Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801112-53897S1

Date of Document: 2002-02-01

نان بيات داستان صبح جمعه آنچه مطبوعات ادبي را تهديد مي كند زوال آثار در زير خروارها كاغذ انباشته شده از تيراژ نشريات است. آثار ادبي ارزشمندي كه يك بار چاپ و به نسيان سپرده شده است، اما آنچه ويژگي مطبوعات است مرور گذشته خود است، اين ويژگي مي تواند آثار را از دل زواياي تاريك آرشيو بيرون بكشد و آن را به روز و كارآمد كند. البته اگر اين رويكرد به گذشته از سر تامل باشد و نه از سر نياز. در اين رجعت به گذشته هدفم ايجاد حس همدلي و يا حس نوستالژيك در نسل هاي گذشته و ارايه نمونه هايي از قصه هاي گذشته براي جوان ترهاست. اميدوارم اين انتخابها به درد خوانندگان بخورد. سعي مي كنم در قصه هايي كه انتخاب مي كنم انگيزه انتخابم را بگويم. در قصه هاي ا. هنري غافلگيري از اهميت بالايي برخوردار است. در قصه نان بيات نيز اين نكته به خوبي ديده مي شود. غافلگيري با تكيه بر شكست باورها. باورهاي ذهنيت ما و باورهاي شخصيت هاي داستان ا. هنري از خود و ذهنيت وقتي خودشان اين شكست باور اتفاق مي افتد، خواننده لذت مي برد و اين پارادوكس جالبي است، لذت از فروريزي درونمان. شهرزاد ترجمه: محمد آسيم دكان نانوايي ميس مارتا ميچام در كنج خيابان واقع شده بود. (دكانش سه پله داشت وقتي كه آدم از پله ها بالا مي رفت و در دكان را باز مي كرد زنگي كه روي در نصب كرده بودند به صدا در مي آمد. ) چهل سال از عمر شريف ميس مارتا مي گذشت دو هزار دلار اندوخته در بانك داشت. از مال دنيا به غير از اين ها صاحب دو دندان عاريه و يك قلب رئوف هم بود. بسياري از زن ها كه به پاي ميس مارتا نمي رسيدند شوهري به چنگ آورده بودند. يكي از مشتري هايي كه به دكان نانوايي مي آمد بالاخره توجه ميس مارتا را به خود جلب كرد. مردي بود جا افتاده. عينك مي زد و ريش خرمايي رنگ داشت. معلوم بود به ريشش زياد ور مي رود. خيلي پاك بود. انگليسي را با لهجه آلماني صحبت مي كرد. لباس او مستعمل و بعضي جاهاي آن هم در شرف پاره شدن بود. وصله هم داشت با وجود اين ظاهر او مرتب و تميز بود. خيلي هم با ادب به نظر مي آمد. هميشه دو گرده نان بيات مي خريد. نان تازه دانه اي پنج سنت ارزش داشت ولي نان بيات دو تا پنج سنت. جز نان بيات چيز ديگر نمي خريد. ميس مارتا به دقت به سر و صورت اين مشتري نگاه مي كرد تا اين كه يك بار لك هاي قرمز و قهوه اي روي انگشتان او مشاهده گمان نمود كرد او نقاش بسيار فقيري مي باشد. بدون شك در دخمه اي زندگي كرده، نقاشي نموده و نان بيات خورده است و شيريني هاي لذيذ ميس مارتا را در نظر مجسم مي سازد. اغلب اوقات هنگامي كه تنها نشسته چاي مي نوشيد و از آن نان هاي برشته لذيذ با مربا مي خورد آهي مي كشيد و آرزو مي كرد كاش اين نقاش مودب مي آمد و به جاي نان بيات از اين غذاي لذيذ مي خورد. چنان چه قبلا هم اشاره شد قلب ميس مارتا رئوف بود. براي اين كه در حدس خود راجع به شغل او اطمينان حاصل كند تابلويي را كه چندي پيش خريده بود آورد در گوشه دكان نصب نمود. تابلو منظره شهر ونيز را نشان مي داد. در آن قصري مجلل از مرمر ديده مي شد. در يك طرف بانوان در قايق نشسته و دستشان را توي آب دريا فرو برده با آن بازي مي كردند. چند ابر هم در آسمان جلب توجه مي كرد. دو روز بعد مشتري آمد. دو عدد نان بيات خواست. هنگامي كه ميس مارتا مشغول پيچيدن نان در كاغذ بود مشتري گفت: چه تابلوي زيبايي داريد ميس مارتا در درون، به عقل و هوش خود آفرين گفته اظهار داشت: من نقاشي را خيلي دوست دارم. (نه حالا زود است نبايد بگويد نقاش ها را دوست دارم ) آيا به عقيده شما تابلو چه طور؟ است قصر را خوب نكشيده اند دورنماي آن درست نيست. مرحمت زياد نان را برداشته سر را به علامت خداحافظي تكان داد و رفت. آري او نقاش است. آن وقت تابلو را برداشته دوباره در اطاق خود نصب نمود. راستي چه چشمان مهرباني دارد و چه ابروان پهني. با اين كه نان بيات مي خورد با يك نگاه نقص تابلو را فهميد. آري اشخاص فوق العاده بايد مرارت بكشند تا مردم روزي پي به استعداد و شخصيت آن ها ببرند. دو هزار دلار در بانك، يك دكان نانوايي و يك قلب رئوف.. براي پيشرفت نقاش و نقاشي نبايد بد باشد... نه، بسيار مفيد است... اي ميس مارتا آخر اين چه خيال بافي است. گاهي چند لحظه اي با ميس مارتا صحبت مي كرد. مثل اين كه از گفتار او خوشش مي آمد. فقط نان بيات مي خريد. از آن نان هاي مختلف و شيريني ها هيچ كدام را نمي خواست. به نظرش آمد كه او لاغرتر و نااميدتر شده است. ميل داشت تكه لذيذي به نان بيات او اضافه كند ولي جرات نمي كرد. نمي خواست او را برنجاند. از غرور نقاشان با خبر بود. بلوز ابريشمي خال خال آبي را در دكان مي پوشيد و براي فقط زيبايي بهدانه و بوره را دم مي كرد و مي نوشيد. يك روز همان مشتري به عادت معمول داخل دكان شده سكه پنج سنتي را جلوي ميس مارتا گذارده نان بيات خواست. ميس مارتا دست دراز كرد تا نان را برداشته به او بدهد. ناگهان صداي ماشين آتش نشاني شنيده شد. مشتري براي تماشا به طرف در فكري رفت به سر ميس مارتا در آمد انجام آن تامل نكرد. ده دقيقه پيش شير فروش نيم كيلو كره تازه براي او آورده بود. ميس مارتا باكارد شكم نان ها را پاره كرده و توي هر كدام مقدار زيادي كره گذارده و آن ها را فشرد. همين كه مشتري برگشت ميس مارتا نان ها را در كاغذ مي پيچيد. پس از قدري صحبت مشتري رفت. ميس مارتا با خوشحالي لبخند زد. آيا زياد از حد پررويي؟ كرده آيا خواهد؟ رنجيد نه حتما نمي رنجد. مدت مديدي فكرش مشغول همان قضيه بود. او را در نظر مجسم مي كرد. وقتي كه كره و نان را باز كند چه حالتي به او دست خواهد؟ داد موقع خوردن است. فرچه و جعبه رنگ را كنار مي گذارد. مي خواهد نان خالي را با آب نان بخورد را تكه تكه مي كند... آه! ميس مارتا سرخ شد. آيا در موقع خوردن به ياد دستي كه كره را در ميان نان گذارده است خواهد؟ افتاد آيا... زنگ در دكان به شدت صدا سر كرد و صداي زيادي بر پا شد. ميس مارتا به عجله از پشت دكان به جلو آمد. دو مرد در آن جا بودند. يكي مرد جواني بود كه پيپ مي كشيد و تاكنون او را نديده بود و ديگري آن نقاش بود. چهره او سرخ، زلفانش ژوليده و كلاهش در پس كله اش رفته بود. مشت ها را به سوي ميس مارتا گره نمود... به ميس مارتا با خشونت فرياد دوم زد كپف (احمق ) و چند فحش ديگر به زبان آلماني. مرد جوان دايم او را عقب مي كشيد. او به خشونت گفت: نه من نمي روم بايد حرف هايم را به او بزنم. با مشت به پيشخوان دكان ميس مارتا كوفت. فرياد زد همه را خراب كرديد زنيكه... پاهاي ميس مارتا سست شد. به ديوار تكيه داد و دست را روي بلوز ابريشمي خال خال آبي آن گذارد مرد جوان دست رفيقش را گرفت و گفت: بيا بس آن است چه بايد بگويي گفتي او را بيرون برده و خودش برگشت. حتم ميل داريد علت اين جنجال را بدانيد. اين آقا همكار من و مهندس ساختمان است. سه ماه است كه در مسابقه نقشه ساختمان جديد شهرداري كار مي كند. ديروز خطوط را با مركب پر كرده بود. آيا مي دانيد كه در اين كار نخست نقشه را با مداد مي كشند و وقتي كه تمام شد آن خطها را با نان بيات پاك مي كنند. زيرا بهتر از مداد پاك كن است. او نان را از شما اين مي خريد كره كه در نان بود همه چيز را ضايع كرد و نقشه او ديگر به درد نمي خورد. ميس مارتا به پشت دكان رفت بلوز ابريشمي را در آورد و آن پيراهن چيت را كه سابق مي پوشيد در بر كرد. جوشانده بهدانه و بوره را هم بيرون ريخت.