Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801112-53894S2

Date of Document: 2002-02-01

سيلي هاي قاب گرفته لب طاقچه كوهيار حسيني وقتي 1بابا با ناراحتي فرياد كشيد قلبم هنوز آرام مي تپيد. وقتي بابا با عصبانيت دستش را در هوا تكان داد، من نگاهم همچنان آرام بر روي لبه قالي ميخ بود. وقتي دستش آمد طرفم نمي دانستم چه اتفاقي خواهد افتاد. وقتي صورتم سوخت فهميدم چيزي در من تغيير كرده است. آري، چيزي ته قلبم تكان خورد و من تغيير كردم. نه، پدر! زمان آن نبود كه به من سيلي بزني. من ديگر جواني بودم كه مي دانستم تو به چه مشقتي پول تو جيبي مرا مي دهي. مي دانستم كه پول درآوردن در شرايط عجيب اين روزها خيلي سخت است. وقتي دوباره فرياد كشيدي، قلبم تند مي زد و دستم مي لرزيد. وقتي با عصبانيت دستانت را در هوا تكان دادي، چشمانم خيس بود. وقتي دوباره نگاهت در نگاهم گير كرد، هر دويمان فهميديم كه چيزي تغيير كرده است. اما تو بي خيال شدي و يك بار ديگر با تمام قدرت به من سيلي زدي. روي 2 نيمكت پارك محلي كنار خانه نشسته بودم و با بچه ها از فوتبال حرف مي زديم شايد هم از موسيقي مي گفتيم. و خواننده اي كه دو ماه پيش، غريبانه رفته بود زير خاك. هر چه بود گپمان با دوستان خوب گل انداخته بود. شايد يكي از ما هم سيگار همو مي كشيد كه اصولا قرار است در جمع چند جوان نقش منفي را بازي كند. اما قضيه به همين سادگي پيش نرفت. نقش منفي داستان ما از سيلي هايي حرف مي زد كه احساس مي كردم و پيشتر از اين مزه آن را چشيده بودم. سيلي هايي كه بايد قابشان گرفت و گذاشت سرطاقچه. چون چوب بركت بزرگ تر، زندگي كوچك تران بوده است. چوبهايي كه مدام از شاخه هاي بي گناه گيلاس چيده مي شد و به جاي مزه ترش و شيرين گيلاس، مزه يك فرياد فرو خفته را در حلقت فرو مي كرد. نقش منفي داستان ما هم تصميم گرفته بود تمام سيلي هاي عمرش را قاب بگيرد. فقط او وقتي چشمانش از بي حسابي دنيايش خيس مي شد، دوست داشت سيگاري گوشه لبش روشن كند و قاب سيلي كهنه را تماشا كند. اين تنها فرق ما بود. در 3 راه مدرسه بودم يا كيوسك روزنامه فروشي. يكي از اين دو تا بود. شايد مي رفتم به دنبال كارنامه پايان ترم. شايد هم مي خواستم روزنامه قبول شدگان كنكور را بگيرم، هر چه بود در همين راه بود كه قبل از فهميدن نتيجه خر خواني هايم، ياد قاب روي پنجره افتادم. قابي كه قرار بود نقش يك سيلي آبدار روي اش جاودانه شود. در همين راه به يك آبميوه فروشي رسيدم يادم هست كه در آن روزها عاشق شير نارگيل بودم، اما وقتي زبانم چرخيد كه بگويم شيرنارگيل، تصوير قاب روي طاقچه چشمانم را پر كرد. نمي دانم چه شد كه به جاي شيرنارگيل گفتم سيگار بهمن. وقتي سيگار را خريدم، ته جيبم مثل سينه هايم ذق ذق مي كرد. هيچ كدام نمي دانستند چه اتفاقي خواهد افتاد. اين ميان حتما من شديدا تحت تاثير نقش منفي داستان بودم. مهم اين بود كه اگر پايان ترم مشروط مي شدم يا روزنامه كنكور، اسم مرا يادش مي رفت، سيلي هاي بيشتري داشتم كه قاب بگيرم و بگذارم لب طاقچه... باد 4 مي آمد. سيگار روشن نمي شد. هر چه كبريت مي كشيدم، كوچه شلوغ تر مي شد. انگار همه رهگذران هميشه بي خيال، خيالشان را كاشته بودند روي سر من و با حوصله نگاهم مي كردند. هر كبريت كه خاموش مي شد، نگاه يك رهگذر ديگر به دستانم اضافه مي شد. يك قطره عرق سرد راه افتاد گوشه پيشاني ام، درست مثل وقتي كه قطره اشك راه مي