Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801103-53760S1

Date of Document: 2002-01-23

جهان تصور من است نگاهي به فلسفه آرتور شوپنهاور اشاره: جهان تصور من است. اين جمله اي است كه شوپنهاور در آغاز يكي از نخستين آثار فلسفي اش مي آورد. اگرچه آرتور شوپنهاور فيلسوف ايده آليست آلماني و علاقه مند به فلسفه هندي معاصر با هگل; فيلسوف نام آشناي آلماني بود و نيز هر دو در يك دانشگاه به تدريس فلسفه مي پرداختند ولي كلاسهاي درس آنها از نظر جلب علاقه مندان با هم قابل مقايسه نبودند. كلاس هاي درس هگل مملو از جمعيت و خيل مشتاق آموزه هاي فلسفي وي بود در حالي كه در كلاس هاي فلسفه شوپنهاور تنها اندكي حضور مي يافتند. البته شايد دليل اين امر را بتوان با نگاهي به بسترهاي اجتماعي و فرهنگي آن عصر دريافت. در واقع هگل در پي بنيانگذاري اساسي تاريخي براي سوژه خردگراي دكارتي و كانتي بود; امري كه در عصر شكل گيري ايدئولوژيهاي گوناگون و وقوع انقلابهاي رهايي بخش ضروري مي نمود. اما دل مشغولي هاي شوپنهاور از نوعي ديگر بود و شايد ارتباطي تنگاتنگ با مسائل عصرش نداشت. اما نسلهاي پس از او بيشتر به قدر وي پي بردند. اگرچه اين نيچه بود كه بعدها براي نخستين بار به اهميت شوپنهاور پي برد و او را در جاي جاي آثارش ستود، نيز اندكي بعد زيگموند فرويد بود كه بي گمان با نگاه به مفهوم اراده كور شوپنهاور، شناساي قلمرو ناخودآگاه گرديد. در مطلبي كه از پي مي آيد، نويسنده كوشيده تا اندكي در باب برخي از انديشه هاي مهم اين فيلسوف ديرآشنا به بحث بپردازد. با هم مي خوانيم: گروه فرهنگ و انديشه آرتور شوپنهاور در 22 فوريه 1788 در دانستيگ چشم به جهان گشود. وي در خانواده اي ثروتمند بزرگ شد. پدرش بازرگان متمولي بود كه در زندگي به گشت وگذار علاقه وافري داشت و خود را به سبك معمول آن عصر، يك جهان وطن مي دانست. خواست پدر آن بود كه پسر نيز همچون خود او بازرگان بشود. شوپنهاور چند سالي به خواست پدر گردن نهاد اما با مرگ پدر و با جلب رضايت مادرش در سال 1809 عازم دانشگاه گوتينگن شد تا به تحصيل طب بپردازد ولي خيلي زود تصميمش عوض شد و به مطالعه فلسفه افلاطون و كانت روي آورد. مدتي بعد عازم برلين شد تا در كلاس هاي درس فيشته و شلاير ماخر حضور يابد. در آنجا بود كه اساس انديشه هاي وي شكل گرفت. شوپنهاور كه همچون پدرش خود را يك جهان وطن مي انگاشت، در بحبوبه جنگ آلمان با فرانسه، درگوشه اي دنج سرگرم نگارش رساله دكتراي خودش با عنوان درباره ريشه چهارگستره اصل جهت كافي براي دانشگاه ينا بود. اين رساله كه نشان از بدبيني او داشت سرآغازي بود براي كتاب اصلي اش كه در سال 1819 با عنوان جهان همچون خواست و بازنمود به چاپ رسيد. زندگي شوپنهاور بين سال هاي 1813 كه رساله دكتراي خويش را براي دانشگاه ينا نوشت و سال كه 1838 رساله اي درباره آزادي به آكادمي علوم نروژ فرستاد - كه جايزه علمي درونتهايم را كسب كرد - در گمنامي گذشت. تنها بعد از سال 1838 بود كه فلسفه وي اندكي مورد توجه