Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801119-54001S1

Date of Document: 2002-02-08

بازنويسي يك آرزو سرعت: صد و بيست تامكان: باغ بهشت حكايت كاپوت و سقف و درهاي ماشين هم كه حكايت ابروي كمان و قامت رعنا و زلف پريشان بودند. باورش براي ديگران سخت بود عليرضا حسيني صبح كه بيدار مي شدي تا بروي سركار هيچ كس نبود تا برايت صبحانه درست كند يا حتي اگر خواب ماندي، صدايت كند كه بلند شوي. هر كس گوشه اي افتاده بود بي حال. مادر پير و برادر كوچكت مگر چقدر مي توانستند به تو كمك؟ كنند خودت بودي و خودت با دنيايي كه خيلي تنها بود. در راه مكانيكي وقتي پايت را روي گل هاي يخ زده كوچه مي گذاشتي فكر مي كردي حتما يك روز چرخ سنگين ماشين مدل بالايت، تمامي سختي اين گل ها را خرد خواهد كرد. دكمه هاي كت كهنه پدرت را بسته بودي و شال گردن قهوه اي ات را محكم بسته بودي بيخ گردنت تا سوز به جانت نرسد و سرما نريزد توي حلق ات. مادرت مي گفت كه تمام گرماي آدم به گردنش بستگي دارد. اگر گردنت سرد باشد همه جايت سرد مي شود. پايت كه توي پوتين هاي خاك گرفته ات يخ مي زد، شال گردن را سفت مي كردي تا گرمايش نجاتت دهد. اما لاكردار مدام سردتر مي شد. مي رسيد به زانوهايت و حتي شكمت هم يخ مي زد. در راه تعميرگاه سرت فرو مي رفت توي كت و شال گردن و بفهمي نفهمي مي خوابيدي. خواب در بيداري سر صبح، فكرت را مي برد پيش ماشين هاي مدل بالا. پيكان مدل 54 زياد سوار شده بودي چون چند وقت روي ماشين قسطي پسرعموي مادرت كار مي كردي، ولي اين ماشين هاي مدل بالا چيز ديگري بود. وقتي بعد از عوض كردن سه تا اتوبوس شركت واحد مي رسيدي به خيابان شلوغ آن طرف شهر، تازه يادت مي آمد كه تو يك شاگرد مكانيكي هستي و حالا حالاها بايد به فكر پول درآوردن براي مادر و خواهر و اجاره خانه تان باشي حتي فكر پيكان مدل 54 را هم نمي توانستي بكني، چه برسد به ماشين خارجي هاي فرمان هيدروليك كه آينه بغلشان برقي بود و حتي يك قطره آب روي شيشه عقبشان باقي نمي ماند. لامصب چه ساخته بود اين مهندس خارجي كه اين طور حيرانت؟ مي كرد به تعميرگاه كه مي رسيدي از همان پشت نرده هاي بلند با آرم همان ماشين خارجي، چشمت كليد مي شد روي رينگ هاي اسپرت ماشين مدل بالاي صاحب تعميرگاه. وقتي به برو بچه ها سلام مي كردي هيچ كس حواسش نبود كه تو چار چشمي، ماشين اوستا را ديد مي زني. آرام بودي و سربه زير. اين را از دوستانت شنيدم. گاهي هم سر صبح زيرلب ترانه اي مي خواندي: ترانه هايي كه مي خواندي همه را فكري كرده بود كه تو حتما عاشق شده اي. لباس كارت را دستت مي گرفتي و دو تا چشم سياه داري را شروع مي كردي. لباست كه تمام مي شد مي رسيدي به جايي كه بلند مي گفتي: به يكدم مي كشي ما را.. به يكدم زنده مي سازي.. و بعد كفش هايت را عوض مي كردي. لباس خودت را چنان تا مي كردي و شيك مي گذاشتي توي ساكت كه همه حرف درآوردند پشت سرت. ظهر كه مي شد، بچه ها قارقارشان بلند مي شد. يكي داد مي زد خسته نباشيد و خسته مي شدي، يادت مي آمد كه از صبح حتي ظاهر يك ماشين را هم دل پر نگاه نكرده بودي. دست و بالت روغني بود ولي تو همون سوز و سرما تا گردنت رو هم مي شستي. تميز مي نشستي كه ناهار نون بخوري سنگگ و سبزي خوردن مونده ديشب و پنير. سر ناهار بهترين وقت بود كه قبل از غذا سير بشوي از بس كه خيره مي شدي به يك ماشين مدل حواست بالا را جمع مي كردي و نگاهي به ماشين هاي تعميرگاه مي انداختي و يكي از بهترين ها را انتخاب مي كردي. از همان ها كه در تهران تك بود. از همان ها كه خدا وكيلي بين بقيه ماشين ها تاج بود. اصلاانگاري عكس تاج را هم انداخته بودند روي كاپوتش. حكايت كاپوت و سقف و درهاي ماشين هم كه