Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801105-53783S1

Date of Document: 2002-01-25

ايتالو كالوينو واقع گراي افسانه پرداز ايتالو كالوينو نويسنده ايتاليايي در ميان ايرانيان خوانندگان بسيار اغلب دارد آثار او چون بارون درخت نشين، ويكنت شقه شده، شهرهاي نامرئي، اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري، ماركو والدو، شش يادداشت براي هزاره بعدي و كمدي هاي كيهاني به زبان فارسي ترجمه شده است. ايتالوكالوينو در نشريات فارسي حضوري چشمگير دارد. كمتر نشريه اي است كه تاكنون داستان كوتاه يا مصاحبه اي از او چاپ نكرده باشد. شايدعلت علاقه خوانندگان ايراني به آثار كالوينو به اين دليل است كه تخيل افسار گسيخته اي در رمان ها و مجموعه داستان هاي او موج مي زند. تخيل هايي كه شباهت بسياري به افسانه هاي شرقي دارد. سه داستان كوتاه از ايتالو كالوينو را مي خوانيد. جرقه اين اتفاق يك روز، سر يك چهارراه، وسط جمعيت افتاد. آدم ها مي آمدند و مي رفتند. ايستادم، شروع كردم به پلك زدن و يك دفعه ديگه هيچي نفهميدم. هيچي، همه چي به نظر هيچ مي رسيد. دليل حضور اشيا و آدم ها را نمي فهميدم، انگار همه چي بي محتوي و پوچ بود. خنديدم. چيزي كه آن وقت به نظرم عجيب رسيد اين بود كه اين قضيه را قبلا نفهميده از بودم همان اول تا آن موقع همه چيز را پذيرفته بودم: چراغ هاي راهنمايي، ماشين ها، پوسترهاي، بناهاي يادبود، همه چيز كاملا از هر گونه حس دنيوي فاصله گرفته بود، آنها را جوري پذيرفته بودم كه انگار جزء ملزومات زندگي هستند، زنجيره اي از علت و معلول ها كه به هم چسبيده اند. خنده روي لبم خشكيد. سرخ شدم، خجالت سعي كشيدم كردم توجه مردم را جلب كنم. داد زدم: يك دقيقه بايستيد. اشتباهي پيش آمده. اشتباهي شده. ما داريم پوچ ترين و بي معني ترين كارها را انجام مي دهيم. اين راه درستش نيست. كي تمام؟ مي شود مردم دورم ايستادند، وراندازم كردند، با تعجب من وسط آنها ايستاده بودم، دست هايم را تكان مي دادم، نمي توانستم توضيح بدهم، و جرقه بصيرتي را كه ناگهان درون من را روشن كرده بود به آنها نشان بدهم: چيزي نگفتم. چيزي نگفتم چون لحظه اي كه دست هايم را بالا بردم و دهانم را باز كردم، افشاگري بزرگم را قورت دادم و به نظرم رسيد كه كلمه ها چه قدر كهنه به نظر مي رسند. آدم ها پرسيدند: ؟ خب منظورت؟ چيه هرچي سرجاي خودش است. همان طور كه بايد همه چي باشد نتيجه يك چيز ديگه است. همه چي به چيزهاي ديگه مي آيد. هيچ چيز غلط يا پوچي هم نمي توانيم ببينيم. همان جا ايستادم، سرگشته، چون مي ديدم همه چي دوباره سر جاي خودش برگشته و طبيعي به نظر مي رسد، چراغ هاي راهنمايي، بناهاي يادبود، برج ها، ريل هاي تراموا، گداگشنه ها، جمعيت، اما آرامم نكرد، عذابم داد. گفتم: شايد متاسفم من اشتباه كردم. آن موقع به نظرم اين جوري رسيد. اما حالا همه چي خوب است. متاسفم. باعجله ميان چشم غره آدم ها در رفتم. حالا، هنوز هر وقت (كه اغلب اتفاق مي افتد ) كه احساس مي كنم چيزي نمي فهمم، به طور غريزي اميدوار مي شوم كه شايد همان لحظه دوباره برگشته باشد، شايد يك بار ديگر چيزي نفهمم، به همه دانشم چنگ بزنم و يك لحظه پيدا و گم شوم. آينه، هدف بچه كه بودم، ساعت هاي زيادي مي نشستم جلو آينه و شكلك در نه مي آوردم به اين دليل كه قيافه ام اين قدر خوب بود كه ازش خسته نمي شدم، درست بر عكس، اصلا نمي توانستم تحملش كنم، صورت خودم را، و شكلك در آوردن هم اين شانس را بهم مي داد كه آدم ديگري بشوم، صورت هايي كه توي آينه مي آمدند و خيلي سريع جايشان را با همديگر عوض مي كردند. اين جوري بود كه باورم مي شد آدم ديگري هستم، آدم هاي مختلف با تيپ هاي مختلف، ميزبان قيافه هايي كه يكي بعد از ديگري تبديل به من مي