Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801117-53971S2

Date of Document: 2002-02-06

داستانك بيم و اميد يكي از وزرا پيش ذوالنون مصري رفت و همت خواست (دعاي خيرخواست ) كه: روزو شب به خدمت سلطان مشغولم و بخيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگريست و گفت: اگر من از خداي عزوجل چنان ترسيدمي كه تو از سلطان، از جمله صديقان بودمي. گرنه اميد و بيم، راحت و رنج پاي درويش بر فلك بودي ور وزير از خدا بترسيدي همچنان كز ملك، ملك بودي سعدي