Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801108-53823S1

Date of Document: 2002-01-28

شعر زبان يا شعر دستور؟ زبان موسيقي در ميان تمام پديده هاي زيبايي شناختي و اقسام هنر، پديده اي منحصر به فرد است و نوع رابطه بين موسيقي و مخاطب رابطه اي است ويژه، آن چنان كه براي بررسي و تبيين آن نمي توان از مولفه هاي مالوف و آشناي نقدو زبان شناسي سود جست. مبحث دلالت در منطق و تقسيم سه گانه آن و تمركز بر نوع سوم دلالت يعني دلالت وضعي ( قراردادي ) از مباحثي است كه به عنوان پايه اساسي زبان شناسي نقش عمده اي را در تبيين زبان به عنوان نظامي از نشانه ها بر عهده داشته است. به نظر مي رسد هنر موسيقي به علت داشتن خصايص ويژه خود در اين نظام دلالتي قرار نگرفته ونشانه كه حاصل كاركرد يا به نوعي ارتباط ذهني و زنده ميان دال و مدلول مي باشد، در موسيقي قابل تفسير و تصور نيست. در حالي كه در ادبيات شكل و نوع رفتار مولف با دال ها ( كلمات ) تعيين كننده سرنوشت متن بوده و مسير تاويل و نقدرا براي مخاطب و منتقد مشخص مي كند. مولف به ياد ندارد در كجا خوانده، يا از چه كسي شنيده است - البته نقل به مضمون - كه رمان مي دود تا به شعر برسد و شعر در جهت رسيدن به موسيقي، در حركت، شدن و تلاشي بي وقفه است. به عبارت ديگر شعر مي خواهد خود را به ساحت موسيقي نزديكتر كند و رمان نيز براي رسيدن به عرصه شعر در تلاشي مداوم است. موسيقي به عنوان نهايت پديده هاي زيبايي شناختي و غايت آنچه كه از آن به عنوان هنر ياد مي شود، اولين موردي است كه بعد از مواجهه با آن نقل به مضمون - به عنوان يك حكم يا نظريه - در ذهن مخاطب نقش مي بندد. در ظهور و حضور چنين تفكري، تربيت ذهني و تلقي مخاطب از هنر موسيقي نيز مي توانند مقوم و دست اندركار باشند. هنر موسيقي در اين حكم مولفه اي فرض شده است و مبنايي كه مي توان ديگر اقسام هنر را در نسبت دوري و نزديكي به آن، مورد نقد و ارزيابي قرار داد. به طورخلاصه، اين هنر در مقايسه با ساير هنرها ذاتا در كمال بوده و بر خلاف شعر و رمان لازم نيست در نزديك شدن و يا رسيدن به شاخصه هاي هنر ديگري زحمت پياده روي و يادويدن به خود دهد. در اين مقال، پارت دوم اين گزاره يعني حركت شعر به سمت موسيقي مد نظر قرار گرفته مولف است قصد دارد علاوه بر نشان دادن سطحي نگري موجود، كه عموما در اين گونه كلي گويي ها پنهان مانده و گاهي نيز آفرينشگران را دچار آشفتگي ذهني مي نمايد، بهانه اي را نيز براي ورود به مبحث اصلي دست وپا كند. آنچه كه در كار آفرينش متون هنري اعم از ديداري و نوشتاري، عنصر مسلط بوده و توجه و تمركز بر آن اجتنابناپذير مي نمايد حضور دال ها وچگونگي برخورد و رفتار مولف با آنها مي باشد. دال ها مي توانند در ادبيات و متون نوشتاري، كلمات و در هنرهاي تجسمي خط و رنگ و در ساير هنرها تركيبي از آنها و موارد ديگر باشند. براي مثال: ميزانسن بازيگر در صحنه تئاتر مي تواند دالي باشد كه با عنايت به ساختار كلي نمايش، مخاطب را به سمت مدلول يا مدلولهايي معين هدايت كند. اما در موسيقي وضع اندكي متفاوت تر است. دال و مدلول در موسيقي يا به طور كلي دلالت موضوع و كاركرد آن، به صراحت آنچه كه در زبان شناسي و متون نوشتاري مي توان به آن اشاره كرد قابل بيان و بررسي نيست. فقدان و عدم وجود دال هاي قابل تفسير به مثابه دال هاي به كار گرفته شده در متون هنري ديگر، اعم از كلمه و يا تصوير، موسيقي