Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801108-53823S4

Date of Document: 2002-01-28

شعر سهم وهم جواد مجابي در پس زانو، فشرده پلك ها برهم مي ديدم از درون، درونم را آن دهانه چاه كه كدر بود و رو به خيرگي روشن داشت فقط همين از؟ دنيا براي چه دنيا را چندين دراز زيسته بودم كه نصيبم دهانه چاهي باشد در؟ چشم انداز اين چاه از آسمان مي ديدمش يا از بن مغاك؟ تاريك جنيني از نور در سمت مشرقي مي تابيد شايد سياره بود آن دايره جنين در نورهاي شتابان نقشه اي مي آفريد غريب. چاهي است در ژرفاي جان بي هنگام درون آن نگونسار گشته ايم به رويا از آن سر بر مي آوريم يك آن تا به هنگام در چاهي ديگر در غلتيم. قفس و باغ عمران صلاحي توي باغي بودم غنچه مي خنديد من نمي فهميدم شاخه دستش را از پنجره مي داد تكان من نمي ديدم بلبلي روي صدايش گل آوازي داشت من نمي چيدم اينك اينجايم بيرون از باغ غنچه را مي بويم شاخه را مي بينم گل زيبايي را مي چينم تو چه مي گويي قفسي در باغي يا باغي در قفسي بر من ببار آرش كشاورزي - سنندج هوا ابري بود باران گرفت شست و پاك كرد تو هم بر من ببار تا اين مرده زنده شود زمستان بهروز قزلباش زمستان گره مي خورد برف با ناي كوچه چه فرياد تلخ و بلندي ست، سرماي كوچه گره مي زنم تار ابريشمم را به دريا به آيينه، توفان، خيابان، به هيهاي كوچه وزان باز اين باد و سرما و برف است و هو هو به گوشم صداي غريبي ست آواي كوچه بياويزم از شاخه هاي درختان توتت چه ابريشمي باز پيچيده در پاي كوچه بيا عشق در چشم هاي تو آبي ترين راز چراغان شده سردر خانه، هر جاي كوچه بهارم به رنگ نگاه تو آبي ست، گرچه زمستان گره مي خورد برف با ناي كوچه روح ويرانگر سودابه اميني پيچيده با زنگ وحشت اين روح ويرانگر من هم در قيامت بشويد با شعله بال و پر من افسانه ديو و دختر خواندي به گوشم هماره افسون ماران نخواندي اي جان افسونگر من! با حفره ها در صدايت مي خواندي آواز رفتن از شش جهت مي رسد باز آواي خنياگر من تن پوش پوسيده با تو رو در غباري كهنسال شوريده سر مي گريزي تا گم كني باور من گفتي بر آور دلت را از قعر درياي خاموش ويرانه دل برآرم شيون كن اي خنجر من! تاريكي اين جهان هم درجوهر چشم ما بود تلخاي بادام كهنه هم در نگاه تر من با شيون و شروه در خون راه جنون مي سپارم نامي كه بر شعله رفته ست ثبت است در دفتر من از تهمت زندگاني پيشاني ام تلخ و چركين آيينه اي خسته دارد همزاد بازيگر من شعر آلمان دو شعري كه مي خوانيد از مجموعه در دست انتشاري است كه گزينه شعر آلماني زبان - از آغاز تا امروز - و شعر زبان انگليسي نام دارد. اين مجموعه توسط علي عبداللهي و با همكاري بهاره جمشيدي منتشر خواهد شد. رابينسون كريستا راينيگ (متولد) 1926 گاهي كه كلمات، آرام در جنجره اش مي مانند، مي گريد اما درجاي خود مي آموزد در خاموشي با خود كنار بيايد اشياي قديمي را ابداع مي كند نيمي از سر نياز، نيمي از سر بازيگوشي سنگ را به شكل تيغه چاقو مي تراشد تبر را به دسته اش نخ پيچ مي كند با تيغه صدفي، نامش را بر باد حك مي كند و همه آنچه همواره نامي داشت به آرامي در چشمش غريبه مي شود قفس مارگوت بيكل آدمي با انديشه اش خويش را از بند رهانده ست با دهان و دست اش اما ديگر بار گرد خويش، حصاري پي مي افكند