Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801112-53894S1

Date of Document: 2002-02-01

يكي چشمك مي زند و آن يكي جواب مي دهد با نور كليشه اي ترين و زيباترين اتفاق دنيا منصور سعيدي حجتي مرد شيريني را برداشت و با خونسردي گذاشت در دهانش. زن نمي توانست شيريني خشك بخورد. لبهايش جمع شده بود توي دهانش. به هم نگاه نمي كردند اما در دل هر دو چيزي آرام رنگ مي گرفت. دختر جوانشان نشسته بود روي ايوان و دامنش را پهن كرده بود روي آفتاب. يك شاخه گل شمعداني در دستش بود و با آن بازي مي كرد. بي تابي اش را مي خورد و حياط را تماشا مي كرد. حياط، آب و جارو شده، انگار همين امروز موزاييك شده مرد بود و زن از خودشان كه بيرون آمدند فهميدند محو تماشاي دخترشان به شده اند هم نگاه كردند. شايد سال ها بود كه از اين نگاه مي گذشت. مرد مي خواست بخندد كه زن لبش به دو طرف باز شد و خنديد; تا يك ساعت ديگر، پسر جواني با صورت تيغ زده و موهاي سشوار كشيده به خواستگاري دخترشان مي آمد. پيرمرد دستش را روي زانوهايش كشيد و خودش را تكان داد. انگار مي خواست خميازه بكشد، ولي آه كشيد. فصل تنهايي شايد باورش سخت باشد، اما پيرمرد چروكيده روزي جوان بود، بي شك. آرزوهاي بسياري داشت كه مثل شكوفه هاي درخت انار، يكي يكي به نرمي باز مي شد و گل مي داد و مي پژمرد تا انار بر درخت بنشيند. جوان كه بود از تنهايي مي ناليد. همه چيز داشت و مي گفت كه هيچ ندارد. شعرهاي اخوان ثالث را مي خواند و زيرلب مي گفت: قاصدك! هان چه خبر؟ آوردي خبري كه هيچ وقت نمي رسيد. با دوستانش كه مي نشست تا آخرين فيلم هاي سينما را براي هم تعريف كنند، مي خنديد و مي گفت: حاضر بودم هرچه دارم را بدهم تا 30 سال بعد خودم را ببينم همه مي خنديدند و پاچه هاي شلوارشان را از خاك كوچه مي تكاندند. دوستاني كه هركدام هزار سودا بودند درون يك سر تنها. مادربزرگش مي گفت: تا يكي هستي هنوز آدم نشده اي. دو تا كه شدي تازه يك آدم درست و حسابي مي شوي. تا دوتا نشدي اين قدر قيافه نگير! تنها بود و هميشه فكر مي كرد كه كجا و كي تنهاست و قرار است روزي تنهايي شان روي هم سوار؟ شود! دو تا كوچه بالاتر دختر جواني روزها دامنش را پهن مي كرد توي آفتاب و لب پنجره مي نشست. و اينك منم، زني تنها، در آستانه فصلي سرد را مي خواند به آوازي جاويدان گوش مي داد. تنها بود و سوداي تنهايي اش همان اسب سفيد و سوار رعنايش بود. روزها آن قدر به چهره اين سوار رعنا فكر مي كرد كه آخر حوصله اش سر مي رفت و همه چيز را رها مي كرد و مي رفت درون اتاقش تا تنهايي آواز بخواند. آواز دختركي كه تنهايي اش را فقط براي شمعداني ها گفته بود. فصل آشنايي زمستان بود و كوچه ها يخ زده بودند. پسر جوان از دوستانش جدا شده بود و زير لب آخرين ترانه اي كه شنيده بود را سوت مي زد. كفش هاي ورني سفيد و سياهش توي برف شل براق مي شد و قهوه اي گل هاي كوچه از رويش سر مي خورد. دختر روزها بود كه پاي ايوان نشسته آفتاب بود نبود كه او باشد. شمعداني ها هم غصه دار تنهايي اش شده بودند، انگار مي رفت كه مثل كليشه هاي قديمي همه اين قصه ها، آش نذري مادرش را به همسايه اي بدهد. كوچه يخ زده، اول و آخر نداشت. خانه ها كوتاه بودند و نگاه ها راحت تر به هم گره نگاه هايي مي خورد كه يك پسر تروتميز با سبيل روغن زده كوتاه يك طرفش باشد و دخترك چادر سفيد با دمپايي هاي سرخ و حلقه اي و كاسه آش نذري به دست طرف ديگرش. نگاهي كه وقتي شروع شد، يخ كوچه باز شد، آفتاب درآمد. درخت ها سبز شدند. آواز پرنده ها پر شد توي گوش آسمان، گل و شل كوچه فراموش شد، اصلا انگار دنيايي ديگر ساخته دنيايي شد كه فقط يك كوچه بود و يك كاسه آش نذري، دنيايي كه برق مي زد و از در و ديوارش ستاره ها مثل دانه هاي پولك روي زمين مي ريختند. دنيايي كه همه منتظر بودند تا لحظه اي در زندگي دو جوان ساخته شود و ارزش ها چندبرابر شود، دنيايي كه مي خواست همه چيز را زير سوال ببرد. دنيايي