Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801104-53772S1

Date of Document: 2002-01-24

قفس خالي شبان شهيدي من يك طوطي كوچك هندي داشتم كه رفتم از گمرگ برايش يك قفس فلزي گرد سفيد رنگ خريدم كه ميله هاي فلزي محكمي داشت ويك پنجره كه در قسمت جلو اون كار گذاشته بودند كه بايد بازش مي كردم و آب و تخمه آفتابگردان مي ذاشتم براي طوطيه. مشكل تر از نگهداري طوطي سبز نوك باريك چشم ريزم اين بود كه حواسم جمع باشد كه پنجره رو مي بندم يا نه. يه روز عصر كه آمدم ديدم قفس داره جم مي خوره و خبري از طوطي نيست. اول فكر كردم گربه اونو خورده ولي بعد يادم آمد كه اولا ما تو خونه گربه نداريم بعدش اينكه قفس را از سقف آويزان كرده بودم و گربه كه بال نداره كه توي قفس بره و اصلا گربه كه توي قفس طوطي جا نميشه و تازه هرچه دقت كردم حتي يك پر طوطي را پيدا نكردم كه فكر كنم بلايي سر اون اومده. داخل قفس كه دقت كردم ديدم تخمه ها دست نخورده باقي مانده و آب گفتم ريخته جل الخالق اين ديگه چه صيغه ايه. نكنه من حواسم پرت بوده و در قفس را باز گذاشتم و طوطي از فرصت استفاده كرده و پريده و رفته ولي وقتي خوب دقت كردم تمام در و پنجره هاي خانه را بسته مگه بودم ميشه طوطي درو باز كرده باشه و رفته باشه. فكرم رفته بود جايي كه چه كسي خانه آمده ديدم فقط خودم كليد خانه را دارم و من احتياطا هم پنجره قفس آقاطوطيه رو خوب بسته بودم، هم در و پنجره هاي خانه را. و تازه درب آهني پشت در چوبي رو هم حسابي بسته بودم. اصلا من هم هر وقت مي خواهم برم بيرون به اولين چيزي كه فكر مي كنم بستن و قفل دره، و وقتي مي رم بيرون هي توي جيبم دست مي زنم كه نكنه كليدها را گم كنم. تو اين فكر بودم كه ديدم زير ميز ناهارخوري يك صدايي مي آد. گفتم بفرما اين هم خانه آپارتماني بازم يه موش سوراخي پيدا كرده و آمده توي خونه. البته من چون هميشه معتقد بودم كه جلو موش رو نميشه گرفت، يخچال را روي يك بلندي مي ذارم و درش رو قفل مي كنم، كه هم وقتي خانه هستيم بچه ها دست نزنند و هم وقتي كه نيستيم موش سراغ پنير و چيزهاي ديگه توي يخچال ولي نره وقتي خم شدم و صدارو تعقيب كردم ديدم با كمال تعجب جناب طوطي خزيده زير ميز و خودشو جمع كرده. مثل اينكه دنيا رو به من داده باشن آهسته حيوان زبان بسته رو گرفتم و مقداري باهاش صحبت كردم و نازش كردم و آب و تخمه آوردم و حسابي خورد. هر چي فكر كردم كه چطور ممكنه كه اين طوطي ناز من بيرون آمده باشه نفهميدم. بالاخره باورم شد كه يادم رفته پنجره قفس را خوب ببندم و از آن روز تصميم گرفتم قبل از بيرون رفتن از خانه يك قفل كوچيك بزنم به پنجره قفس و كليدش رو توي دسته كليد خونه جا بدم. اتفاقا يك قفل ريزي رو كه براي چمدان مسافرتي خريده بودم آوردم و شب قبل از خواب زدم به پنجره قفس كه صبح زود كه مي رم يادم باشه حسابي قفلش كنم و فردا همين كارو كردم وبا اين كار به قفلهاي خانه يكي اضافه شد. بعدش كه اين كار رو كردم ديدم طوطي زل زده توي چشم من توي دلم گفتم حتما داره به من مي خنده كه مرد حسابي به جاي قفل كردن پنجره قفس من، حواستو جمع كن. راستش خجالت كشيدم و يك قدري دلم براي طوطي سوخت. چون يادم آمد كه هيچ كس به قفس قفل نمي زنه. توي همين فكر بودم كه تصميم گرفتم قفل رو نزنم و پنجره