را از همه اقسام هنر متمايز نموده و آن را واجد شاخص هايي كرده است كه موسيقي پهلوبه پهلو سحر و جادو مي زند و نقل قول هايي از اين قبيل هيچ مخاطبي را عموما متعجب و شگفت زده نمي نمايد. مخاطبي با ديدن و يا شنيدن دالي، در ذهنش مدلولي به تصور درمي آيد كه اين مدلول مي تواند مصداق يا مصاديق بيروني نيز داشته بنابراين باشد بين مولف و مخاطب در تمام هنرها - به غير از موسيقي - واسطه هايي وجود دارند كه هميشه فاصله مي اندازند. اين فاصله به علت به كارگيري دال ها و عبور اجتنابناپذيرمخاطب از آنها فاصله اي است ابدي وجاودانه، تنها در موسيقي است كه مخاطب با متن هيچ گونه فاصله اي نداشته و ارتباطش با آن بلاواسطه است. چرا كه دال هاي موجود در موسيقي - اگر بتوانيم به آنها دال بگوئيم - مدلول معين و خاصي را در ذهن نمي آفرينند. تنهاحسي در مخاطب ايجاد مي شود كه هر آن ممكن است در نتيجه تداوم كار دگرگون شود. چنين حس آفريده شده اي فاقد هر گونه پشتوانه معنايي و يا معناي مسلط به معناي اخص كلمه مي باشد. دقيقا به خاطر داشتن چنين مولفه ها و مشخصه هايي است كه گزاره هايي از قبيل موسيقي به عنوان هنري منحصر به فرد و يا تلاش شعر براي رسيدن يا نزديكتر شدن به آن شكل گرفته وكم كم امري مسلم و بديهي قلمداد مي شوند. با توجه به اينكه آقاي براهني در پايان برخي از نوشته هايشان پرانتزي را باز كرده و چاپ با و ترجمه و تلخيص و نقل بي اجازه رضا براهني ممنوع است آن را مي بندند و با عنايت به اينكه مولف به آقاي براهني دسترسي نداشت تلاش نمود كه از زاويه اي به مسئله نگاه كند كه كمترين تصادم را با نقل قول ها و نظريات ايشان داشته باشد. در هر حال غرض رسيدن و بسط و گسترش اين مورد بود كه اگر موسيقي پهلو به پهلوي سحر و جادو مي زند، شعر خود جادو و معجزه است. (بيان اين نكته به سبب پيشينه تاريخي و فرهنگي شعر وجايگاه ويژه آن در جامعه ايراني، ممكن است نوعي بت سازي و تقدس گرايي به حساب آيد، كه اينگونه نيست و مولف خود بر آن وقوف دارد )به شرط آن كه با پايه و اساس قراردادن موسيقي به عنوان مقصد نهايي شعر، آن را به دويدن و نفس نفس افتادن وادار نكنيم، كاري كه آقاي براهني در راس و شاگردانش در پي او خواسته و ناخواسته به آن تن البته داده اند به كار بردن واژه ناخواسته در مورد آقاي براهني نمي تواند درست باشد، چرا كه ايشان حتي قادر به توضيح و ارائه مراحل ذهني آفرينش خود بوده و توانايي تئوريزه كردن مباني آن را دارند. به نظر مولف يكي از حلقه هاي اين زنجيره آفرينش در حدفاصل بين تطابق ذهني آفريننده اثر يعني ميان تئوري ها و شكل گيري اثر مفقود شده است. با قيد اين مورد كه فراموشي تئوري و نظريه بعد از يادگيري ياكشف آن در لحظه آفرينش موردنظر مولف نيست به موسيقي و شعر باز مي گرديم. آنچه كه در هنر موسيقي و در ارتباط آن با مخاطب اتفاق مي افتد اگر چه حادثه اي شگفت آور است اما با اندكي دقت و توجه در آنچه كه به طور خلاصه در رابطه با موضوع دلالت در موسيقي و بقيه موارد، عنوان شده به راحتي مي توان فهميد كه شاخص هايي از قبيل عدم تمركز و محوريت معنايي، ايجاد حس تعليق، ارتباط بلاواسطه با مخاطب و نبود معناي نهايي و مسلط، مولفه هايي هستند كه در ذات موسيقي حضور داشته و در جريان هستند. يعني اگر فاصله اي بين متن و مخاطب در موسيقي وجود ندارد، اين بلاواسطگي ارتباط، در ساختار كلي موسيقي به عنوان يك صفت مميزه و نهادينه