفس عميقي كشيد و روي دو پايش نشست. *** خيابان شلوغ بود مثل هر روز. صداي عصاي دخترك زودتر مي آمد. عينك آفتابي اش روي صورتش را پوشانده بود، انگار. آرام به كنار خيابان عصايش رسيد را به زمين زد، يكبار، دوبار، سه بار.. اولين ماشين كه ايستاد از خيابان رد شد. آرام رفت به طرف كفاشي سركوچه، لبش را گاز گرفت: - آقا ببخشيد! كفاش جا سرش خورد را بلند كرد و دخترك را ديد. _ اين سربازي كه دو روزه مي ياد اينجا... امروز ؟ نيومده! _ نه دخترم. جاش كس ديگه اي هس، كارش داري، مي خواي صداش كنم! _ نه، نه. فقط پرسيدم... همين!