قفس رو محكم بستم و رفتم. توي راه كه سوار تاكسي بودم ديدم يكي داره بوق مي زنه. وقتي به راننده تاكسي نزديك شد گفت آقا در بغل بازه. راننده رو كرد به من و گفت آقا حواست كجاست چرا درو نبستي. يه دفعه تكان خوردم كه نكنه يادم رفته باشه و پنجره طوطي را باز گذاشته باشم. اول تصميم گرفتم برگردم ولي بعدش يادم آمد كه در و پنجره هاي خانه رو خوب بستم. تازه وقتي طوطي به فرض كه از قفس بيرون بياد جايي كه توي نميره همين فكر بودم كه راننده تاكسي گفت آقا چيه. چرا با خودت حرف مي زني مگه خبري شده، گفتم نه آقا داشتم به طوطيم فكر يه مي كردم دفعه راننده گفت پسر من هم يه طوطي بزرگ داره ميگه اونو از اندونزي آوردن. گفتم مباركه ولي طوطي من گفت هنديه آقا مواظب باش اين طوطي هاي هندي خيلي چون زيركند با اون نوك كوچيكي كه دارن يواشكي از پشت چفت درو باز مي كنن و مي پرن بيرون. تازه دوزاريم افتاد كه داستان از چه قرار بوده. مثل اينكه يك راز مهمي رو كشف كرده باشم گفتم آقا شما پنجره قفس طوطي پسر تو قفل مي زني. يه دفعه راننده برگشت و گفت شما ديگه كي هستين نكنه فكر مي كني قفس طوطي فرمان ماشينه كه بايد دزدگير بهش بزني و اضافه كرد، مرد حسابي زبان بسته رو از جنگل هاي هندوستان آوردي كردي توي قفس، تازه طلبكار هم هستي. گفتم خوب آقا چرا ناراحت ميشي نميشه كه آدم همين طوري دلشو به يك قفس فلزي خوش بكنه. اومديم و حيوون آمد راننده بيرون گفت خوب بفرض كه بياد بيرون مگه چي ميشه! گفتم خوب اگر قرار بود كه بياد بيرون كه يك روز تمام نمي ذاشتم برم گمرك كه قفس تهيه كنم. راننده گفت خيلي ناراحتي پاشو با يك ريسمان ببند به ديوار قفس. از خودم خجالت كشيدم گفتم خوب حالا شما بفرما بالاخره چطوري طوطيتونو توي قفس نگه ميدارين. با كمال تعجب راننده گفت من از روز اول كه پسرم اومد و طوطي را آورد گفتم حق نداري در قفس را ببندي حتي آب و دانه رو توي قفس نذاشتم بلكه يك ميز گذاشتيم زير قفس و آب و تخمه رو گذاشتيم بيرون قفس. گفتم خوب ديگه چرا قفس خريدين معلومه كه طوطي وقتي پنجره باز باشه بره بيرون. راننده خنديد و گفت وقتي اول به حيوون احترام مي ذاري و چفت و بست نمي كني اونم رياست مي كنه. الان يك ماهه كه اين حيوان اومده خونه ما يك بار نشده كه براي ما مشكل درست اگر كنه بيرون هم بياد يه گشتي ميزنه و برمي گرده تو. راستش خيلي خجالت كشيدم و تازه فهميدم كه چرا وقتي سوار اين تاكسي شدم يادم رفته درو محكم ببندم. انگار اين راننده دوست نداره كه در تاكسي هم بسته باشه. وقتي رسيدم اداره پياده شدم و با راننده خداحافظي كردم. بقيه پولم را كه مي داد با لهجه خاصي گفت تا شب كه برگشتي يادت نره پنجره قفس طوطي رو باز كني و گاز داد و رفت. تمام روزحالم منقلب بود. فكر مي كردم كه نكنه طوطي زيرك با نوك باريكش پنجره رو باز كنه و پر بزنه. اگر مي رفت من جواب بچه ها رو چي مي دادم. بالاخره عصر شد من تا كشوها رو قفل كردم پريدم پايين وكارت زدم و يك راست سوار ماشين سرويس شدم و رفتم منزل و با عجله سوار آسانسور شدم و دكمه طبقه هفتم رو زدم ولي وقتي رسيدم طبقه هفتم ديدم در آسانسور باز نمي شه و هر چه دكمه بالا و پايين رو زدم ديدم فايده ماندم نداره داخل آسانسور. شروع كردم به فشار دادن دكمه زنگ اضطراري ولي فايده اي انگار