Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801120-54019S1

Date of Document: 2002-02-09

مثل شاخه درخت بيد اين روزها پاي درد دل هركس كه بنشيني از گرفتاريها و مشكلات حرف مي زند. اگر جوان باشد و تحصيلكرده گله از بيكاري مي كند، اگر كارمند باشد و عيالوار از كمي حقوق مي نالد و اگر كاسب باشد و صاحبكار از كسادي بازار. ولي اي كاش گرفتاريها همينها باشد و آدم جان سلامت داشته باشد. چون هر چقدر كه اوضاع مادي آدم خوب باشد و هرقدر هم كه بازار كسب و كار رونق داشته باشد ولي يك جاي بدن گرفتار دردي شده باشد كار تمام است. البته بگذريم كه در اين مورد هم آدمها يك جور نيستند. يكي خيلي طاقت درد كشيدن دارد و يكي با يك سرماخوردگي ساده به فكر وصيت كردن مي افتد و دست به استغفار برمي دارد. خود من سعي مي كنم كه تاممكن باشد تن به مريضي ندهم و به قول معروف پيشگيري را حسابي مي چسبم كه گرفتار درمان نشوم. مع الوصف گاهي وقتها عنان اختيار از دست مي رود و يك جايي از اين بدن نحيف شورش مي كند و تصميم مي گيرد ساز تنهايي سر بكند و بنده را كه لاغر اندام نيز هستم زمين بزند. البته وقتي سني از آدم گذشته باشد انسان ياد مي گيرد كه با خود و با بدنش كنار بيايد و با اعضاي آن يك رفتار مسالمت آميز داشته باشد و بفهمد كه عيب كار كجاست. اصلا اگر انسان سعي كند كه بدن خودش را بشناسند متوجه مي شود كه اين مجموعه پوست و گوشت و استخوان يك ماشين است كه قطعات مختلفش يا به هم پيچ شده يا روي هم پرچ شده است و همان جوري كه ماشين روغن و آب نياز دارد و فرمان مي خواهد بدن آدميزاد هم نظم خودش و اعضاي مخصوص خودش را دارد. مهم اين است كه انسان براي ماشين بدن خودش مكانيك خوبي باشد و البته اگر بدن توي دست آدم بود انسان ياد مي گيرد كه از كدام اعضايش چه كاري بكشد و به كدام قسمتش كي و چقدر استراحت الا بدهد اينكه ما وقتي يك قسمت ماشين سواريمان از كار افتاد زود وسيله را مي خوابانيم و مي بريم پيش يك مكانيك خبره ولي وقتي يك قسمت از بدن اخطار خستگي مي دهد گوش ما صداي اين اخطار را نمي شود تا اينكه اتفاقي جدي بيافتد. بالاخره اين بدن هم مقاومتي دارد و نمي شود با هر سرعتي آن را راند و باز نمي شود كه بدون توقف راهش برد و تعميرش نكرد، خوب وقتي اين جوري باشد و بدن بفهمد كه ما فقط مي خواهيم از او كار بكشيم و قدرش را نمي دانيم يك كاري مي كند كه يك جايي لنگي بزند و كار دست آدم بدهد. از بوداي حكيم هيماليايي الاصل نقل شده كه ما بايد اول درد را بشناسيم بعدا به دنبال منشا درد بگرديم يعني اگر مثلا آدم قسمت راست قفسه سينه اش درد گرفت چون قلب در بدن مهم است نبايد تمام فكر و ذكرش اين باشد كه مرض قلبي گرفته بالاخره است راست و چپي گفته اند و انسان بايد هميشه جهت يابي را خوب بلد باشد كه گم نشود. گم شدن يعني؟ چه يعني اين كه آدم نشاني غلط داشته باشد يا به كسي نشاني غلط بدهد. اينكه بودا گفته است اول بايد درد را بشناسيم براي اين است كه اگر درد را نشناسيم براي درمان آن، نشاني غلط مي گيريم و در كار درمان به بيراهه مي رويم. يادش بخير معلم رياضيات ما كه در دبيرستان مي گفت فهم صورت مساله نصف حل مساله است. برگرديم به گرفتاريهاي آدمهاي اين دور و زمانه. داشتم مي گفتم كه بدن انسان مشابهت با ماشين سواري دارد و ما بايد با همان دقتي كه از مركب فلزي خود استفاده مي كنيم و به آن مي رسيم بايد بر مركب گوشت و استخوانيمان هم همان دقت و وسواس را داشته باشيم. ما خيلي ها را مي شناسيم كه يك ماشين مدل قديم دارند ولي با آن به مسافرتهاي دور و دراز مي روند ولي بعضي با ماشينهاي نوي مدل بالا جرات اين كار را ندارند. وقتي از يك استادكار وارد با تجربه بپرسي كه حكمت اين اختلاف چيست خواهد گفت كه اولي خوب از ماشينش نگهداري كرده ولي دومي بي حساب و كتاب رانندگي كرده. حالا بعد از اين مقدمه شايد بعضي ها فكر كنند كه اگر تن آدم سالم و كار و كسب انسان جور بود ديگر مشكلي در كار نيست. مگر آدم از اين دنيا چقدر طلب دارد! من عرض مي كنم اين حرف درست است ولي يك اما دارد و آن داشتن فرزند خوب و اولاد سربراه است. يعني همان چيزي كه قديمي ها گفته اند ولد صالح. شما تصور كنيد كه انسان وضع ماليش حرف نداشته باشد و اوضاع جسمي اش جورجور نگراني باشد كار و استخدام و مشكل دخل و خرج نداشته باشد ولي يك بچه ناجور داشته باشد و البته اگر به جاي يكي چند تا بچه اينجور داشته باشد كه واويلا. البته وقتي ما بزرگترها حرف از فرزند ناجور مي زنيم يك چيز مي فهميم ولي بچه ها نوعا چيز ديگر برداشت مي كنند. حتما براي شما پيش آمده كه با يك بچه حرف نشنو يا يك پسر درس نخوان يا دختر نازك نارنجي خودتان درگير مشاجره لفظي شده باشيد. اگر درگذشته وضع جور ديگري بود و بچه ها حريم آدم را نگه مي داشتند حالا جدا وضع عوض شما شده به بچه خودتان مي گوئيد آخر چرا درس؟ نمي خواني جواب مي دهد بابا چون به من نمي رسيد! اين چه جوابيه. توجه كردن پدر به فرزند چه ربطي به درس خواندن او دارد مگر نه اينكه وقتي بچه رفت به مدرسه كارش درس خواندن است حالا چه پدر به او توجه بكند و چه نكند. يا مثلا به دخترخانم خودتان مي گوييد بابا چرا در كار خانه به مادرت كمك نمي كني جواب مي دهد بابا مگرخود شما چقدر كمك مي كنيد! بحق چيزهاي نشنيده آخه پدري گفته اند و مادري. كار پدر بيرون و كار مادر توي منزل و كار دختر كمك به مادر و ديدن دوره شوهرداريست. حالا به نظر شما داشتن بچه هاي اينجوري خوب است يا اينكه آدم بچه هاي حرف شنو داشته باشد و مثلا وضع ماليش متوسط ؟ باشد البته اين روزها جوانها براي خودشان يك حلقه ها و جمع هايي دارند كه به نظر من هر بلايي به سر آنها مي آيد توي اين محفل هاي جوانانه است. من كه خيلي علاقه مندم بچه هايم فكر كنند حرف آنها را مي فهمم و به قول خانم، خودم را جوان جاي بزنم، هفته پيش به اصرار پسرم رفتم به يك ميهماني كه در واقع روز تولد همبازي دوران بچگي او بود. شما باور نمي كنيد. وقتي كه وارد شدم و چشمم به جمع ده پانزده نفري اين بچه ها افتاد كه نوعا هم دانشجوهاي سالهاي اول و دوم دانشگاهند، ديدم كه يك سالن مد واقعي تشكيل ولي داده اند نه سالن مد لباس يا آرايش. بلكه مد روزنامه و كتاب و نوار!؟ و دو سه ساعتي كه پيش اين بچه ها بودم تازه فهميدم كه اصلا دنياي آنها با عالم ما فرق يكي دارد علاقه مند شعر نو يكي بود كتابهاي روشن فكري را مي خواند. يكي از آزادي و حقوق شهروندي حرف مي زد. آن ديگر از نسل جوان و وظيفه جامعه نسبت به او حرف مي زد و بالاخره آن ديگري نوار شعر شاعري را گذاشته بود كه من كه سعدي و حافظ و فردوسي و مولانا را مي شناسم و به همه آنها ارادت دارم حتي اسم اين شاعر جوان را هم نشنيده بودم!! شب كه آمدم به خانه و پسرم رفت بخوابد داستان را براي خانم تعريف كردم و گفتم خانم اين بچه ها چه دنياي عجيبي براي خودشان درست كرده اند. دو سه ساعتي كه امروز با پسرم بودم از همه چيز حرف زدند جز گوش دادن به حرف بزرگترها و حرف نزدن در مقابل والدين و همه اش حرف آينده را زدند انگار نه انكار كه ما يك گذشته اي داريم و وقتي من اعتراض كردم همين سعيد آقاي خودمان راست توي چشمهاي من نگاه كرد و گفت بابا گذشته كه گذشته ما كه براي ديروز زندگي نمي كنيم اگر قرار بود كه آدم فقط به گذشته فكر كند خدا چشمهايش را پشتش قرار مي داد نه جلو!! گفتم پسر اين چه حرفيه. گذشته ريشه آدمهاست مگر مي شوديك درخت سرسبز باشد و ساقه قوي داشته باشد ولي ريشه توي زمين نداشته باشد. با كمال تعجب همان دوست سعيد كه روز تولدش بود گفت باباي سعيد شما اجازه بدهيد كه ريشه مال شما باشد ما فقط شاخ و برگ باشيم. گفتم پسرم اينكه نمي شود. گفت ما سعي مي كنيم كه بشود!! خانم جواب داد تربيت بچه لازمه مگر شما نمي گوييد كه فهم صورت مساله نصف حل مساله است. خوب فرض كنيم، كه پسر شما مثل يك مساله رياضي است و ادامه داد كه مگر شما نمي گوييدبودا گفته كه اول بايد درد را شناخت يعد دنبال درمان بالاخره رفت بچه ها هم درد ما دارند بايد سعي كنيم اول حرف آنها را گوش بدهيم بعدا به دنبال راه حل بگرديم در غير اين صورت ما ممكن است راه حل مشكلات خودمان را، كه سني از ما به گذشته، آنها تجويز كنيم و طبيعي است كه آنها قبول نكنند. گفتم خانم مگر ما بيكاريم كه كار و زندگي را رها كنيم و همه اش به حرف بچه ها گوش كنيم. خانم خنديد و گفت خوب، گوش نكنيد بچه ها كه حرفي ندارند. آنها راه خودشان را مي روند و شما راه خودتان را. گفتم يعني مي فرماييد داخل خانه جبهه بندي و صف آرايي كنيم. خانم لبخندي زد و گفت شما كه بارها گفته ايد كه تربيت بچه كار مادرهاست من هم اين عقيده را گر دارم تو بهتر مي زني بستان بزن. گفتم خانم اين چه فرمايشي است. مگر من ساززنم. اگر بلد بودم كه كار به اينجا نمي كشيد كه بچه ها به حرف من نروند. آخر بزرگي گفته اند. پدري گفته اند و بچه نبايد توي صورت پدرش بايستد و جواب بدهد. خانم كه خونسردي اش بيشتر مرا از كوره در كرده بود گفت خوب حالا آمديم و بچه شما جواب شما را داد. مگر زمين به آسمان رسيده. بالاخره بچه پاره تن آدم است و از گوشت و خون خود آدم. نمي شود كه براي اين پاسخگوئي شر بپا كنيم. اصلا آقا من فكر مي كنم شما امروز نبايد مي رفتيد توي جمع جوانها و حالا كه رفته ايد به جاي اينكه يك قدري در باورهاي پدرانه خودتان تجديدنظر كنيد داريد بهانه جوئي مي كنيد. هنوز جمله خانم تمام نشده بودكه سعيد پسرم از اطاق آمد بيرون و گفت بابا خبري مادرش؟ شده گفت سعيد بيكار بودي بابا را بردي توي تولد دوستت و سعيد كه من كه فكر مي كردم طبق معمول از مادرش حمايت خواهد كرد گفت مامان اتفاقا خيلي خوب شد چون همه دوستهاي من خوشحال شدند به خصوص وقتي پدر راجع به گذشته حرف زد. خانم گفت پس خودت بيا و به پدرت بگو كه چه دسته گلي به آب داده!! ولي سعيد گفت من درس دارم فردا كمي زودتر مي رسم منزل. اگر بابا علاقمندبود با هم صحبت مي كنيم. توي دلم گفتم عذاب جلسه ديروز كافي نبود كه حالا فردا بنشينم با سعيد آقا جر و بحث كنم. ولي يك قدري كه فكر كردم به خودم گفتم مرد حسابي بالاخره صحبت كردن با بچه خود آدم كه عيبي ندارد. شايد راه بياد و دست از اين حاضر جوابي بردارد. اين بود كه تصميم گرفتم فردا دل به دريا بزنم و بنشينم پاي صحبت سعيد آقا. شب كه به رختخواب رفتم برخلاف شبهاي ديگر كه راحت مي خوابيدم يا خوابم نبرد يا اگر چند دقيقه اي خوابيدم همه اش كابوس ديدم و روز بعد كه سعيد داشت مي رفت دانشكده گفتم سعيد جان من امروز كارم قدري سبك تر است و چند ساعتي وقت آزاد دارم اگر تو هم زودتر مي آيي قدري با هم حرف سعيد مي زنيم خنديد و گفت بابا آفتاب از كدام طرف درآمده كه شما ما را آدم حساب كرديد و افتخار مي دهيد كه هم صحبت بشويم گفتم پسرم عشقم كشيده!! سعيد ساعت 4 آمد ولي من پيش از او رسيده تا بودم سعيد رسيد خانم يك بشقاب ميوه و دو تا چايي داغ گذاشت جلوي ما و گفت سعيدجان خسته نباشي. حالت عجيبي بود. براي اولين بار در صحبت با پسرم نمي دانستم از كجا شروع كنم و درست همان حالتي را داشتم كه بيست و پنج سال پيش روز خواستگاري از مادر سعيد داشتم يعني هم خجالت مي كشيدم حرف بزنم و هم جرات نمي كردم. احساس مي كردم كه در جلسه امتحانم و حالا بايد درس پس بدهم توي اين فكر بودم كه سعيد گفت بابا از ميهماني ديروز خوشتان آمد. گفتم آره پسرم. گفت چطور بود. گفتم خوب بالاخره تنوعي بود. گفت از چه چيزي بيشتر خوشتان آمد. گفتم بهتر است بپرسي از چه چيزي بيشتر تعجب كردم. گفت خوب از چه چيزش. گفتم پسرم از تنوع آن همه روزنامه و كتاب و نوار. خوب شما كه اين چيزها را مي خوانيد و گوش مي كنيد كي فرصت مي كنيد درس بخوانيد. سعيد كه چهره اش شكفته شده بود گفت بابا اينها خودش درسه يا لااقل قسمتي از درسه. گفتم بله ولي چرا اينقدر زياد. گفت بابا براي اين كه هركدام يك قسمت از واقعيات را مي گويند. گفتم پسرم واقعيت زندگي چيز ديگري است. مگر ما كه اين چيزها را نداشتيم آدم نشديم. در اين لحظه خانم با صداي بلند گفت سعيد جان گفتم جاي اين گياه تازه را كه بابا خريده اينقدر عوض نكن. من گفتم خانم مگر چه عيب داره. خانم گفت گل فروش گفته اين گياه حساس است اگر جاي آن را هر روز عوض بكنيد گياه قاطي مي كند و پژمرده مي شود. گفتم به حق چيزهاي نشنيده. يعني چه!! مگر گياه حساسيت دارد. سعيد گفت بله بابا گياه هم احساس دارد بايد به احساسش احترام بگذاريم وگرنه پلاسيده مي شه!! اين حرف سعيد مثل يك دوش آب سرد بود انگار كه از خواب طولاني بيدار شده باشم پيش خودم گفتم اين حرف خود سعيد نيست. حتما اين حرفها را توي همان روزنامه ها و كتابها خوانده! توي اين فكر بودم كه زنگ در به صدا درآمد و سعيد رفت در را باز كرد. پرستو دختر بزرگم وارد شد با يك تابلوي نقاشي و وقتي ديد كه منزل هستم تعجب كرد و مثل اين كه جا خورده باشد پرسيد بابا خوشتان مياد. گفتم اين چيه. گفت بابا كار آبرنگه رفتم