Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801119-54006S1

Date of Document: 2002-02-08

كاري انجام خواهد شد داستان صبح جمعه آنچه مطبوعات ادبي را تهديد مي كند زوال آثار در زير خروارها كاغذ انباشته شده از تيراژ نشريات است. آثار ادبي ارزشمندي كه يك بار چاپ و به نسيان سپرده شده است، اما آنچه ويژگي مطبوعات است مرور گذشته خود است، اين ويژگي مي تواند آثار را از دل زواياي تاريك آرشيو بيرون بكشد و آن را به روز و كارآمد كند. البته اگر اين رويكرد به گذشته از سر تامل باشد و نه از سر نياز. در اين رجعت به گذشته هدفم ايجاد حس همدلي و يا حس نوستالژيك در نسل هاي گذشته و ارايه نمونه هايي از قصه هاي گذشته براي جوان ترهاست. اميدوارم اين انتخابها به درد خوانندگان بخورد. شهرزاد نوشته: هاينريش بل ترجمه: احمد كريمي يكي از جالبترين دوره هاي زندگي من دوره اي است كه به عنوان يك كارمند در كارخانه آلفرد گذراندم. ذاتا من به تفكر و گوشه گيري بيشتر متمايل هستم تا به كار، اما گاه به گاه تنگي معيشت و احتياج مجبورم مي كند آنچه را كه شغل ناميده مي شود قبول كنم. از آنجا كه يك بار ديگر به اين ورطه هولناك غلتيده بودم، به موسسه كاريابي مراجعه كردم، آنها مرا با شش نفر فلك زده ديگر به كارخانه وانسيدل، كه در آنجا قرار بود از ما امتحان كفايت و لياقت به عمل آورند، فرستادند. تا چشمم به منظره كارخانه افتاد، سوءظن و بددلي در وجودم بيدار شد: كارخانه تماما با آجرهاي شيشه اي ساخته شده بود و نفرت من به بناهاي پر نور و اتاق هاي پرنور به همان اندازه شديد است كه به كار. و اين سوءظن و بددلي موقعي شدت يافت كه به محض ورود به كارخانه در بوفه روشن و آراسته آنجا به ما صبحانه دادند: گارسن هاي خوشگل برايمان تخم مرغ، قهوه و نان برشته آوردند، مرباي نارنج در ظرف هاي ظريف و زيبا ريخته شده بود، و ماهي هاي قرمز صورت هاي بي حال و خسته خود را به ديواره هاي سبز پريده رنگ حوضچه ها مي فشردند. گارسن ها چنان شاد و بشاش بوده اند كه به نظر مي رسيد دارند از شادماني و بشاشت مي تركند. فقط قدرت محض اراده بوده - اين طور به نظرم مي رسيد - كه مانع مي شد آنها از آواز خواندن دايم لب آنها بربندند به همان اندازه از ترانه هاي ناسروده سرشار بودند كه مرغ ها از تخم هاي ناكرده... من همان دم موضوعي را فهميدم كه به نظر مي رسيد همراهان فلك زده من اصلا به آن پي نبرده اند: صبحانه نيز جزيي از برنامه امتحان است. اين بود كه با اعتقاد راسخ و كامل مردي كه خوب مي داند، دارد بدنش را با مواد پرارزش و مغذي سوخت گيري مي كند، دست به كار بلعيدن شدم. كاري انجام دادم كه در حالت عادي هيچ چيز نمي توانست مرا به انجام آن وادارد: با شكم خالي آب پرتقال سركشيدم، به قهوه و تخم مرغ و قسمت اعظم نان اصلا دست نزدم، از جايم بلند شدم و آماده براي اقدام و عمل، به قدم زدن پرداختم. بنابراين من اولين نفري بودم كه به اتاق امتحان، كه در آنجا پرسشنامه هاي آماده روي ميزهاي قشنگ قرار داشت، راهنمايي شدم. ديوارها به رنگ سبز روشن بود، رنگي كه خود به خود كلمه دل انگيز را به لبهاي ستايشگران تزئينات داخلي ساختمان، مي نشاند. در اتاق كسي ديده نمي شد، اما من يقين داشتم كه دارند مرا مي پايند، و مواظب حركاتم هستند از اين جهت مانند مردي رفتار مي كردم كه سرشار از تحرك و فعاليت است و مي داند كه كسي متوجه كار او نيست، با عجله و چابكي خودنويسم را از جيبم بيرون كشيدم، پشت يكي از ميزها نشستم و مثل يك مشتري بي حوصله و بدخلق كه صورت حسابش را در رستوران از دست گارسن مي قاپد، پرسشنامه را به طرف خودم كشيدم. سوال اول: آيا شما فكر مي كنيد كه اين موضوع صحيح است كه انسان فقط دو دست، دو پا، دو چشم و دو گوش؟ دارد در اينجا، نخستين بار از تفكراتم، نتيجه اي عايدم شد، و في الفور نوشتم: حتي چهار دست و پا، و چهار چشم و گوش، شوق مرا براي عمل و اقدام ارضاء نمي كند. قدرت عمل اعضاي بدن به نحو تاثيرآوري محدود است. سوال دوم: در آن واحد با چند تلفن مي توانيد كار؟ كنيد در اينجا نيز، جواب دادن به همان اندازه آسان بود كه حل كردن يك معادله يك مجهولي، نوشتم: اگر فقط هفت عدد تلفن باشد، حوصله ام سر مي رود. من فقط موقعي احساس مي كنم كه استعداد و توانايي ام مورد استفاده كامل قرار گرفته كه با نه تلفن كار كنم. *** شغل را به من دادند. حقيقت امر اين است كه من حتي با نه تلفن هم احساس نمي كردم كه استعداد من تماما مورد استفاده واقع مي شود. مدام براي اشخاصي كه طرف صحبت بودند توي گوشي تلفن داد مي كشيدم: فورا عمل كنيد! يا كاري انجام دهيد! چيزي مي بايست اتفاق بيفتد - بايد كاري كرد - كاري مي بايست انجام شود - كاري انجام خواهد شد - كاري انجام شده است - حق اين بود كه كاري انجام داده شود! اما بيشتر وجه امري استعمال مي كردم، چون كه محيط كارخانه اين طور اقتضا مي كرد. مواقع غذا خوردن بسيار تماشايي بود: در بوفه كارخانه، كه نشاط بي سرو صدايي آن را در ميان گرفته بود، غذاهاي پرويتامين مي خورديم. كارخانه وانسيدل پر از آدم هايي بود كه براي بازگو كردن داستان زندگي شان خود را مجبور مي ديدند، درست مثل شخصيت هاي بارز تجارتي كه شيفته نقل سرگذشت زندگي شان هستند وانمود در شوند نظر اين اشخاص سرگذشت زندگي با اهميت تر از خود زندگي است. آدم فقط بايد تكمه مخصوصي را فشار بدهد تا آنها في الفور از خودشان سرگذشت بيرون بريزند. قائم مقام وانسيدل مردي بود به نام بروشك، كه متكفل مخارج زندگي يك بيوه شل و هفت سر بچه بود و به هنگام تحصيل شبها كار مي كرد و در همان حال چهار نمايندگي تجاري را با موفقيت اداره مي كرده است و حتي با اين وضع موفق شده بود در دو امتحان دولتي امتيازي به دست آورد - و تمام اين كارها را در عرض دو سال انجام داده بود - او شهرت قابل توجهي كسب كرده بود. موقعي كه خبرنگارها از او پرسيده بودند: آقاي بروشك، پس شما چه موقع؟ مي خوابيد جواب داده بود: خواب گناه است! وانسيدل مخارج زندگي يك مرد لنگ و چهار -بچه را از راه بافندگي تكفل كرده بود و در عين حال مشغول تحصيل در رشته روانشناسي و جغرافياي محلي بود، او سگ گله تربيت مي كرده، و به عنوان يك خواننده كاباره، با نام مستعار عاشق كش شماره 7 شهرتي به دست آورده بوده است. خود وانسيدل از زمره آن اشخاصي بود كه صبح زود، موقعي كه هنوز كسي از خواب برنخاسته، براي انجام كار مصمم است. اين قبيل اشخاص در همان موقع كه با نيرومندي و چابكي مشغول گره زدن بندهاي پيژاماي خود هستند، مي انديشند: من بايد به كار بپردازم! در همان حال كه مشغول اصلاح سر و صورت هستند، در اين فكرند: من بايد به كار بپردازم! و مظفرانه به موهايي كه همراه كف صابون از لبه تيغ پاك مي كنند، خيره مي شوند: اين بقاياي ريش نخستين هديه آنان به ميل و شوقي