Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801101-53722S1

Date of Document: 2002-01-21

داستان گنجشك و آفتابگردان نگاهي به يك شعر اشاره: همانگونه كه در هفته گذشته گفتيم، بازخواني و نيز بررسي شعر از موضوعاتي بود كه بسياري از همراهان صفحه شعر برآن انگشت تاكيد گذاشته و خواسته بودند كه بابي هم براي آن بگشائيم. پيش از اين، بازخواني شعري از عمران صلاحي توسط عبدالعلي دستغيب را خوانديم. در اين شماره، شعري را بررسي مي كنيم، اما پيش از آن ذكر نكته اي را ضروري مي دانيم. براي بررسي و نقد شعر، اصولاخطكش مشخص و دقيقي وجود نداردكه آن را گذاشته و شعر را بررسي كنيم. نقد شعر، بيش از هر چيز به نگاه منتقد و شاخص هاي او بستگي دارد و حتي در اين باره سليقه نيز جاي ويژه اي مي يابد. اين موضوع هميشه وجود داشته است و نمي توان به آن بي توجه شعر بود سپيد و نو با ويژگي هايش از آن چنان دامنه اي برخوردار است كه منتقد نمي تواند ادعا كند كه حرف نهايي را مي زند. به هرحال اين، گفته از اين حيث لازم آمد كه گمان نشود، نقد يك شعر هميشه با معيارهايي انجام مي گيرد كه براي همه منتقدان و شاعران، قابل قبول است. با اين توضيح، يك شعر را بررسي البته مي كنيم نام شاعر را به عمد نياورده ايم تا محيط مناسبي كه مي تواند از اين طريق براي نقد اشعار ايجاد شود، همچنان باقي بماند. داستان گنجشك و آفتابگردان كلاغ و گندم درخت و تبر داس و دست ما و مزرعه بي نام تو.. و عشق بي حاصل ما داستان آخر بود اي آخرين پناه آخر، محبوبه شب ميان كوچه باغهاي بي نشان راه كوچه باغهاي بنفشه را اگر مي داني بي ترديد... به ميهماني ما بيا كه ما امشب سخت از اين داستان دلگيريم از شاعر اين شعر، شعرهاي بسياري به چاپ رسيده است و عناصر موجود در اين شعر نيز از قدرت و قوت ويژه اي برخوردار است، اما در همين حال دقيق نبودن در نكاتي چند باعث مي شود كه اين شعر نتواند به عنوان يك شعر قابل قبول مطرح شود. سادگي زبان كه با معاني و تصاوير زيبايي همراه مي شود از برجستگيهاي اين شعر است. شعر، روان وسليس است و علاوه بر تركيب جملات، واژگان به كار گرفته شده نيز ساده هستند. علاوه بر اين، ذهن خواننده با همه تصاوير ارائه شده آشناست و كمابيش تجربه حسي ويژه اي نسبت به آنها دارد. اولين مصراع داستان گنجشك و آفتابگردان ذهن را به ناگهان به سويي مي برد كه تبديل به نقاشي مي شود: گنجشكي روي گل آفتابگردان نشسته و دانه هاي آن را مي چيند و به عبارتي آفتابگرداني ترسيم مي شود كه به تدريج خالي شده و از زيبايي آن كاسته مي شود. همين طور است كلاغي كه در كشتزار دانه هاي گندم را از خوشه چيده و خوشه را تهي از گندم مي كند و يا تبري كه در حال قطع درخت است. همه اينها حس تلخي را به وجود مي آورد تا خواننده آماده شود براي يكه خوردن و به عبارتي به اوج رسيدن حس شاعرانه: داس و دست /ما و مزرعه بي نام تو... عشق بي حاصل ما در اينجا خواننده كه حس تلخي دارد به ناگهان از واقعيتهاي عيني پرتاب مي شود به سوي تعابير و استعاراتي كه سخت شكننده است. داسي كه دست مي برد و مزرعه اي كه نشاني از مطلوب ندارد. در واقع نبودن همسان تو است با قطع درخت توسط تبر، نابود شدن آفتابگردان توسط گنجشك و بريده شدن دست توسط داس. اين فضا