Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801105-53783S6

Date of Document: 2002-01-25

پرث گالدوس، بزرگ ترين رئاليست اسپانيا كاوه ميرعباسي جمعه گذشته بخشي از زندگي و آثار پرس گالدوس نويسنده بزرگ اسپانيايي را خوانديد. در جمعه بخش پاياني اين مقاله از نظرتان مي گذرد. بسياري از منتقدان، براي رمان هاي اسپانياي معاصر، برحسب ويژگي هاي خاص، مضامين، مقاصد اجتماعي و پيام هاي اخلاقي و فلسفي شان، سه دوره مشخص قايل اند: دوره نخست ( - 1876 ):رمان هاي 1878 شهرستاني: در اين دوره او چهار رمان نوشت: پارساترين بانوي شهر ( ) 1876 گلوريا ( ) 1877 خانواده لئون روچ ( ) 1878 و ماريانلا ( ).سه 1878 رمان نخست كه پارساترين بانوي شهر برترين و پرآوازه ترين شان است، به مقوله اي مي پردازند كه ريشه اصلي انشقاق در جامعه سده نوزدهم اسپانيا بود: مسئله ديانت. دوره مياني ( - 1881 ):رمان هاي 1889 مادريدي: در اين مقطع از زندگي ادبي اش، گالدوس خويشتن را در بن بست مي ديد. او در هنر روايت پردازي داستان گونه وقايع تاريخي استاد شده و چيره دستي يافته بود، اما، همانگونه كه دوست انديشمندش، فرانسيسكو خينر دلوس ريوس متذكر شد، بديهي است كه تاريخ نگاري به مثابه روايت صرف آنچه درگذشته رخ داده است، نمي تواند ما را به درك سرشت اساسي تاريخ رهنمون گردد او همچنين آموخته بود كه چگونه الگوهاي اجتماعي كم و بيش ايستا و موقعيت هاي خانوادگي باثبات و باورپذيري خلق كند كه بر معضل ها و مصايب ويرانگر اجتماعي و كشمكش هاي سياسي سده نوزدهم اسپانيا پرتو بيافكند و آنها را در معرض ديد خوانندگان بگذارد. دوره واپسين (از): رمان هاي 1890 معنوي: از 1889 به بعد مرحله نويني در خلاقيت ادبي پرث گالدوس آغاز گرديد و به عبارتي در برابر رئاليسم سنتي سر به طغيان برداشت. برايش آشكار شده بود كه خاستگاه و جايگاه اجتماعي فرد به تنهايي قادر نيستند كردار و حيات دروني او را توضيح دهند و ماهيت راستين واقعيت را روشني ببخشند، زيرا ادراك برخي از حيطه هاي رفتاري بشر نياز به رويكردي متفاوت دارد. او توجه اش را از مسئله اجتماعي متوجه مقوله هاي معنوي ساخت و كاوش در حيات دروني قهرمانان آثارش را وجهه همت خويش قرار داد. برجسته ترين رمان هايي كه در اين دوره نگاشت عبارتند از: رمان سه جلدي آنخل كرا ( - 1890 ) 1891 تريستانا ( ) 1892 رمان هاي توركمادا (از 1893 تا ) 1895 ناز ارين ( ) 1895 الما ( ) 1895 و شفقت ( ). لوئيس 1897 بونوئل سه شاهكار سينمايي اش ناز ارين ويريديانا (با الهام از رمان الما و تريستانا را بر اساس رمان هاي گالدوس آفريد. گالدوس نويسنده اي اجتماعي بود و پرسوناژهاي شگرف و يگانه اي آفريد، كه اگرچه از چارچوب محدود زندگاني عادي و معمولي فراتر مي روند، ليكن با واقعيات روزمره قرابت دارند; خلق وخوي شان يكسويه و خصلت هاي متفاوت و گاه متضاد، به گونه اي متعادل با سرشت شان اجين شده است و از اين حيث به طبيعت معمول و متعارف بشري وفادارند. هرچند كه، آنان، به خصوص در رمان هاي واپسين گالدوس، به شكلي فزاينده ابعادي سترگ تر از آنچه در زندگي روزمره مي بينيم مي يابند و تناسب و هماهنگي خويش با محيط اطراف شان را از دست مي دهند، كه گويي جامعه گنجايش شان را ندارد و عرصه هستي برايشان تنگ است. گالدوس توجه اي خاص نسبت به ناهنجاري هاي رواني داشت، به ويژه هنگامي كه ريشه و خاستگاه شان ديني اما بود ديدگاه كلي اش