كه... دنيايي كه اي كاش زمان متوقف مي شد و هيچ وقت تمام نمي شد. وقتي دختر و پسر از كنار هم رد شدند دنيا شكل تازه اي به خودش گرفت، ولي نه دنياي همه، بلكه دنياي دو دختر و پسر جوان كه وقتي به هم نگاه كردند، زير و زبرشان به هم ريخت. دنياي جديد، با ترانه هاي جديد، با شعرهاي جديد... ابرها مي رسند و اضافه مي شوند به غروب آفتاب در غرب چونان پر قناري! مي افتد دريا و خاك، يوغ سياه شب جنوبي! دو كشتي در بارانداز شروع مي كنند به صحبت باهم يكي چشمك مي زند و آن يكي جواب مي دهد با نور. * فصل سلام پسر وقتي از هپروت نگاه دخترك آش به دست درون كوچه بيرون آمد، زيرلب براي پدربزرگش چيزهايي گفت كه پدربزرگ تا آن روز از هيچ كدام از نوه هايش نشنيده بود. حرف هايش كه تمام شد، خجالت مي كشيد به پدربزرگ نگاه كند. پدربزرگ اما خجالت نكشيد: اول سلام كن. اگر جواب نداد فردايش سلام اگر كن جواب نداد، روز بعد و... بايد آن قدر سلام كني تا جواب بدهد. لاي كتابهاي شعرش دنبال نوشته اي مي گشت كه بتواند بر بالاي يك كاغذ سپيد بنويسد. شاخه گل سرخ جوان را خواهر كوچكش برايش آورد و وقتي خواست از خانه بيرون برود، برادر بزرگترش كراوات پهنش را ميزان دم كرد در كه رسيد خواهرش صدايش زد، وقتي برگشت او عطرفرنگي اش را پاشيد روي كت و شلوار اتوكشيده اش. برادر مي خنديد و با بزرگواري به او اشاره مي كرد كه برو.. مرد باش... نترس... اما روز اول ترسيد. روز دوم و سوم اصلا دخترك در كوچه پيدايش نشد ولي روز چهارم وقتي برادرش گره هاي درشت كراواتش را سفت كرد آرام با متانت گفت: امروز لحظه خوشي و ناخوشي يك عمر است. خواهر كوچكش نگران و دستپاچه گل سرخ تازه اي به دستش داد. كاغذ اما از سر جيب كتش بيرون زده بود. از خانه كه بيرون آمد، سردي هوا نفسش را زنده كرد. نفس عميقي كشيد و راه اما افتاد و اگرها يكي دو تا نبود. اگر جواب سلام مرا ندهد.. اگر ناراحت شود... اگر بگويد برو گمشو.. اگر فرياد بزند و آبروريزي كند... اگر... اگر... اگر آن لحظه 5 ثانيه دير مي جنبيد همه چيز تمام مي شد. گل سرخ را كه خواست از جيبش بيرون بياورد نفسش بند آمد. كاغذ را فراموش كرده بود. گفت: سلام صدايي آمد. زير و ملايم. خجالتي و معصوم. صدايي آمد. صدايي كه شايد او اصلا نشنيد، اما فقط فهميد كه فحش نبود. صدا سلامي بود كه پيچيده بود توي باد و از لابه لاي گلبرگ هاي سرخ گل ردشده بود و چسبيده بود به پيشاني پسر... فصل وصال نقل خواستگاري و عروس و داماد خوشبخت با لباس هايي كه از آخرين مد ژورنال فرنگي كشف شده بود، نقل عكسي سياه و سفيد بود كه سال ها بر ديوار ديواري ماند كه سال به سال كهنه تر مي شد و با هر ترك، چيني به پيشاني پسر مي انداخت. بچه اول و آخرشان دختر بود. دختري كه آرام راه افتاد، حرف زد، خنديد. مدرسه رفت، يك روز در كوچه گم شد و همه را به گريه انداخت، مريض شد، درمان شد، كفش خريد، دبيرستان رفت، كتاب خواند، روزنامه خواند، درس خواند، كنكور قبول شد، شيريني خريد، دانشجو شد و... عاشق شد... فصل آخر يه دختر دارم، شاه نداره.... پيرمرد مي خنديد و دست هايش را در هوا تكان مي داد. زيرلب مي خواند و به پيرزن نگاه پيرزن مي كرد دندان نداشت كه شيريني بخورد. دختر دامنش را پهن كرده بود توي آفتاب. شايد يك روز كه آش دستش بوده، دنيايش دوباره ساخته شده بود. شايد هم يك روز سر كلاس دانشگاه بر سر يك سوال به ظاهر بي اهميت نگاهش در دل پسري جا مانده بود. پسري كه تا يك ساعت ديگر با يك دسته گل بزرگ و صورت اصلاح كرده مي آمد خواستگاري. با پدر و مادرش. شايد پدر و مادرش هم در راه به هم نگاه نمي كردند و شايد مي خنديدند آنها هم به روزهاي جدايي شان فكر مي كردند. به فصل تنهايي، به فصل آشنايي، به فصل سلام و به فصل آخر... حالا نوبت دختر و پسر جوان بود. پيرمرد لحظه اي ساكت شد و زير لب گفت: نه اين فصل آخر نيست... اصلا اين داستان فصل آخر ندارد! پي نوشت: * گپي در اسكله اودسا (ولاديمير ماياكوفسكي )