شده در يك ژانر هنري وجود دارد. عدم نقش پذيري كار كردي - ارتباطي و معنايي، امتيازي است كه به صورت ژنتيكي به نت ها و آواهاي حاصل از كاركرد دستگاه ها و آلات موسيقي به ارث رسيده و در طي زمان اصلاح و گسترده شده است. به طور خلاصه چنين مي توان گفت كه جادويي و سحرآميز بودن موسيقي كه بيشتر محصول عدم وجود فاصله در بين آن و مخاطب از سويي و عدم حضور معنا از سوي ديگر است از خصلت هاي غريزي و ذاتي اين هنر است. حال مي رسيم به شعر، اگر شعر را ما نه واجد خصلت رمزآلود و جادويي، كه خود جادو و راز مي انگاريم، بدين سبب است كه شعر در حركت خود به سمت كمال و با نداشتن صفات ذاتي هنر موسيقي مي خواهد خصايص و رفتارهاي عيني آن را از خود بروز دهد و اين كار بسيار دشواري است. اما بايد دقت نمود كه اين حركت به سمت كمال، لزوما حركت به سمت موسيقي نيست. شعر بر خلاف موسيقي براي آفرينش نياز به دال هايي اين دارد، دال ها همان واژه ها واژه ها هستند در عين حال كه خود در اولين مراحل آفرينش شعر از ملزومات و ابزارهاي اساسي آن مي باشند، - به گونه اي كه بدون آنها شعري به وجود نمي آيد - اما شعر به گونه اي آفريده مي شود كه اين ابزارهاي اوليه و بنيادي در جريان آفرينش عليه خود قيام كرده و با انقلابي غير قابل تشريح و بيان، براي به زير كشيدن پادشاهي فاصله و معنا و در جهت به قدرت رساندن جمهوري خودمختار شعر، خودكشي مي كنند. شايد اين از نادر مواردي است كه مي توان از خودكشي با عنوان شهادت و از كلمه با نام شهيد ياد كرد. بدين گونه است كه شعر در عرصه ناممكنات قدم مي زند و نفس مي كشد حالا اگر كلمات در شعر از خصلت معنازايي و دلالت خود به طور كلي تهي شده و مخاطب در ساختارهاي افقي شعر فقط در معرض دستورزدايي و نحوشكني مدام قرار بگيرد، در واقع شعر تن خود را به زور به تن موسيقي ماليده و يا - بدون كنايه - خود را به عرصه موسيقي نزديكتر كرده است، اما فقط در صورت. يعني موسيقي نمايي نموده و در اين ساز وكار از ساحت شعر دور افتاده است. اگر معجزه در شعر با ساختارشكني و آشنا زدايي در صورت و دگرگوني يا نفي شكل شعر - به عنوان يك واقعيت - رخ نمي دهد و اگر مولف مدعي است كه تهي شدن دال ها از معنا و مدلول هاي خود در ساختارهاي افقي و صرف بازي هاي زباني يا بهتر است گفته شود بازي هاي دستور زباني به شعر و اعجاز نمي انجامد، خود به كدام مولفه ها نظر داشته واصولا شعر آقاي براهني و همراهان او از چه چيزي رنج ؟ مي برد حقيقت اين است كه گاهي ميان دو نظر و تئوري در ظاهر اختلاف هاي چنداني به چشم نمي خورد، عموما در آنچه كه آقاي براهني از شعر مي خواهد و نظريه هاي غالبي كه ريشه در سيستم فلسفي - زبانشناسي بعد از مدرنيسم دارند تفاوت چنداني وجود ندارد. به برخي از اين مشتركات به طور مستقيم مي توان چنين اشاره نمود: عدم تمركز معنايي، عدم وجود ساختاري كه اجزاء و عناصر آن قابل تشخيص و تفكيك و كشف باشد، توجه و تمركز و تاكيد بر زبان و اشباع آن از خود، عدم حضور معنا و معناي مسلط، قيامت زبان، شكستن قالبها و دستورهاي از پيش تعيين شده و غيره. اما بايد اذعان نمود كه مرز بين تئوري و عمل، خصوصا در دوران معاصر بسيار باريك شده است. به گونه اي كه اندكي لغزش ممكن است فرسنگ ها اين دو را از هم دور كند. شايد به خاطر اين است كه امروزه، نوشتن شعر و به طور كلي نوشتن كار بسيار دشواري شده است. مولف براين نظراست كه تمركز برآنچه