شدند، يعني من تبديل به آن ها مي شدم، يعني هر كدام از آن ها تبديل به آن ديگري مي شدند، درست مثل من، درست مثل اين كه من هيچ وقت وجود نداشته ام. بعضي وقت ها، بعد از اين كه سه چهارتا شكلك در مي آوردم، شايد هم ده تا يا دوازده تا تصميم مي گرفتم يكي از آن ها را انتخاب كنم و سعي مي كردم دوباره همان شكلك را بسازم و شروع مي كردم دوباره به شكلك در آوردن تا اين كه به شكلكي كه به نظرم خيلي خوب بود برسم. نمي توانستم. وقتي شكلكي رفته بود هيچ راهي براي برگرداندنش نداشتم، نمي توانستم دوباره توي صورتم نشانش بدهم. وقتي تلاش مي كردم تند تند شكلك عوض كنم، صورتك هاي ناشناخته، بيگانه و كينه توزانه اي ظاهر مي شدند كه مرا هر چه بيشتر از آن شكلك گمشده دور مي كرد. وحشت زده، دست از شكلك درآوردن مي كشيدم. صورت هميشگي و قديمي ام كه دوباره ظاهري مي شد، فكر مي كردم از هميشه ملال آورتر است. مردي كه ترزا را داد زد از پياده رو زدم بيرون، يه چند قدمي عقب رفتم و بالا رو نگاه كردم، از وسط خيابون، دست هامو دور دهنم گذاشتم تا يه بلندگو بسازم و رو به آخرين طبقه ساختمون داد زدم: ترزا! سايه ام از خاطر ماه هراسون شد و روي پاهام كز كرد. يه نفر گذشت. دوباره داد زدم: ترزا! مرده اومد طرفم و گفت: اگه بلندتر داد نزني صداتو بذار نمي شنفه با هم امتحان كنيم. خب: تا سه بشمر، بعد از سه با هم داد مي زنيم و گفت: يك، دو، سه. و هر دومون داد كشيديم: ترررزااا! چند تا دوست داشتند مي گذاشتند يا از تئاتر برگشته بودند يا از كافه ديدند كه ما داريم داد مي زنيم. گفتند: يالا، ما هم با شما داد مي زنيم. و وسط خيابون به ما ملحق شدند و مرد اوليه يك تا سه رو گفت و با هم داد زديم: ت _ _ررر زااا! يكي ديگه رد شد و وايساد پيش ما; يه ربع بعد يه عده آدم، حدود 20 نفر اونجا بوديم. و هر ازگاهي يكي جديد از راه سازمان مي رسيد دادن همه آدما، براي اين كه يه داد خوب بزنند، همه تو يه زمان، كار آسوني هميشه نبود يه نفر بود كه قبل سه شروع مي كرد يا خيلي كشش مي داد. آخر سر ترتيب يه چيز درست و حسابي رو داديم. توافق كرديم كه ت با صداي زير و كشدار ادا بشه، ر با صداي بم و كشدار و زا با صداي زير و كوتاه. خوب بود. فقط هراز گاهي يكي كه داد نمي زد يكي به دو مي شد. داشتيم صداهامون رو درست مي كرديم كه يه وقت يكي، كه اگه قرار بود صداش با قيافه اش هماهنگ باشه، بايد صورتش خيلي لك و پيسي باشه، پرسيد: مطمئني؟ خونه اس گفتم: نه. يكي ديگه گفت: بد شد كه. كليدت رو فراموش كردي،؟ نه گفتم: راستش كليدم همرامه. پرسيدند: خب پس چرا نمي ري؟ بالا گفتم: من اين جا زندگي نمي كنم. اون طرف شهر زندگي مي كنم. اون يكي لك و پيسي پرسيد: پس ببخشيدها، كي اين جا زندگي؟ مي كنه گفتم: راستش رو بخوايد درست نمي دونم. آدما كه اين رو شنيدند ناراحت شدند. يكي، كه صداش خيلي سين سيني بود، پرسيد: پس مي توني لطفا توضيح بدي چرا ما اين پايين وايساديم و تررزا رو صدا مي زنيم گفتم: تا جايي كه به من مربوطه، ما مي تونيم هر اسمي رو صدا بزنيم يا اگه تو دوست داري يه جاي ديگه اين كار رو بكنيم. ديگران يه كمي رنجيدند. صدا لك و پيسي با بدگماني پرسيد: اميدوارم سركارمون نذاشته باشي. با دلخوري گفتم: چي و برگشتم طرف ديگران كه درستي من رو تاييد كنند. بقيه هيچي نگفتند. لحظه شرمساري فرا رسيده بود. يكي با لحن خوبي گفت: ببين، چرا يه دفعه ديگه ترزا رو صدا نمي كنيم، بعد بريم؟ خونه پس يه بار ديگه امتحان كرديم يك، دو، سه، ترزا. اما خيلي خوب ادا نشد بعد هم آدما راهشون رو كج كردند به طرف خونه، يكي از اين ور، يكي از اون ور. من هم برگشته بودم طرف ميدون كه يه وقت شنيدم يه صدايي داره هنوز مي گه: ت رررزا! حتما يه نفر بايد براي داد زدن مونده باشه. يه كله شق.