نداشت هيچ كس توي ساختمان نبود به ناچار صبر كردم تا بالاخره يكي از همسايه ها رسيد و رفتند سرايدار را خبر كردند كه بياد در آسانسور رو باز كنه. در همين مدت كه توي آسانسور حبس شده بودم حسابي دلم گرفته بود فكر مي كردم شانس آوردم كه طوري نشدم. بعدش به حرف راننده تاكسي فكر كردم گفتم اي بابا ما از يك طوطي كمتريم كه اول با نوك باريكش پنجره قفس رو باز مي كنه و بيرون مي پره و منه به اين گندگي عرضه يك باز كردن در آسانسور را ندارم. به هر حال وقتي بالاخره در آسانسور باز شد و آمدم توي خونه ديدم بله حرف آقاي راننده تاكسي درست بوده پنجره قفس بازه و طوطي نيست. گفتم اي شيطون كار خودتو كردي. شب كه شام خورديم داستان راننده تاكسي را براي بچه ها گفتم. پروانه دختر كوچكم قند توي دلش آب شد. گفت بابا بالاخره اين حيووني حق داره مگه ميشه آدم تمام روز توي يك قفس فلزي و تنها بمونه. گفتم دخترم اگر گربه آمد و اونو خورد چي. گفت بابا اولا كه ما گربه نداريم، ثانيا اينكه شايد طوطيه ترجيح بده گربه اونو بخوره و نخواد كه تمام شبانه روز توي قفس باشه، تازه مگه تو جنگل حيوون وحشي نيست كه طوطي را بخوره. ولي خانم استدلالش فرق مي كرد. او گفت خوب دخترم درسته كه طوطي دلش نمي خواد توي قفس باشه ولي ممكنه كه بپره و ظرفها يا ليوانها رو بشكنه. ولي پروانه گفت خوب مامان لااقل يك قفس بزرگ برايش بخريم كه مقداري راه بره و حوصله اش سر نره. من كه حسابي توي ذوقم خورده بود گفتم اصلا مي دونين چيه. من فردا اين طوطي را مي برم و پس ميدم. پرستو دختر بزرگم گفت بابا اينو چند خريدي گفتم پنج هزار تومان. تا اسم پول آوردم پرستو دختر بزرگم دست پروانه رو گرفت و رفتند توي اطاق سعيد و چند دقيقه بعد با سعيد برگشتند و گفتند ما سه نفر تصميم گرفتيم اين طوطي را از شما گفتم بخريم اين چه حرفيه من اينو براي شما خريدم گفتند بله ولي چون امروز روز خاصيه شما اجازه بدين ما پول طوطي رو به شما بديم. مگه شما نمي خواين اونو پس بدين. به اصرار خانم قبول كردم و پول رو كه گرفتم ديدم پروانه رفت به طرف قفس و آهسته پنجره رو باز كرد و طوطي را درآورد گفتم حواست باشه نوكت نزنه. پرستو گفت شما چرا همش منفي فكر مي كنين. پرستو بلند شد و با پروانه رفتن پنجره را باز كردند و در مقابل چشمهاي حيرت زده من طوطي را پرواز دادند و پنجره رو بستن. گفتم اين چه كاري بود كه كردين. چرا نظر من را نپرسيدين. سعيد گفت بابا مگه خبر نداري امروز چه؟ روزيه گفتم نه. گفت امروز روز تولد مامانه. گفتم اين چه ربطي داره. پرستو گفت بابا آخه يه مناسبت ديگريم هست امروز روز جهاني آزادي بيانه و توي تمام دنيا بحث آزاديه. شما كه توي خونه به ما اجازه نمي دين حرف بزنيم و فقط حرف حرف خودتونه ما حداقل كاري كه مي تونيم بكنيم كه آزادي رو به طوطي برگردونيم. شما فقط لطف كنين فردا كه رفتين سر كار اين قفس رو به يكي از دوستاتون بدين. گفتم اين چه حرفيه كلي پولش را دادم. سعيد گفت اگر دلتون نمي خواد قفس را ببرين بذارين همينجا باشه ولي پنجره رو باز بذارين. گفتم باشه شايد بالاخره يه روز طوطي برگشت!! فردا كه رفتم سر كوچه تا تاكسي بگيرم خيلي دلم مي خواست راننده ديروزي را ببينم و بهش بگم آقا بالاخره اين طوطي هندي به مرادش رسيد و از قفس ما پريد و رفت.