نمايشگاه نقاشي خريدم. گفتم من كه چيزي نمي فهمم حالا بگو چي هست. گفت بابا اين يك خط شعره. گفتم دخترم تابلو كه شعر نمي شه. گفت چرا يك بابا خط شعره شما يك كم دقت كنيد. وقتي دقت كردم ديدم يك شاخه مو است كه به صورت اغراق آميزي بلند كشيده شده بود و بدن شاخه رشته رشته بود و هركدام از رشته ها حالت سرخ رنگ داشت. گفتم من كه فقط يك ساقه بلند مو مي بينم كه رشته رشته و سرخ رنگه و طوري كشيده شده كه آدم فكر مي كنه اين شاخه دلش مي خواد تا بي نهايت ادامه پيدا كنه. پرستو گفت آفرين پدر درسته و ناگهان دست كرد توي جيبش و يك برگ كاغذ را درآورد و گفت نقاش تابلو گفت اين نقاشي تجسم اين شعره: گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان هنوز باده ناخورده در رگ تاك است وقتي دقت كردم ديدم دخترم راست مي گه و به خودم گفتم نكند كه شاعر موقع سرودن اين شعر رفته توي يك باغ و نشسته پاي يك تاك بلند و اين قدر با احساس شعر سروده. پرستو ادامه داد كه بابا شعر از حركت زبان درست شده و نقاشي از حركت قلم و هر دو احساسات نهفته انسان را بيان مي كنند. گفتم خوب حالا چرا اين را خريدي. گفت بابا مي خواستم به شما نشان بدم كه وقتي مي شود يك منظور را دوجور بيان كرد شايد من و شما هم درواقع يك حرف مي زنيم. فقط اشكال شما در اين است كه فكر مي كنيد همه حرف ها را مي شود در گذشته زد و مثل يك مرد ديروز رفتار مي كنيد. من هم بلافاصله گفتم و اشكال شما و سعيد اينه كه فكر مي كنيد كه فقط بايد آدم به جلو نگاه بكند. اصلا مگر موقع رانندگي شما به آئينه عقب نگاه نمي كنين! سعيد پريد توي بحث ما و گفت پدر من و شما امروز زود آمده ايم خانه كه راجع به همين چيزها حرف بزنيم. من ديروز فهميدم كه شما دوست داريد حرف ما را بفهميد. گفتم سعيد خان حالا ما ديروز يك حرفي زديم معلوم نيست امروز مثل ديروز باشد. پسرم گفت بابا اين مهم نيست مهم اين است كه بعد از مدتها شما بالاخره قبول كرديد كه با ما حرف بزنيد. اين براي من و پرستو خيلي مهمه. شما به ما احترام گذاشتيد بگذريم كه اين كار را مدتها قبل بايد مي كرديد. حرفهاي سعيد خيلي زيبا و پراحساس بود. تصميم گرفتم هرچه او و خواهرش گفتند تحمل كنم و از كوره درنرم. همين طور هم شد و تمام شب بحث كرديم. تا بالاخره خواب چشمهاي مرا گرفت و تصميم گرفتم بحث را ختم بكنم و رفتم كه بخوابم. جلسه آن روز براي من خيلي آموزنده بود و از همين بچه هاي چموش و حاضرجواب خيلي چيزها ياد گرفتم. احساس كردم كه تازه متولد شده ام و وقتي كه مي رفتم بخوابم شنيدم كه خانم به سعيد مي گفت بچه ها نگفتم پدر شما با بقيه فرق دارد و سعيد گفت آره مامان باورم نمي شه. و خانم ادامه داد كه درسته كه پدرتان پير شده و مثل شاخه جوان درخت بيد نيست كه به راحتي خمش كرد ولي شما هم بايد راه نرم كردنش را بلد باشيد. روز بعد كه به محل كارم رفتم از همكار خوش خط چندين و چندساله ام خواهش كردم با خط زيبايش درشت بنويسد: پدر در هر سني بايد بتواند در مقابل فرزندانش مثل شاخه جوان درخت بيد خم بشود. از آنروز اين نوشته را گذاشته ام زير شيشه روي ميز كارم و هر روز دو بار آن را مي خوانم يك بار موقع شروع كار و يك بار موقع رفتن به منزل. امير مودب