است كه به كار و فعاليت دارند و حتي كارهاي عادي روزانه براي اين قبيل اشخاص مايه ارضاء خاطر است: آب با فشار از شير مي ريزد و كاغذ نظافت استعمال مي شود، كاري انجام شده است، نان خورده شده و كله يك تخم مرغ پريده... عادي ترين كارها موقعي كه به دست وانسيدل انجام مي گرفت، عملي فوق العاده و حياتي جلوه مي كرد: طرز كلاه گذاشتن به سرش، طرز تكمه انداختنش، بدنش كه از زور انرژي مي لرزيد، همه اين ها نوعي عمل بود. موقعي كه وارد كارش مي شد، با چنين جمله اي از منشي اش احوال پرسي مي كرد: بايد كاري انجام داد! و خانم با خوشرويي جواب مي داد: كاري انجام خواهد شد! آن وقت وانسيدل، با همان جمله كاري بايد انجام داد پر از سرورش، از دايره اي به دايره اي ديگر مي رفت، همه پاسخ مي دادند كاري انجام خواهد شد! و او هر وقت كه به اتاق من مي آمد، مي گفتم: كاري انجام خواهد شد! در اولين هفته كارم، تعداد تلفن هايي را كه به كار مي بردم به يازده تا رساندم، و در دومين هفته به سيزده تا; و هر روز صبح توي تراموا با پيدا كردن جملات امري تازه و يا با صرف افعال انجام دادن و اتفاق افتادن در زمان ها و ضماير مختلف و در وجوه شرطي و اخباري، خودم را سرگرم مي كردم و از اين كار لذتي مي بردم، مدت دو هفته فقط جمله حق اين بود كه كاري انجام مي شد را استعمال مي كردم، چون كه به نظر من جمله زيبا و موثري آمد، و بعد فقط جمله بهتر آن بود كه اين موضوع اتفاق نمي افتاد تكيه كلامم بود... با اين ترتيب من داشتم به تدريج احساس مي كردم كه به طور كامل از استعداد و قواي من استفاده مي شود _ تا اين كه موضوعي اتفاق افتاد. يك روز پنج شنبه صبح كه هنوز كاملا به كارم مسلط نشده بودم، وانسيدل با عجله خودش را انداخت توي اتاق من و همان جمله كذايي اش را با فرياد تحويل من داد: بايد كاري انجام داد! اما نكته اي توصيف ناپذير توي صورتش خوانده مي شد و باعث شد كه من، با بشاشت و خوشرويي، در گفتن جواب كاري انجام خواهد شد! آن طور كه رسم و قاعده آنجا بود درنگ نكنم. در حقيقت درنگ من مدت زيادي طول كشيد، چون كه وانسيدل، كه خيلي به ندرت داد مي كشيد، به سر من نعره زد: جواب بده! آن طور كه رسم و قاعده اينجا است به من جواب بده! و من با صدايي آرام و با اكراه، آن طور كه يك بچه مجبور مي شود بگويد: من بچه مزخرفي هستم! به او جواب دادم. با زحمت تمام جمله كاري انجام خواهد شد! را از ته حلقومم بيرون كشيدم، و هنوز تمام نكرده بودم كه في الواقع چيزي اتفاق افتاد. وانسيدل افتاد روي زمين، در همان حال كه به پهلو روي زمين افتاد غلت زد و جلوي در باز اتاق دراز به دراز خوابيد. همچنان كه آهسته به طرف هيكل دمر وانسيدل مي رفتم، متوجه شدم كه آنچه را مي گفتم، حقيقتا واقع شده است: وانسيدل مرده بود. در حالي كه سرم را تكان مي دادم از روي جسدش رد شدم و از اتاق بيرون آمدم و با قدم هايي آهسته از راهرو گذشتم و به اتاق بروشك رفتم، و بي آنكه در بزنم وارد اتاق شدم. بروشك، در حالي كه در هر دستش يك تلفن بود و خودكاري را كه با آن روي كاغد سفيد چيزهايي يادداشت مي كرد، به دهن داشت، و در همان حال با پاهاي برهنه اش مشغول ور رفتن با يك ماشين بافندگي در زير ميزش بود، پشت ميزش نشسته بود. به اين ترتيب وي با تهيه لباس براي افراد خانواده خود كمك مي كرد. به آرامي گفتم: چيزي اتفاق افتاده است! بروشك خودكار را از دهانش بيرون پراند، دو تلفني را كه به دست داشت زمين گذاشت، و با دو دلي و تامل انگشت هاي پايش را از روي ماشين بافندگي برداشت. پرسيد: چه اتفاقي؟ افتاده گفتم: آقاي وانسيدل مرده. بروشك گفت: خير همچو چيزي نمي شود. اما شده! بياييد ببينيد! بروشك گفت: خير، نمي شود. غيرممكن است. اما دم پايي اش را به پا كرد و در طول راهرو به دنبال من راه افتاد. وقتي كه به كنار جسد وانسيدل رسيديم، گفت: خير، خير. گفته اش را تكذيب با نكردم دقت تمام وانسيدل را به پشت برگرداندم، چشم هايش را بستم و فكورانه براندازش كردم. من نسبت به او تقريبا احساس محبت و علاقه كردم، و اولين بار متوجه شدم كه هرگز نسبت به او نفرت نداشته ام. در حفره اش آن چنان حالتي بود كه انسان توي صورت بچه هايي مي بيند كه لجوجانه و با سرسختي در مقابل از دست دادن اعتقاد خود به بابانوئل امتناع مي ورزند، گو اينكه دلايل همبازي هايش آن چنان قانع كننده به نظر مي رسد، كه نمي شد رد كرد. بروشك گفت: خير! به آرامي به بروشك گفتم: بايد كاري انجام داد! بروشك گفت: بايد كاري انجام داد! كاري انجام وانسيدل شد به خاك سپرده شد، و من مامور شدم تا دسته اي گل سرخ مصنوعي در پشت سرتابوت او حمل كنم، براي اينكه من نه تنها داراي استعداد و تمايل فطري براي تفكر و گوشه گير هستم، بلكه صاحب هيكل و صورتي هستم كه به نحو فوق العاده براي پوشيدن لباس سياه مناسب است. به طور قطع موقعي كه با دسته گل سرخ مصنوعي به دنبال تابوت راه مي رفته ام، قيافه اي عالي و برازنده پيدا كرده بوده ام. چون كه از طرف يك موسسه معتبر و مدرن كفن و دفن، به عنوان صاحب عزاي حرفه اي شغلي به من پيشنهاد شد. مدير موسسه به من گفت: شما عزادار بالفطره هستيد، قيافه ماتم زده اي داريد: لباستان هم پاي ما، اما صورت شما - صورتتان كه واقعا عالي است! استعفانامه ام را تسليم بروشك كردم، و دليلي كه براي استعفاي خودم ذكر كردم اين بود كه احساس مي كنم از استعداد و توانايي من استفاده كامل نمي شود، و با وجود اينكه سيزده عدد تلفن را در يك لحظه بكار مي برم، باز هم قسمتي از استعداد و توانايي من عاطل و باطل مانده است. بعد از آن كه اولين بار به اقتضاي حرفه تازه ام مراسم تشييعي را برگزار كردم، اين حقيقت فورا دستگيرم شد: اينجا مناسب حال تو است. اين شغلي است كه براي تو ساخته شده! *** در مجلس ختم، در پشت صفه اي كه تابوت بر آن گذاشته مي شود، در حالي كه دسته گلي به دست مي گيرم، متفكرانه مي ايستم و در همان حال لارگو اثر هندل نواخته مي شود، آهنگي كه كمتر كسي اصلا به آن توجه مي كند، كافه گورستان پاتوق هميشگي من است، در آنجا اوقاتي را كه مراسمي در كار نيست مي گذرانم، اما اغلب مي شود كه جنازه هايي را تشييع مي كنم كه در آن مورد ماموريتي به من محول نشده است، آن وقت از جيب خودم برايشان دسته گلي مي خرم، و همراه مامور سازمان هاي خيريه در پشت تابوت يك پناهنده غريب راه مي رفتم. همچنين گاه بگاه به سر قبر وانسيدل مي روم، براي اينكه اگر درست فكر كنيم مگر نه اين است كه او بود كه استعداد واقعي مرا كشف كرد و اين شغل را من مديون او هستم. شغلي كه در آن به تفكر احتياج مبرمي هست. و در آن وظيفه من آن است كه بي جنبوجوش بمانم. مدت ها بعد از اين جريان بود كه به خاطرم رسيد كه من هرگز به كالايي كه كارخانه وانسيدل توليد مي كرد، علاقه اي نداشته ام. كارخانه وانسيدل صابون تهيه مي كرد.