نسبت به شخصيت هاي داستاني - همچنانكه به انسان - مشخصا بر تحول تدريجي متكي است. او پرسوناژها را به قهرمان نيك سرشت، ضد قهرمان پليد و افراد ميانحالي كه ميان اين دو قطب فضيلت و شرارت در نوسانند تقسيم نمي كند، بلكه مجذوب آميزش و اختلاط سرشت هاي متناقض است كه با حقيقت وجودي انسان ها، آنگونه كه در عالم واقع مي يابيم، و همانندهاي ادبي شان، سنخيت بيشتري دارد. هرچند كه هرازگاه وسوسه مي شود تا قطبهاي متقابل خير و شر را در برابر يكديگر قرار دهد و شخصيت هايي بيافريند كه فرشته آسا يا ديوسيرت باشند و با رو در رويي اين دو، خواننده را به شور و هيجان بياورد. اما گالدوس در كاربرد مكانيزمي كه بواسطه آن به پرسوناژ صورتي آرماني مي بخشد استادي و چيره دستي كم نظيري نشان مي دهد: نه فقط در بازنماياندن شخصيت هايي كه نمايانگر كمال مطلوب هستند جانب اعتدال را نگاه مي دارد، بلكه به گونه اي معقول و منطقي توضيح مي دهد كه چرا و چگونه پرسوناژي را مظهر فضايل مي شماريم و مي ستاييم، و بالعكس، چگونه شخصيت هايي ديگر را محكوم مي كنيم و مردود مي دانيم. گالدوس مي كوشد به واضح ترين صورت ممكن جنبه هاي مجذوبكننده و حيرت آور هستي را باز نماياند. او هنگام كاربرد ديدگاه هاي مختلف درباره پرسوناژي واحد جنبه هاي روان شناسانه و زيباشناختي را تواما مدنظر دارد ( هرچند، شايد اين دو به گونه اي تفكيك ناپذير درهم تنيده شده باشند ); گالدوس از نماياندن همزمان چندگانگي دروني و بيروني دو منظور دارد: تشريح چگونگي شكل گرفتن پرسوناژ و نيز آشكار ساختن ديدگاه سايرين نسبت به سومين او تكنيكي كه گالدوس براي ابهام بخشيدن به پرسوناژ در برخي از رمان هايش به كار گرفته رودررويي و پيوند بين شخصيت هاي پيشينه دار با پرسوناژهاي بي هويت نمونه است بارز اين تكنيك را در شاهكارش، فورتوناتا و خثينتا مي يابيم. در، اين رمان شاهد رابطه عاشقانه اي هستيم ميان خوانيتو سانتا كروث (كه نه فقط از گذشته اش باخبريم، بلكه حتي از شجره نامه اش نيز آگاهيم ) با فورتوناتا، چهره مونث و مرموزي كه ناغافل پاي به داستان مي گذارد، بي آنكه بدانيم از كجا آمده و قبلا چه ها كرده و چگونه زيسته است. او به شبحي مي ماند كه يكباره از دل تاريكي سربر آورده باشد. فورتوناتا ويژگي هاي مرسوم و متداول قهرمانان مونث رمان هاي رئاليستي را فاقد است، و بنابر سنت هاي تثبيت شده اين گونه آثار نمي تواند چهره اي آرماني باشد. رابطه اين دو پرسوناژ متضاد يكي از برجسته ترين چيره دستي هاي هنرمندانه گالدوس است، و خلق فورتوناتا را بايد زايش گونه نويني قهرمان مونث در ادبيات داستاني اسپانيا به شمار آورد. گالدوس، به بركت بينش همه جانبه اش از كليت جامعه اسپانيا، قابليتش براي درك و هماهنگ ساختن ناسازگارترين موقعيت ها در آثارش، احساس همدلي، رواداري و قريحه طنزش، توانست عالمي يكپارچه بيافريند كه آن را حقيقي مي يابيم و مي پذيريم. همان طور كه ويندم لويس گفته است: حقيقت رمان نويسان بزرگ... وفاداري دقيق و موشكافانه شان به عالم و هستي است. توانايي رمان نويس بزرگ آن گاه به محك زده مي شود كه بگويد بنابر سرشت آدمي، موقعيت من، به واسطه شخصيت هايي كه نقش آفرينان اين وضعيت هستند، تنها به اين طريق قابل حل است. و ما كلامش را بپذيريم و به گفته اش باور بياوريم. اين است حقيقت هنرمندانه و اندك شمار. بوده اند نويسندگاني كه بيش از گالدوس از اين موهبت برخوردار شده اند.