Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801120-54019S3

Date of Document: 2002-02-09

انتظار شيرين يك باره همه نگاه ها به وسط خيابان دوخته شد، خداي من چه مي ديدم! تمام خيابان با گلهاي گلايل و ميخك سفيد و قرمز تزئين شده بود در رختخواب دراز كشيده بودم. اصلا خواب به چشمم نمي آمد. هيجان و دلهره و اضطراب خاصي داشتم، انگار ديگر واژه اي به نام خواب برايم معني و مفهومي نداشت. نمي دانم، شايد دلم مي خواست كه بي خبرهاي گذشته، غفلتها و خوابهاي طولاني زندگي ام رابا بي خوابي شب جبران كنم و چون كه نمي توانستم در عالم واقعيت به آن دست پيدا كنم، خود را به افكارم سپرده بودم. ذهنم مانند پرده سينمايي شده بود كه افكارمختلف بر روي آن نقش مي بست، با اين تفاوت كه افكارم يك هدف مشخص را دنبال نمي كرد. گاهي گذشته هاي دور و چراهاي مختلف، گاهي رخدادها و وقايع نزديك بر روي آن نمايان مي شد. نواي روحبخش و دل انگيز اذان مرا به خود آورد، پس از راز و نياز با خدا و دعا براي همه، از پنجره به بيرون نگاه كردم. سپيده زده بود و صبح روشن از دل تاريك شب بيرون آمده خورشيد بود كم كم داشت روشنايي و گرمي حقيقي خودش را نمايان مي كرد. چه صبح زيبا و صادقي بود. حال عجيبي داشتم، احساس مي كردم تازه متولد شده ام. پس از صبحانه همه حاضر شديم و به خيابان رفتيم. بايد چند كوچه و خيابان فرعي را پشت سر مي گذاشتيم تا به خيابان اصلي مي رسيديم. در طول راه سوالهاي زيادي از ذهنم خطور مي كرد. خداياامروز روز موعود است. امروز حتما مي آيد. وقتي مي آيد چه اتفاقي ؟ مي افتد مردم چكار؟ مي كنند راستي اگر بيايد به كجا مي رود و چه مي كند. شهر جنب و جوش عجيبي پيدا كرده بود. همه چيز دگرگون شده بود. روز، خورشيد، آسمان، ساعت، دقيقه ها، ثانيه ها و حتي آدمها. مردم دسته دسته به خيابان مي آمدند، پير و جوان، كوچك و بزرگ، زن و مرد، همه و همه. به خيابان اصلي رسيديم. خداي من چه جمعيت انبوهي! در اين جمعيت انبوه، اولين چيزي كه توجهم را جلب كرد، مرداني بودند كه دست در دست هم با بازوبندهاي متحدالشكل و سبزرنگي پيشاپيش جمعيت ايستاده بودند و جمله كميته استقبال زينت بازوبندهايشان بود. لحظه به لحظه به جمعيت افزوده مي شد. رودهاي خروشاني از انسانها بود كه به درياي بيكران منتظران ديگر مي پيوست، با اين كه ماه بهمن بود و هوا هم سرد، ولي هيچ كس سرما را حس نمي كرد. شوق ديدار، گرماي خاصي به مردم بخشيده بود. روح تازه اي در كالبد شهر دميده شده و خون تازه اي در رگهاي مردم جاري بود. همه يكپارچه محبت شده بودند. يكپارچه صفا و دوستي، صفا و واژه هايي صميميت كه يك عمر تنها در كتابها خوانده بوديم و الان به چشم خود و در عمل چه مي ديديم انتظار شيريني است، انتظاري كه در فضاي عشق و دوستي، يكدلي و يكرنگي باشد. همه بي صبرانه منتظر بودند. همه تشنه محبت كردن بودند. هر كسي مي خواست اوج عشق، همدلي، صفا و صميميت خود را به اثبات برساند. براي همين بود كه يكي گل پخش مي كرد و يكي شيريني، يكي شربت و شكلات، يكي نقل و يكي نان و پنير و... يك باره همه نگاه ها به وسط خيابان دوخته شد، خداي من چه مي ديدم! تمام خيابان با گلهاي گلايل و ميخك سفيد و قرمز تزئين شده بود. باور كردني نبود. در عرض چند دقيقه تمام مسير تا جايي كه چشم كار مي كرد، از گل پوشيده شد. مسير و راهي كه قرار بود اسوه اي با ايمان، مبارز، مقاوم، صبور، با گذشت و بت شكن، خلاصه مردي با تمام ويژگيهاي يك انسان كامل، انساني كه روح خدايي داشت در آن قدم بگذارد. از آن انتظار و استقبال و ديدار مهم سخن مي گويم. ديداري كه پس ازسال 16 دوري تازه مي شد روز شكوهمندبهمن 12 روز 1357 ورود خميني بزرگ به ميهن روزي جاوداني و استقبالي بي نظير توسط امتي بي نظير از مردي بي همتا! معصومه رضايي