ساخته مي شود تا فقدان تو جايگاه پراهميتي براي خواننده پيدا كند و از اينجاست كه نياز به تو در شعر مطرح مي شود و ما كه در ي ما واقع جمع است نه من شاعر، تو را مي طلبد. تا آنجا كه دعوت به ميهماني ما شكل مي گيرد كه ناشي از ي دلگير ماست. اما در ابتداي شعر، براي رساندن خواننده به يك حس تلخ نياز به آن مقدمه طولاني و تصاوير ناهمگون نيست. گنجشك و آفتابگردان و كلاغ و گندم هر دو از يك سنخ هستند، اما ذهن نمي تواند ساده و بي مشكل، از اين تصوير به سرعت به درخت و تبر برسد. جا داشت شاعر يا از ابتدا به پديده هايي اشاره مي كرد كه همگون با درخت و تبر و داس و دست (كه هر دو قطع شدن را نقاشي مي كنند ) باشند و يا اين دو را متناسب با دو تصوير اوليه تغيير مي داد. علاوه بر اين نظم حاكم بر عبارات به اين شكل است: گنجشك، آفتابگردان را و كلاغ، گندم را مي خورند و همچنين داس، دست را قطع مي كند. اما در مصراع سوم اين نسبت مي شكند يعني درخت به تبر، تعرضي ندارد بلكه تبر است كه در پي قطع درخت است و به عبارتي اگر گفته مي شد: تبر و درخت بهتر، بود. شاعر در بند اول حس تلخ خود را به خواننده منتقل كند تا آنجا كه به مزرعه بي نام تو مي آيد و پس از آن عشق بي حاصل ما را مطرح مي كند كه هيچ نيازي به آن نيست. براي خواننده، مزرعه بي نام تو كافي است تا درد فقدان را حس كند و بنابراين چه نيازي است كه عشق بي حاصل ما را عنوان كنيم كه به عبارتي سنخيت چنداني نيز با تصاوير ارائه شده در ابتداي شعر ندارد. پس از اين بند كه از نبود و نابودي يك رابطه مي گويد، مي خوانيم. داستان آخر بود. داستان آخر يعني پايان كار، اما شاعر، به زيبايي از اين آخر مي گريزد و اميد را زنده مي كند: اي آخرين پناه آخر، محبوبه شب. اين فضاسازي زيباست اما متاسفانه با اضافاتي همراه است، چرا نگوييم: اي پناه آخر يا پناه آخر ما! و چه نياز به اين اضافات: اي آخرين محبوبه، شب. در ادامه نيز در دو عبارت پي درپي، كوچه باغها تكرار، مي شود كه به راحتي مي توانست تغيير گرچه يابد در برخي موارد تكرار يك عبارت يا واژه براي تاكيد بيشتر ضروري است و تكرار حتي به پنج يا شش هم مي رسد اما در اين دو عبارت نشاني از آن كه بايد با تكرار كوچه باغها به تاكيد برسيم به چشم نمي خورد، در عين حال كه اين تركيب با توجه به جايي كه در شعر پيدا كرده، يادآور شعرهاي دهه سي وچهل است كه در اين دوره، نمي توان از آنها بهره برد. شعر به دو مصراع پاياني هم، كاملا بي نياز است. كه ما /امشب سخت از اين داستان دلگيريم. مگر دلگيري ما در بند اول به خواننده ارائه نشده؟ بود خواننده در همان ابتدا حس تلخ را مي پذيرد و دلگير از فقدان تو و قطع رابطه ما و تو مي شود وبنا براين بيان كردن آن، (آن هم در پايان شعر ) از منطق شعري سخت مي كاهد، چه بهتر بود كه شعر در همان به مهماني ما بيا تمام مي شد. دو مصراع پاياني، نشان مي دهد كه شاعر تلاشي غيرشاعرانه به كار مي گيرد تا به خواننده اي كه به نظر شاعر هنوز موضوع را نفهميده است دلگيري را القا كند، در حالي كه برخلاف نظر شاعر، خواننده در همان ابتدا، دلگير شده است. در كنار آن، حتي به آوردن ما در كه ما امشب نيز نيازي نيست، زيرا در انتها وقتي فعل با اول شخص جمع صرف مي شود ما، را به همراه دارد.