افتاد روي صورتم از سيلي هاي قاب گرفته. نگاه رهگذران نزديك مي شد به دست من. كبريت روشن نمي شد، اما سيگار گوشه لبم، خيلي حرف داشت براي گفتن. حرف ها را مي ريختم روي لحظه اي كه فكر مي كردم اسم من قاطي آن همه اسم روزنامه قبول شده هاي كنكور گم شده است. يادم نيست، نبايد هم مي ترسيدم كه مشروط شوم. هر چه بود، همان سيلي ها بود كه مدام رژه مي رفت روبه روي حروف سياه روزنامه ها و كارنامه ها. دوبار كه كبريت كشيدم، يك پيرمرد آمد طرفم. ياد نگاه پدر افتادم وقتي سيلي را پرتاب مي كرد. پيرمرد گفت: بچه خجالت نمي كشي سيگار؟ مي كشي اين هم شد قاب سيلي. من تنها بودم. كبريت 5 حتما نم گرفته بود اما كارنامه مشروطي يا روزنامه لعنتي كنكور اين حرف ها سرش نمي شد. از اوايل حرف ح شروع مي كني تا مي رسي به حسن بعدش، حسن زاده حسن، پناه حسن، نما تا اين كه نوبت حسيني برسد. چيزي كه زياد است همين حسيني است، مثل دانه شن كنار ساحل. آدم گم مي شود وسط اين همه حسيني. اما هر چه بگردي، مي بيني تمام حسيني هاي عالم كنكور قبول شده اند، الا حسيني تو يا هر اسم ديگر فرق نمي كند. اين روزنامه كه نامردي كند كبريت دلش مي سوزد و با اولين ترق روشن مي شود. نورش مي پاشد روي صورتت و سيگار دود مي كند. پك اول را زده، نزده، سرفه ها شروع شد. چشمانم كه پر اشك شد خودم را به ياد قابهاي لبطاقچه انداختم. فكري شدم كه حتما براي اين همه قاب بي انتها گريه مي كنم، يا كارنامه مشروطي يا روزنامه بي معرفت. فرقي نمي كرد پك اول، پك دوم، پك سوم، گيج افتادم گوشه نيمكت پارك محله. نقش منفي داستان از دور سر تكان داد. از دور خنديد. از دور سعي كرد چيزهايي بگويد اما نمي شنيدم. فرياد زد، كنارم نشسته بود. مي گفت كه بعد از هر پك يك نفس عميق بكش. كه باورش؟ مي شد پك عميق يعني انگشت هايت، يكي يكي از دست هايت كنده شود و فرار كنند در هوا دستت بندبند شود و سرت مدام تاب بخورد به دنبال برگ هايي كه در هوا پك مي رقصيدند آخر را كه زدم چسبيد چون مي توانستم سيگار را با افتخار خاموش كنم و از شرش خلاص شوم. شب 6نشده دستم عرق كرده بود و كارنامه مشروطي يا روزنامه كنكور از لاي انگشت هايم سرخورده بود روي منتظر زمين بودم غروب كند تا بتوانم ستاره ها را نگاه كنم و تعدادشان را با تعداد قابهاي لب طاقچه مقايسه كنم. خورشيد كه افتاد آن طرف زمين، دست دراز كردم طرف دوست نقش منفي. خنديد و با چشم هايي كه حتما از درونشان آتش مي باريد و نگاه هايي كه مدام جرقه هاي بدجنسي از آن مي ريخت، يك نخ سيگار به من داد. دنبال ستاره ها مي گشتم كه حس مي كردم نگاه آشنايي مي خواهد ستاره ها را بخورد. نمي خواستم بي خيال ستاره ها بشوم اما ناگهان آن همه ستاره بي خيال من شدند و به خطي تبديل شدند عمود بر زمين. صورتم كف پياده رو بود كه مزه پر بركت دست هاي زمخت بابا را شناختم. سيلي خورده بودم انگاري شايد همين يكي كم بود تا تعداد سيلي هاي قاب گرفته لب طاقچه با ستاره هاي آسمان يكي شود. شايد همين يكي كم بود كه جلوي بچه هاي محل سيلي بخورم كه اين هم از صورتم دريغ نشد. بابا مي لرزيد و سرخ شده بود. فرياد مي زد: پدر ]...[ ! درس كه نمي خواني، نشستي توي پارك و لات شدي; سيگار مي كشي كره ]... [ نمي دانستم بايد به سوال هاي بابا جواب بدهم يا نه. سيگار كه كشيده بودم ولي بقيه اش را نمي دانستم كه بايد آره بگويم يا نه. فرقي هم نمي كرد چون من پهن شده بودم وسط پياده رو...