Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801115-53935S2

Date of Document: 2002-02-04

شعر شكفتن سيدعلي ميرباذل (منصور ) قدم به قدم نزديك مي شويم وقت آن نيست، بنشينيم و ستاره بشمريم و يا پشت چند قافيه شعرهايمان را پنهان كنيم شكفتن بهار نمي شناسد دل ما به كوبه ها خوش بود كه تمام درها ديوار شدند! فكر مي كني چند قطار در اين ايستگاه گم شده اند! واژه ها سينا ميرزايي چه ساده آمده اي از جزيره اي دوردست كه در تصرف غول هاست به سراغ ارابه شعري كه با تمام واژه ها درست كرده ام اما با شعر جهان به رنگين كماني مبدل نمي شود جواب مي دهي: من به نيروي بيكران واژه ها ايمان دارم واژه ها مي توانند جهان را به مدار مقدسي بيندازند مژه بر هم نزنم مهدي بهمني افق سبز نگاه تو چو رو بنمايد زنگ غم زآينه خاطر من بزدايد تا برآيم دمي از پيله تنهايي خويش نافه ساييدن باد سحرم خوش آيد سخن از آن شب مهتابو تو و ساحل رود در اميد به روي دل من بگشايد خس و خاكستر اين كهنه اجاق افروزد باز جان گيرد و بر آتش دل افزايد مژه برهم نزنم پيش تو آيينه صفت تا ببينم كه نگاه تو چه مي فرمايد ار مهدي زآتش عشق تو گدازدنه عجب شمع را سوز دل از شوق شما مي بايد دلتنگي ها حسين محمودي عزيز جان سلام وقتي كه بودي دلتنگي مجالت نمي داد و حالا هم بي قراري در لرزش دستت شادي نامه ها را بي رنگ كرده است حيف كه نيستي خدا كه بخواهد پاييز آن شكلي مي شود كه همواره دلت مي خواست - و به راستي چه هنگامه اي دارد ابر در سبز و طلايي ونارنجي و اين حكايتها! - باري مداد رنگي قشنگي شده است انگار اگر نخواستي ش بفرست كنار گلدان آبرنگ نازنين هميشه خدا پيراهنت را اين رنگي دوست مي داشتم! سرايه يك مفتون اميني گيسو سياه در جامه اي سفيد كه گل هاي قهوه اي داشت نازك خرام از صبح من گذشت گفتم كه جايي او را من ديده ام يا درخيال، نقشي از او بسته ام در اين سه رنگ نيز برايم غرابتي ست اما؟ چرا وانگاه در خانه بود و ساعتي از عصر كز پنجره افق را ديدم خاكستري تر ] از [ديروز اما رنگين كمان معركه اي داشت ... يك لحظه مات ماندم پس فكر كردم از همه رو، بيش و بيشتر درآن سه رنگ صبح و در اين هفت رنگ عصر لبخندي از كنار دلم رد شد روشن ] [شدم آن سان كه برگ تشنه اي از نور آذرخش... دو شعر اميد رضا حيراني دلواپس عمر فاصله ها نيستم يا در غم مرگ سياه ستاره ها اما نخواه از من نخواه بي توبا ترانه تباني كنم عزيز! اينجا غروب آينه ها فصل پنجم است. با اينكه شهر در فكر حفظ خاطره هاي من و تو نيست با اينكه هيچ پنجره اي بي تو باز نيست اما بدان اين خط فاصله كوتاه مي شود عزيز! آشناي ديروز حول همين حوالي پيدايت كردم و حالا همين حوالي گمم مي كني دلواپس خسته و، ترك خورده پا به پاي خاطراتت خاك مي خورم