كه ميان تئوري و عمل در سيستم و جريان آفرينش شعري آقاي براهني مي گذرد و نيز تبيين آن مي تواند در نقد و كار شاعري ايشان راهگشا باشد، خصوصا كه آقاي براهني با مقاله هايي همچون، چگونه پاره اي از شعرهايم را گفتم، كمال وقوف خود را در ساز و كار آفرينش شعري خود اعلام مي دارد. پيش تر اشاره شد كه شعر اگر اعجاز است، بدين خاطر است كه مي خواهد با حضور واسطه هايي به نام دال عملي انجام دهد، كه اين عمل در ذات هنر ديگري به نام موسيقي به واسطه عدم حضور واسطه هاي دلالتي نهادينه شده و فطري است. به اين صورت كه اگر موسيقي فاقد معنا و معناي مسلط است، از امتيازات خاص او محسوب نمي شود. بلكه يكي از خاصيت هاي اوست. اما در شعر كه استفاده از دال ها - كلمات - اجتنابناپذير بوده و دسترسي به عدم معنا و معنا باختگي با حضور مادران و مادر بزرگ آن ها امري ناممكن به نظر مي آيد، اتفاق افتادن چنين حادثه اي همان تولد شعر است و راز جاودانگي آن. اين، صراحت بيان و تمركز رندانه بر مدلول است كه بايد در اثر تعامل بين دال ها و مدلول ها در يك كل به ظاهر ساختمند، برضد خود عمل كرده و در يك فضاي رمزآلود و وهمي، شاخ غولي به نام معنا را بشكند و صداي شكستن شاخ اين غول، تجلي عظمت و شكوهي به نام شعر است. بازي زباني يا بازي درزبان تنها به بازي در نوع تركيب اجزاء و عناصر شناخته شده آن در شعر، خلاصه نمي شود. بازي زماني اصالت دارد كه همانند تاويل فعليت خود را در ذهن مخاطب به نمايش بگذارد و اين امر ممكن نيست، مگر آنكه طراحي بازي فقط در صورت و نحو زبان صورت نگيرد، چرا كه در اين طراحي صداي شكستن شاخ هيچ غولي به گوش نخواهد رسيد. طراحي بازي زباني در شعر، بايد به گونه اي باشد كه قسمت اعظم آن در ذهن مخاطب و در نتيجه كنش و تعامل بين دال - مدلول و حتي با كشيدن پاي مصاديق بيروني به ميدان انجام پذيرد. شعر در نهايت صراحت بيان و صراحت نقش مدلول ها، بايد دلالت را به زانو درآورد، كه در غير اين صورت به تلاش ناشيانه شعبده بازي مي ماند كه مي خواهد تمهيدات و شگردهاي خود را از ديد تماشاچيان مخفي كند اما هرچه زمان مي گذرد، تمهيدات و شگردهاي او بيشتر لو مي رود. در اين هنگام است كه درآوردن فيل از كلاه به جاي خرگوش نيز موجبات شگفتي هيچ كس را فراهم نخواهد كرد. در پايان شايد تكرار اين مطلب خالي ازلطف نباشد كه تاكيد بر روي كلمه و زبان و به رخ كشيدنشان در شعر به گونه اي كه از خصلت وسيله قرار گرفتن براي معنا تهي شوند را، بدين گونه مي توان تعديل نمود كه در شعرزبان بايد به گونه اي به كار گرفته شود كه در هر لحظه خوانش اندك اندك ويران شده و در پايان چيزي جز تصوري از آن باقي نماند. مهم ترين نكته اين است كه دراين جريان، جاي پاي مولف ديده نشده و حضور آن محسوس نباشد، يعني اين ديالكتيك و شدن مداوم در درون زبان صورت بگيرد. با اين وصف، هيچ چيزي به غير از خود شعر نمي تواند خود را بيان كند و همه تلاش ها براي بازگويي و تشريح گوشه اي از آن به شكست مي انجامد. چرا كه فقط آن حدوث زباني خاص به اتفاق و معجزه اي به نام شعر منجر شده است. كامل ترين شعر، شعري است كه سروده همه نمي شود تمهيدات ما در جهت رسيدن به آن سكوت شعري شكل مي گيرد. سكوتي كه درو با هياهوي زبان بايد ايجاد شود و اين معجزه اي است كه تنها از پيامبري به نام شاعر برمي آيد. پيامبري كه زبان در پاي كلام او قرباني مي شود و كلام او شعر است. ابراهيم رزم آرا