Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801105-53788S2

Date of Document: 2002-01-25

جست وجويي سرشار از اميد به دنبال... وقتي كه شما جوان هستيد، مجرد هستيد، تنها هستيد و... روبه رو شدن با مشكلاتي كه در طول دوران زندگي سابقه نداشته و بي تجربگي در مقابل اين مشكلات شرايط را روزبه روز بحراني تر مي كند از سويي ديگر انديشيدن به اينكه همگان روزي چنين زماني را پشت سر گذاشته اند موجب مي شود تا جوان آسوده تر به روبه روي خود نگاه كند جوان بودن، اصولا اين روزها، مشكلات خاص و عجيب و مخصوص به خود را لحظاتي دارد كه انسان بايد تاريخي ترين تصميمات خود را بگيرد و در اين ميان، تحولات روحي مختلف، تصميم گيري را مشكل تر مي كند. از سويي ديگر روبه رو شدن با مشكلاتي كه در طول دوران زندگي سابقه نداشته و بي تجربگي در مقابل اين مشكلات شرايط را روزبه روز بحراني تر از مي كند سويي ديگر انديشيدن به اينكه همگان روزي چنين زماني را پشت سر گذاشته اند موجب مي شود تا جوان آسوده تر به روبه روي خود نگاه كند. اما جوامع مختلف با فرهنگ هاي مختلف مشكلات خاصي را پيش پاي جوانان مي گذارد. در ايران نيز ويژگي هاي خاص فرهنگي مشكلات تازه اي را براي جوانان به وجود آورده است. ضمن اينكه در دو دهه اخير نيز شرايط خاص ايجاد شده همه چيز را به گونه اي باور نكردني تغيير داده است. همين مسائل شايد موجب شده تا مشكلاتي به ظاهر بسيار ساده، گاه شكل عجيبي به خود بگيرند. با اين توضيحات شما جواني را تصور كنيد كه تك و تنها صبح از خانه بيرون آمده تا احتمالا قدم بزند يا كار خاصي را انجام دهد. او اكنون در يكي از خيابان هاي شلوغ در مركز شهر ايستاده و به ناگاه متوجه مي شود كه نياز به يك توالت عمومي يا چيزي شبيه به آن دارد! از سويي ديگر او جوان و مجرد است. ورود جوان هاي مجرد در تهران به بسياري از جاها ممنوع است و او دستپاچه و تحت فشار به دنبال جايي است تا رفع حاجت بكند...! شايد نخستين جايي كه براي رفع حاجت به ذهن يك جوان برسد، يك پارك است. پارك ها حتما جايي دارند كه بر درش نوشته باشند: دستشويي او عمومي با سرعت به سمت نزديك ترين پارك حركت مي كند، اما اگر او جوان بدشانسي باشد، در اين پارك شهربازي ساخته اند و ورود جوانان مجرد به برخي از شهربازي ها قدغن است. دم در جلو او را مي گيرند و او هر چه براي نگهبان توضيح مي دهد كه شرايط خاصي دارد، نگهبان متوجه نمي شود. نگهبان يكي از همين شهربازي ها وقتي در مقابل اين سوال قرار مي گيرد كه اگر جواني بخواهد با چنين انگيزه اي وارد شود، در ابتدا مي خندد و بعد با تعجب مي گويد كه اينجا شهر بازي است، نه دستشويي عمومي. وقتي با اصرار از او مي خواهيم كه جواب قانع كننده اي بدهد به تابلوي سر در شهربازي اشاره مي كند و توضيح مي دهد كه دستور از سوي مسئولين شهربازي است و او هيچ كاري نمي تواند انجام دهد. او حتي در توضيح اين دستور هم از ما مي پرسد كه مگر شما نمي خواهيد مادر و خواهرتان آسايش داشته؟ باشد! و باز هم پافشاري ما موجب مي شود تا او توضيح دهد كه اگر يكبار به چنين درخواستي جواب مثبت بدهد، اين موضوع به شگردي در دست جوانان مجرد تبديل مي شود تا آنان بتوانند، هر بار وارد شهربازي شوند. او مي گويد: من كه نمي توانم بفهمم كي دروغ مي گويند و كي راست؟ مي گويند! حال اين جوان تنها در حالي كه لحظه به لحظه به شرايط خاص اش اضافه مي شود، در خيابان ها سرگردان است و هنوز جاهاي بسياري است كه او بايد براي ورود به آنجا التماس كند. در يكي از سينماهاي تهران، رنگ بليت ورودي خانواده ها و مجردها متفاوت است. البته اين موضوع اصلا تازگي ندارد، اما دستشويي اين سينما در طبقه اول است و جوانان مجرد بعد از اينكه بليت خود را مي دهند به سمت راه پله هدايت مي شوند و در طبقه دوم دستشويي وجود ندارد. جالب است كه اين سينما در حاشيه يكي از ميادين شلوغ شهر، عموما فيلم هاي به اصطلاح جوان پسند اكران مي كند. نگهباني كه مسئول جلوگيري از جوانان براي ورود به طبقه اول است، در مقابل پرسش ما و موقعيت خاص رفع حاجت يك جوان مجرد، مي گويد كه هر چند دستشويي در انتهاي سالن طبقه اول است، اما او زياد سخت گيري فقط نمي كند زماني كه اين پيرمرد احساس كند آن جوان دروغ مي گويد جلوي او را خواهد گرفت. البته او توضيح مي دهد كه يكي ديگر از همكارانش در مقابل اين موضوع كوتاه نمي آيد و اصولا معتقد است كه آنها دروغ مي گويند. وقتي از او مي پرسيم كه چرا جوانان مجرد بايد چنين دروغي؟ بگويند او متعجب مي شود و مي گويد: خب مي روند، مزاحم زن و بچه مردم مي شوند. اما اينكه چرا جواني بعد از خريدن بليت و ورود به سينما مي خواهد مزاحمت ايجاد كند مگر پياده رو و خيابان هاي شهر خالي از انسان؟ است سوالاتي است كه از نظر اين نگهبان چندان موجه نيست! به اين ترتيب جوان مورد نظر ما بعد از اين كه - احتمالا - در حساس ترين لحظات به اين سينما رسيد، با عجله بليتي 700 توماني مي خرد اما بعد از ورود متوجه مي شود كه اوضاع همچنان مساعد نيست. تصور كنيد كه پيرمرد نگهبان احساس كند او دروغ مي گويد و مي خواهد در اين شهر بزرگ مزاحم زن و بچه مردم در اين سينماي كوچك بشود! قبول كنيد كه در اين لحظه آن 700 توماني كه از جيب او پريده است اصلا مهم نيست. او شايد حاضر باشد پول بسيار بيشتري در اين راه خرج كند، اما فعلا كسي به پول او توجه نمي كند. او همچنان مضطرب و پريشان در حالي كه قطرات عرق بر پيشاني اش نشسته از سينما بيرون مي آيد. در اين لحظه حتما راه رفتن او هم عادي نيست و كمي با احتياط و عجيب راه مي رود. اكنون او در حالي كه كمي هم ترسيده (!) در پياده رو حركت مي كند تا شايد كسي به داد او برسد. در نزديكي ميداني كه نام يكي از شاعران بزرگ تاريخ ادبيات ايران را بر خود دارد، رستوراني بسيار مجلل و شيك قرار اين گرفته رستوران شيك كه در زيرزمين است، از پذيرايي جوانان مجرد معذور است و نگهبان بسيار خوش اخلاق و خوش پوش دم در با خونسردي اين موضوع را براي جوانان توضيح مي دهد. اينجا يك رستوران خانوادگي است! هر چند كه اين مورد كمي عجيب است، اما جوان تنهاي دردسر كشيده ما، لحظه اي كه مي خواهد با حجب و خجالت وارد اين رستوران شود، بايد به توضيحات دقيق و متين نگهبان گوش كند. حال اين آقاي نگهبان در مقابل سوال ما چه واكنشي نشان خواهد؟ داد او در اين لحظه عصباني مي شود و در حالي كه سعي مي كند لحن متين و باوقار خود را حفظ كند، مي گويد كه اين جا يك رستوران بسيار معتبر است و با همان عصبانيت آميخته با متانت تهديد مي كند كه اگر نامي از اين رستوران در يكي از روزنامه ها، هفته نامه ها ماهنامه ها، گاهنامه ها و... چاپ شود، بدون شك صاحب بانفوذ رستوران دودمان ما را به باد مي دهد. اما ما با پافشاري از او مي خواهيم كه بدون ذكر هيچ نامي به سوال ما پاسخ دهد. او هم با قاطعيت مي گويد كه به هيچ وجه به چنين درخواستي پاسخ مثبت نمي دهد و ادامه مي دهد: بروند يكي از همين رستوران هاي اينجا الكي كه... ولي وضعيت جوان تنهاي گزارش ما چندان مساعد نيست و ما ناچار مي شويم با تصور موقعيت او از پافشاري و التماس يك جوان حرف بزنيم كه مي خواهد فقط رفع حاجت بكند! جناب نگهبان اما در حالي كه آرام آرام متانت خود را از دست مي دهد، مي گويد كه به هيچ وجه راضي نمي شود و ما را به كناري مي كشد تا به خانم و آقاي شيكي خوشامد بگويد. حالا جوان تنهاي نيازمند، درحالي كه افسوس لحظات از دست رفته را مي خورد، آرام، آرام به كنار پياده رو مي رود و مدام زيرچشم اطراف را نگاه مي كند. او مطمئنا خيلي تحت فشار است و اين پياده رو هم خيلي شلوغ تر از اين حرف ها او است شايد در همين لحظه كه... تصميم مي گيرد هرچه سريع تر ازدواج كند!