قرارگرفت. وي در 21 سپتامبر 1860 در حالي كه رفته رفته آثارش مورد توجه بيشتري قرار مي گرفت، چشم ازجهان فرو بست. شوپنهاور وارث سنت فلسفي اي بود كه با دكارت ولايب نيتس آغاز مي شد و در فلسفه امانوئل كانت به اوج خود مي رسيد. در نظر اول چنين مي نمود، كانت با نگارش سه كتاب مهمش: نقد عقل محض، نقد عقل عملي و نقد حكم و به تبع آن با انقلاب كپرنيكي اي كه در عالم فلسفه عصر خود ايجاد كرده بود، توانسته است سرانجام كشتي سرگردان فلسفه را به ساحل امني برساند، اما شوپنهاور بدبين تر و بلندپروازتر از آن بود كه خود را مقيد به فلسفه عصري سازد كه در نظرش در آن هنوز بسياري از مسائل اساسي فلسفي بي پاسخ مانده بود. شوپنهاور بر آن بود تا نظام فلسفي جديدي برپا كند تا حقيقت بنيادي جهان يا شي ء في نفسه را كه خود را در وراي جهان پديدارانه نهان داشته بود، بشناسد، اما وي نيك آگاه بود كه اين امر، نه در نفي و انكار كل انديشه فلسفه اي كه او وارث آن بود بل در بهره جستن از اساس و بنياد چنين فلسفه اي ميسر است، لذا وي نظام فلسفي اش را بر شالوده اي بنا ساخت كه قبل از وي، كانت در فلسفه اش بدان ابتدا كرده بود. واقع آن كه شوپنهاور از همان مقدماتي شروع كرد كه پيش از وي كانت از آنها شروع كرده بود. اما گرچه نقطه آغازين فلسفه شوپنهاور و كانت يكسان بود ولي شوپنهاور به نتايجي يك سر متفاوت رسيد. كانت بين شي ء في نفسه يا نومن و پديدار يا فنومن فرق مي گذاشت و شناخت بشر را منحصر به جهان پديدارها مي دانست و در نظرش چنين شناختي الزاما مي بايد تابع نسبت هاي مكاني، زماني و رابطه علت و معلول باشد. نتيجه اي كه كانت گرفت اين بود كه ما نمي توانيم هيچ گونه شناختي نسبت به جهان آن گونه كه در نفس خودش است حاصل كنيم. در اينجا كانت متوقف مي شود اما درست از همين جا است كه انديشه اصلي و بديع شوپنهاور مي آغازد. در فلسفه شوپنهاور نيز آن دوگانگي يا ثنويت سوژه، ابژه حفظ شده است با اين تفاوت كه در نزد شوپنهاور سوژه و ابژه، رابطه تنگاتنگي با يكديگر دارند. در نظر وي تصور ابژه بدون سوژه يا ذهن شناسانده بي معنا است و ابژه يا عين چيزي نيست جز آن كه ذهن آن را در مي يابد و سوژه نيز جز در سايه ابژه و جهت يافتگي به سوي آن معنايي ندارد. به يقين چنين برداشتي با آن ايده آليسمي كه تاكيد را بر ذهن شناسانده يعني سوژه مي گذاشت و جهان را صرفا حاصل جهت يافتگي اين ذهن شناسانده به سوي عين مي دانست و آن ماده باوري اي كه تاكيد را بر عين يا ابژه مي گذاشت و سوژه و هر گونه شناختي را نتيجه آن مي دانست، در تقابل و تعارض بود. شوپنهاور دركتابش جهان همچون خواست و بازنمود با انتقاد از ماده باوري مي نويسد: اگر صريحا تا آخرين نقطه به دنبال ماترياليسم برويم، پس از صعود بر قله آخر موردخنده و ريشخند خدايان المپ قرار خواهيم گرفت وپس از رنج بسيار يك مرتبه از خواب بيدار خواهيم شد و خواهيم ديد كه نتيجه اي از اين كوشش به دست آورده ايم يعني معرفت و علم شرط قبلي و اساس نقطه مبدا ما بوده است. ما ماده را فقط از