Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801119-54004S1

Date of Document: 2002-02-08

معمولان; بلوط ها آبروي زمين اين ناحيه اند داوود پنهاني كسي كوهستان را به دشنه اي نامريي پهلو دريده انگار كه اين همه دره بر زاگرس نمايان شده اين جا. كوهستان سر به هوازده، با اين همه آنقدر آسمان گذاشته به جا تا سهمي هم به عقابها برسد. نگاه اگر كني عقابي هرازگاه برفراز مي چرخد به غرور. بلوط ها. آبروي زمين اين ناحيه اند. ميراث ناشناخته، بر جاي مانده از پدراني ناديده بر رشته رشته هاي بلند. طبيعت به تعبيري هنوز وحشي است. اين را نشان ناشناخته حيواناتي مي گويد كه نقش غريب پاهاشان بر خاك رد انداخته است و رود كشكان كه هنوز مي غرد. همه چيز به زباني ناگويا غريب است. حتي آدم ها كه هنوز ماشيني ماشيني نشده اند. باد اگر كه مي وزد با ما از سكوت هزارساله صخره هايي مي گويد كه هنوز حيران رونده اي نيامده اند انساني اگر باشد سهم او خلوص طبيعت، حيواني اگر كنامي تا پناهش دهد شبي، ماهي يا سالي. منطقه معمولان چنين جايي است، بي حرف پيش. جايي ميان صخره هاي كهن، مانده از دورهاي دور. خرم آباد را اگر پشت سر بنهيم، دل اگر با كوهستان داشته باشيم و كشكان رود فراموشمان نشود به آن جا مي رسيم 60 كيلومتر انتظاري است سهم جاده ها باقي اش با شماست. جاده هاي پيچ در پيچ رفته در دل كوه ها، خودروهاي كوچك و بزرگ را به آن جا مي رسانند كه سابقه تاريخ اش هزار ساله مي نمايد پل كلهر در آستانه شهر سندي است زنده تا رهگذران را معلوم شود كه اين جا ديگر گونه جايي است نه چندان بي نام، نه چندان بي نشان. رخصت به ديدار مي طلبد. شهر را دروازه اي است كنده از دل كوه. تونل هايي كه دستي فرهادگونه در تلاش كندنشان بوده لابد به روزي كه ما نبوده ايم. آن ها تنها سهم جاده جنوب از اين زيبايي اند از تلاش انسان براي تسخير ناگزير طبيعت. ورودي شهر به آبشاري زنده تزيين يافته. آبشار حاصل بريدن رگ هاي كوهستان است. يادگاري باقي مانده از نقش ماشين آلاتي كه زماني طرح جاده ريخته اند. جمعيت معمولان 20 هزار نفر مي شود. تعدد رستوران هاي بين جاده اي در شهر هم ديده مي شود. محلي ها مي گويند: مسافران خسته اين جا خوب استراحت مي كنند. معمولان، حاصل جمع ساده تاريخ و طبيعت، خسته اي پناه آورده به دره اي خوش آب و هوا را مي ماند. تو گويي مسافري است كه از آن سوي كوه ها آمده تا خود را به كشكان رود برساند و زانو بزند ميان دره و لبي به آب خنك تر كند. رود كشكان از ميانه شهر مي گذرد. پل كلهر كه شناسنامه اش را چون كتيبه اي بر كوه نگاشته اند، از قدمت قرني اش 10 خبر با مي دهد اين حال كساني بر اين ادعايند كه تاريخ پل به ساسانيان مي رسد. برخي باستان شناسان در گوشه كنار شهر نشان از اشكانيان هم يافته اند. غارها و بيشه هاي فراوان اطراف چشم انتظار ديدن مسافران است، انگاري هنوز ميانه دره هاي اطراف را پوشش درختاني در بر گرفته كه با پوشش گياهي معمول ناحيه متفاوتند فصل هاي سال اش نامريي نيستند، نشان دار ناحيه اند. بهار اگر برويد به ارغواني زيبا خوش آمد گوي شما با مي شوند عطر گياهاني كه داروي شان معجزه مي كند. تابستان اگر، ميوه جات، با وحشتي كه ميراث ناخوانده طبيعت اش به آن ها بخشيده پسته، بادام، زالزالك، انجير، گلابي و... پاييزش عسل دارد و بلوط و پرنده، مرغاني ناشناخته، برآمده از آن سوي جهان. (عجيب است، نشاني اين جا از كه ؟ پرسيده اند) و لوله هيچ تفنگي آن ها را از آمدن به اين جا پشيمان نمي كند هر ساله مي آيند با همان عهد سال هاي پيش و زمستان كه فصل بي فصلي است. راز فصل هاست در اين سوي زمين عطري ناشناخته با خود دارد، هنگام كه مي آيد. تيمو، كبك، گرگ و گاهي هم خرس اين بهتر مي دانند كه همراه آن مي آيند و رخ به غريبه ها نشان دل مي دهند اگر داشته باشي به هواي طبيعت، آن جا كه انساني آزارشان نرساند مي لولند. به كنامي كوچك در پستوي صخره اي كهنسال دلخوش اند. مسافر اين ناحيه اگر باشي، ديدني هاش كم نيست. هنوز به قدر كافي چشم هست تا انتظار غريبه ها بكشد و قدرش بداند. شب اگر باشد مسافر خانه اي تا در آن آرام گيري و روز دامان طبيعت و ميهماني اين عشاير جا سوغاتي اش، از بخشش طبيعت به آدمي از مي رسد لبنيات گرفته تا ميوه جات به مختلف رسم يادگار جاجيم و فرش و صنايع چوبي هم به ميهمان مي بخشند. مردم كسي به اسم مسافر نمي شناسند، طبيعت به آن ها آموخته كه غريبه، يعني ميهمان. براي مردم آشنا و غريب فرقي نمي كند، ارمغان همه روي گشاده و دل باز است. در معمولان طوايفي زندگي مي كنند كه هزار سال پيش خود به ياد دارند. نشستن در كنار ميهمان براي اينان رسمي خوشايند تلقي مي شود. خوگرفته اند به اين رفتار. دو چشمه آب گرم در بيرون شهر خود جايي ديدني به شمار مي آيد. مي توان گفت در نوع خود بي نظيرند، محلي ها از آب آن طلب درمان مي كنند. آبشار زيباي افرينه يكي از (روستاهاي منطقه ) خود بهانه اي است تا خستگان گريزان از شهر را به گرد خويش مجموع كند اندكي توجه بيشتر به اين ناحيه از كشور كافي است تا سالانه مسافران فراواني را به گرد خويش جمع نمايد. بايد كسي باشد كه بر اين جا دل بسوزاند. متاسفانه بي توجهي به اين ناحيه ميراث ناخواسته اي است رسيده از سوء مديريت ها در ساختار اداري كشور كه رنج اش بر مردم و زيبايي هاي اين منطقه آزار مي رساند. با اندكي سرمايه گذاري در جلب توريسم اين ناحيه استعداد پذيراي انبوه مسافران را دارد. از طبيعت و دار و درخت اش گرفته تا غذاهاي محلي، همه، توانايي آن را دارند كه براي جهانگردان ايجاد جذابيت كنند. سفر جاذبه مي خواهد ديگر. تاريخ و طبيعت اين جا آن قدر جذاب هست كه آدم را براي روزهاي متمادي مسحور خود مي توان كند نمك گير غذاهاي محلي اش ساحره شد طبيعت با هر ترفندي افسونت مي كند كه بماني. كافي است يك بار امتحان كني به لرستان كه آمدي، تنها فلك الافلاك اش را به خاطر نسپار. لرستان آن قدر جاي ديدني دارد كه روزها وقت از ما بگيرد. معمولان يكي از اين ديدني هاست. با سكوت و هياهوش. دل اگر بدهي، هوهوي باد براي آمدن كافي است.