Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801119-54010S1

Date of Document: 2002-02-08

او همان بود كه بود! علي زراندوز * مقدمه امروزه همه چيز عوض شده. ماهيت اين همه چيز مورد بحث در همه دوره هاي تاريخ يكي بوده اما صورتش همواره در دوره هاي متفاوت، مختلف بوده است و خواهد بود و انساني در اين ميان برنده است كه كارش را به روز بلد باشد وگرنه بلد بودن كار خالي خيلي وقت است ديگر فايده اي ندارد! *** اصولا من آدم زياد سخت گيري نيستم. يعني معتقدم نفس گذشتن زندگي خيلي مهمتر و قابل توجه تر از چه طور گذشتن آن است. به طور خلاصه مي توان گفت: مهم اين است كه مي گذرد! (البته در طول تاريخ افراد زيادي از فلاسفه يونان گرفته تا خيلي آدم هاي ديگر سعي كرده اند اين تفكر را به اسم خودشان ثبت كنند كه متاسفانه چون موفق شدند فعلا كاري از دست من برنمي آيد! ) با اين شيوه تفكر مي توان گفت: من به دنيا آمدم (دليل دارد ولي چرا ندارد! ) بزرگ شدم، به مدرسه و دانشگاه و سربازي رفتم، كار پيدا كردم، ازدواج كردم، بچه دار شدم و پدر زنم در يك روز برفي مرد و ارث نه خيلي كمي به عيال رسيد و او هم به خاطر خيلي عقده هاي سركوب شده، رفت يك خانه خريد كه: _ من ديگر توي اين آلونك زندگي نمي كنم! حق هم داشت. واقعا آلونك بود. در تمام اين سال ها كه در آن زندگي مي كردم مي دانستم. اما آلونك جديدمان با قديمي زياد فرق نداشت فقط كمي بزرگتر بود و از نظر عرض جغرافيايي در منطقه اي بالاتر از خانه قبلي مان قرار داشت (اصطلاح غيرجغرافيايي اش مي شود بالا شهر! ) به زندگي در مرحله جديد مثل خيلي چيزهاي ديگر زود عادت كردم اما يك مسئله همواره ذهن من را به خودش مشغول مي كرد. قضيه از يك روز ابري كه من دير از خواب بيدار شده بودم و مجبور شدم بدون خوردن صبحانه به سمت اداره حركت كنم شروع شد. هنوز از كوچه وارد خيابان اصلي نشده بودم كه آقايي ميان سال با كت و شلوار و پالتوي گران قيمت و يك كيف سامسونت، مرا صدا كرد. احتمال دادم دنبال نشاني جايي باشد. گفتم: فرمايشي؟ داشتيد گفت: بسيار مي بخشيد آقا، من يك كار فوري دارم ولي متاسفانه الان مي بينم فراموش كردم كيف پولم را با خودم بياورم. تا منزل هم خيلي راه است و نمي توانم برگردم، يعني ديرم مي شود. ممكن است شما كمي پول به من قرض بدهيد تا... در اين ميان تلفن همراه آقاي كيف جا گذاشته به صدا درآمد. _ الو...؟ بله الان مي رسم. نه مشكلي اي نيست آقا! چهارميليون تومان چيه كه به خاطرش معامله را به هم؟ بزنيم بخريد تا من بيايم. وقتي تلفن را خاموش كرد با شرمندگي تمام، تمام موجودي جيبم را كه چيزي حدود 10 هزار تومان مي شد تقديم ايشان كردم. البته درست است كه براي خودم فقط 500 تومان پول ماند ولي ته دلم خوشحال بودم كه به انساني كمك كرده ام تا به موقع سركارش برسد و معامله اش به هم نخورد. (اصولا به هم خوردن معاملات، آن هم در ابعاد كلان و بزرگ، براي جامعه اي كه در حال توسعه و پيشرفت و جذب سرمايه هاي سرگردان است، يكي از عذابآورترين حوادث ممكن است. ) خوب، از آن روز به بعد من به يك توريست كه گم شده بود و به جز پول كلمه فارسي ديگري بلد نبود، يك تاجر كه بليت هواپيمايش را گم كرده بود و براي تهيه بليت عجله داشت، يك دانشمند كه آدم فضايي ها او را براي تحقيقات شان دزديده بودند و بي پول وسط كوچه ما ولش كرده بودند، يك خانم كه با وجود اين كه كيف پولش را گم كرده بود سگش هوس دوبل برگر با سس فرانسوي كرده بود، يك فيزيكدان كه از علم و جامعه صنعتي سرخورده شده بود و مي خواست به شهرستان شان برگردد، يك فيلسوف كه معتقد بود پول يگانه معضل بشري است و طي اقدامي سمبليك از من خواست هرچي پول دارم به او بدهم تا او هم بعدا در يك اقدام سمبليك همه را آتش بزند تا در آينده، بشريت در يك اقدام سمبليك نجات پيدا كند، كمك كردم. هر بار هم ن فس كمك گيرنده ها هم طوري بود كه اگر مبلغ اين كمك كمتر از ده هزار تومان بود مثل اين بود كه زبانم لال من دارم به يك گدا كمك مي كنم. درصورتي كه هركدام از اين افراد يك شهروند محترم بودند و اصلا هم گدا نبودند. يعني با آن تصوري كه من از گدا داشتم مثل لباس پاره، صورت كثيف، موهاي ژوليده، يك عضو كج و كوله، دماغ عمل نشده داشتن و درخواست پول خرد يا حداكثر اسكناس 100 توماني كردن متفاوت بود. در اين ميان بي اختيار ياد اصغرآقا افتادم، اصغرآقا گداي سركوچه محله قبلي مان بود كه خانواده ما جد اندر جد به او كمك مي كردند و او حالا به اندازه سه نسل از خانواده ما سن داشت. (البته ناگفته نماند كه مردان خانواده ما هم غالبا جوان مرگ مي شدند! ) يك روز رفتم سراغش. مثل هميشه نشسته بود گوشه ديوار و با لباس مندرس و كلاه چركش قربان صدقه عابران مي رفت. پريدم بغلش كردم و در حالي كه مي بوسيدمش گفتم: چه طوري؟ مشتي مشتي درحالي كه سعي مي كرد خودش را از بغل من خلاص كند و به همين خاطر هم با مشت به پشتم مي زد گفت: خجالت بكش مرد! نكن... براي من پيرمرد حرف؟ درمي آورند وقتي گذاشتمش زمين مرا شناخت. از خوشحالي يك اسكناس 500 توماني به او دادم. او هم شروع به درددل كرد و از گراني خرج و ولخرج بودن زن چهارمش كه به تازگي گرفته بود شكايت كرد. البته در نهايت معتقد بود: غصه ندارد باباجان، خودش مي رساند! واقعا خيلي حرف است كه آدم گدا باشد و اين طوري هم از خلق خدا بي نيازي بجويد! هي..! توي دلم به مشتي اصغر حسوديم شد. شايد او كارش را به روز بلد نبود ولي چيزي بلد بود كه همه ما تقريبا فراموشش كرده ايم: هرچي هست، واقعا هست!