راه ذهن يعني عامل درك كننده ماده درك مي كنيم. حس باصره آن را مي بيند و سامعه آنرا مي شنود و لامسه آن را لمس مي كند و قوه مدركه از آن آگاه مي شود. واقع آن است كه شوپنهاور از منظر ديگر گونه اي به حقيقت بنيادي يا شي ء في نفسه مي نگريست. وي معتقد بود تمايز و تفاوت صرفا در جهان پديدارها يعني جهان آن گونه كه در نفس خودش است و به تجربه درمي آيد كه الزاما تابع نسبت هاي مكاني، زماني و رابطه عليت است، معنا دارد و اگر نسبت هاي مكاني، زماني و رابطه عليت را كنار بگذاريم آن گاه بيرون از جهان پديدارانه تمايز و تفاوت را نمي توان به تصور درآورد و سخن گفتن از جهان آن گونه كه در نفس خودش است يا اشياء في نفسه بي معنا است. نتيجه مهمي كه شوپنهاور گرفت اين بود كه اگر تكثر و چندگانگي در خارج از جهان پديدارها وجود ندارد يا به بياني ديگر محال است، پس لازم مي آيد حقيقت بنيادي جهان يا همان شي ء في نفسه واحد و يگانه باشد و عاري از كثرت و چندگانگي. در نظر شوپنهاور براي وصول يا شناخت شي ء في نفسه مي بايست راهي به جز حواس و تجربه وجود داشته باشد، چرا كه درنظر وي عقل صرفا براي برآورده ساختن نيازهاي زندگي است و براي راه يافتن به شي ء في نفسه مي بايست راهي به غير از عقل ورزي يافت. در واقع نوعي شهود و دريافت دروني كه ما را به حقيقت بنيادي جهان رهنمون سازد، ضروري است. شوپنهاور براي روشن شدن مقصودش بدن آدمي را مثال مي زند. در نظر وي ما به غير از شناختي كه از طريق حواسمان از بدن خودمان داريم، شناخت بي واسطه و دروني هم وجود دارد كه برآمده از حواس ما نيست و امكان دريافتي از بدن خودمان را به طور مستقيم و دروني به ما مي بخشد. شوپنهاور معتقد است كه چه بساچنين شناختي دروني ما را به ماهيت شي ء في نفسه راهنمون سازد. در نظر وي شي ء في نفسه كه خود را در پس پشت جهان پديدار نهان ساخته، فقط به صورت خواست يا اراده و به بياني - كه كمتر مناقشه برانگيز است - به صورت انرژي درجهان پديدارها تجلي اين مي كند خواست يا انرژي چه در خواست ما به زندگي و چه گردش زمين و سيارات برگرد خورشيد و به بياني ديگر در كل عالم مادي عينيت مي يابد. درواقع كه خواست شوپنهاور آن خواست را زندگي نيز مي نامد، بازنمودي در عالم مادي است. شوپنهاور در كتاب جهان همچون خواست و بازنمود مي نويسد: عمل اراده ( خواست ) و حركت بدن دو چيز مختلف خارجي كه با رابطه عليت به هم پيوسته باشند نيست، ربط آنها ربط معلول به علت نيست، آن دو امر واحدي هستند كه به طرق مختلف درآمده اند، يعني گاهي مستقيما درك مي شوند (اراده ) و گاهي از راه حواس (حركت بدن )عمل بدن همان عمل اراده ( خواست ) است كه تجسم پيدا كرده است. شوپنهاور معتقد است اگر جهان پديدارها كه تجلي شي ء في نفسه يا حقيقت بنيادي جهان است، چنين آكنده از درد و رنج، جنگ و خون ريزي، ظلم و شقاوت است، پس طبيعتا حقيقت بنيادي نيز چنان هولناك خواهد بود كه زيستن در چنين جهاني هيچ ارزشي نمي تواند داشته باشد. بدين سان وي زندگي را نفي و انكار مي كند: طبيعت هر شخصي پيمانه رنج و درد را كه بايد در طي زندگي تحمل كند تعيين كرده است. اين پيمانه نه خالي خواهد ماند و نه سر خواهد رفت... اگر فشار اندوهي از دل ما برخاست، اندوه ديگري جاي آن را مي گيرد كه مايه آن از پيش آماده شده بود ولي نمي توانست محسوس شود زيرا اندوه قبلي جاي خالي براي آن نگذاشته بود. ولي همين كه جا خالي شد فورا مي آيد و آن را اشغال مي كند. از اين رو زندگي - به ويژه زندگي انساني - در نزد شوپنهاور سرشتي شرگونه مي يابد و هيئتي هولناك به خود مي گيرد. وي مي نويسد: سرچشمه اصلي بدترين بدي هايي كه انسان از آن رنج مي برد همانا انسان است: انسان گرگ انسان است هر آن كسي كه اين واقعيت آخرين را به روشني فراچشم دارد با اين واقعيت كه هر انساني مي بايد شيطان انسان ديگر باشد، جهان را دوزخي مي بيند بدتر از دوزخ دانته. اما چنين بدبيني اي منحصر به شوپنهاور نيست. سده ها پيش از وي، تئوگينس گفته است: بهترين چيز براي انسان زاده نشدن و آفتاب را نديدن است ولي همين كه زاده شد (بهترين چيز دوم براي او ) هرچه زودتر گذشتن از دروازه هاي مرگ است حتي اين بدبيني در ميان حكماي شرق نيز به چشم مي خورد. بدبيني حكيم عمر خيام نسبت به زندگي كمتر از بدبيني تئوگينس و شوپنهاور نيست: چون حاصل آدمي در اين شورستان جز خوردن غصه نيست تا كندن جان خرم دل آنكه زين جهان زود برفت و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان اما اگر جهان، جايي چنين دهشتناك و زندگي سراسر آكنده از رنج و بي عدالتي است، اولين سئوالي كه به ذهن مي رسد اين است كه ما در قبال اين دهشت و رنج و بي عدالتي مي بايست چكار؟ كنيم پاسخ شوپنهاور صريح اما نه چندان قانع كننده وي است معتقد است كه بايد به جهان و زندگي پشت كرد و با تمام وجود خواست يا اراده را نفي و انكار كرد. حال تا كجا مي بايست اين نفي و انكار ادامه؟ يابد شوپنهاور پاسخ مي دهد تا جايي كه آدمي بي نياز از زندگي كردن بشود. گرچه بدبيني شوپنهاور بيش از حد افراطي است و ما نمي توانيم در كل اين بدبيني با وي سهيم بشويم اما انديشه هاي فلسفي وي اصيل و بديع است و منظر ديگر گونه اي را پيش روي ما مي گشايند. حسين سليماني منابع: - 1 سير حكمت در اروپا محمدعلي فروغي نشر البرز 1377 - 2 فلاسفه بزرگ برايان مگي ترجمه عزت الله فولادوند انتشارات خوارزمي 1372 - 3 تاريخ فلسفه از فيشته تا نيچه فردريك كاپلستون ترجمه داريوش آشوري انتشارات سروش 1367 - 4 فلسفه آرتور شوپنهاور تامس تافه ترجمه عبدالعلي دستغيب نشر پرسش 1379 - 5 آرتور مايكل شوپنهاور تنر ترجمه خشايار ديهيمي انتشارات كهكشان نسل قلم 1373 - 6 تاريخ فلسفه ويل دورانت ترجمه عباس زرياب سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي 1370 - 7 فلسفه اروپايي رابرت ك. سولومون ترجمه محمدسعيد حنايي كاشاني نشر قصيده 1379 - 8 تاريخ فلسفه (يونان و روم ) فردريك كاپلستون ترجمه سيد جلال الدين مجتبوي انتشارات سروش 1368 - 9 رباعيات خيام ويرايش ميرجلال الدين كزازي نشر مركز 1371