حكايت ابروي كمان و قامت رعنا و زلف پريشان بودند. باورش براي ديگران سخت بود. ولي گاهي بعضي از ماشين ها چنان حواست را پرت خودشان مي كردند كه يادت مي رفت غذايت را بخوري. فرياد يكي از اوستاكارها كه مي گفت: نپوسي زير آفتاب! تو را ياد تعميرگاه و اتوبوس شركت واحد و مادر پير و خواهر كوچكت مي انداخت و هوش و حواست قل مي خورد زير چرخ هاي يك ماشين خراب، توي چاله. توي چاله فقط روغن و ميل لنگ و كاربراتور زنگ زده. كارت را جدي انجام مي دادي. همه از كارت راضي بودند. دم غروب هم مي نشستي روبه روي در تعميرگاه و ماشين خارجي هاي توي خيابان را ديد مي زدي. خوب مي دانستي كه توي دل و روده شان چه خبر است و اگر كاپوتشان را بالا بزني رادياتورش چه رنگي است. ولي تو بيشتر محو فرمان دادن شده بودي تا به فكر ايرادهاي موتورش. جايي كه خسته مي شدي، بروبچه ها يكي يكي، مي رفتند و تو يك جارو مي گرفتي دستت با يك سطل آب تا حياط تعميرگاه را جارو كني. يكي داد مي زد: علي... علي رضا.. ما رفتيم.. خسته نباشي. آن يكي مي گفت: عليرضا، بي خيال بازم فردا كثيف مي شه، اين قدر جدي نگير.. و همين طور پشت سرهم زير لب مي گفتي خداحافظ تا صاحب تعميرگاه مي رفت طرف ماشين خارجي باكلاسش. نگاهت مي كرد و چيزي مي گفت. خيلي دور بود و نمي شنيدي. اما گفته بود. عليرضا بيا اين جا كارت دارم مي رفتي و هميشه مي ديدي كه هيچ كاري ندارد، فقط يادت مي انداخت كه وقتي حسابي همه جا را تميز كردي، كليد تعميرگاه را بده به كيوسك روزنامه فروشي. انگاري هاله مقدسي اطرافش را گرفته بود و تو تا ظهر اصلا طرفش ظهر نرفتي كه شد با سر و صورت تميز رفتي نشستي كنارش روي يك سكو و نگاهش كردي. خوابيده زير نور آفتاب و از بي حوصلگي خميازه مي كشيد. يكي از بچه هاي تعميرگاه متلكي بارت كرد. نفهميدي ولي برگشتي طرفش و گفتي: چرا؟ اينجاس و پسرك با خنده برايت توضيح داد كه هيچ مشكلي ندارد. يك ساعت ديگر صاحبش مي آيد دنبالش. پسرك رفت. قلبت شروع كرد به تپيدن. اطرافت را نگاه كردي و رفتي طرف كاپوتش. سيم باتري اش را شل كردي و از جايش درآوردي و كاپوتش را بستي. تا شب خجالت مي كشيدي به جايي كه آن ماشين بود نگاه كني. سعي كردي بي خيال شوي. يكي از اوستا كارها قاطي كرده بود از بس كه با اين ماشين ور رفته بود. دم غروب خسته و و مستاصل نگاهي به صاحب ماشين عصباني انداخت و گفت: راه نداره بايد فردا ببريدش.. طرف عصباني تر از تعميرگاه رفت. وقتي جارو دستت گرفتي ديگر زمان نمي گذشت. خداحافظي ها كش مي آمد. عليرضا گفتن هايشان دو روز طول مي كشيد. همه كه رفتند، رفتي روبه روي كيوسك روزنامه فروشي. سرش شلوغ اول بود كاپوت را زدي بالا. سيم باتري را رديف كردي. نشستي پشت رل. تودوزي چرم، با دنده اتومات. استارت اول روشن شد. آرام پايت را روي پدال فشار دادي. انگار مي رقصيد سگ پدر. خراميد و جلو آمد. از در تعميرگاه زدي بيرون. خيابان شلوغ بود. بين ماشين ها آرام گاز مي دادي. حواست نبود ولي فكر مي كردي همه نگاهت مي كنند. از خيابان رفتي پايين و پيچيدي توي اتوبان. انگار كن توي ابرها سوار قاليچه پرنده به باشي نفس نفس افتادي و گاز دادي. هشتاد تا. هشتاد وپنج. نود قلبت تندتند گاز مي زد دادي بيشتر. بين ماشين ها لايي مي كشيدي. صدتا... صدوده تا. نفست تند شد. تندتر مي شد هرچه اين چرخ هاي خوشگل تندتر مي چرخيدند. صدوبيست را كه رد كردي، نفست بند آمد. صدوبيست تا. اتوبوس شركت واحد و مادر پير و خواهر كوچكت را فراموش كردي. كوچه گل گرفته و بوي روغن سوخته هم يادت نمي آمد. صدوبيست تا، توي اتوبان. پشت بهترين ماشين خارجي كه تو عمرت ديده بودي... ديگر هيچ چيز هم نمي ديدي... بابا لامصب... صدوبيست تا مي رفتي...