Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801028-53685S1

Date of Document: 2002-01-18

ماه 21 ديگه نبود! شتري كه در خانه همه را مي جود! سوار اتوبوس شدم مادرم گريه مي كرد و پدرم سيگار مي كشيد. رفقا، دست تكان مي دادند و مي خنديدند با اتوبوس آخر رفتم اروميه همه چيز يخ زده حتي نگاه بچه ها به هم قيافه ها عوض شده. هيچ كس شلوار جين يا كاپشن قرمز و آبي تنش نيست حالا همه يك رنگ شده اندبا نگاه هاي يخ زده يك رنگمنصور حسيني پاس: دفترچه 1 زردرنگ از حوزه نظام وظيفه كه آمدم بيرون، لحظه اي چشمم روي چشم هاي سرباز سبزپوش كنار در گير كرد. ژروي 3 دوشش بود و ته ريش داشت. بي حوصله، نگاهم كرد و آرام رد شدم. خواستم برگردم يكبار ديگر ژرا 3 ببينم. قنداق سبز و لوله فلزي اش فقط خاطرم بود. بهانه اي وجود نداشت. شلوغي حوزه و راه پله هاي درهم گره خورده ساختمان قديمي اش، حوصله ام را كم كرده بود. رفتم به طرف پل چوبي. هيچ كس حواسش به من نبود. مثل هميشه يك آدم معمولي بودم كه در پياده رو قدم مي زدم. سرپل چوبي، ترافيك بود. وسط چهارراه، ميان بوق و دود و قارقار ماشين ها يكي سوت مي كشيد. يك سرباز قد بلند با كلاه سفيدرنگ. صورتش را دود گرفته بود. سياه مي شد وقتي فرياد مي زد كه كدام ماشين از كدام طرف برود. ژفقط نداشت 3 يك سوت سياهرنگ و پوتين هايي كه بدجوري توي چشم بود. از خيابان رد شدم كه تاكسي بگيرم. وقتي سوار ماشين شدم، دست هايم را از جيبم بيرون آوردم، دفترچه زردرنگ آماده به خدمت توي مشتم خيس شده بود. مشتم عرق كرده بود، انگار... پاس: 1807 2 درخت از رفقاي دبيرستان همه كنكور قبول شده بودند. من بودم و يك دفترچه زردرنگ كه هر روز آن را ورق مي زدم. عكسم را در تمام ورق هايش چسبانده بودند. با موهاي بلند و صورت اصلاح كرده. صبح كه از خواب بيدار مي شدم، ناشتا نگاهي به دفترچه مي انداختم. روي هر صفحه اش جمله هاي عجيبي نوشته بودند: مخصوص محل اعزام مخصوص، پادگان آموزشي، مخصوص محل خدمت.. شكل دفترچه هم خنده دار بود، زرد و بي رنگ و رو. فقط يك چيز دفترچه جالب بود، تاريخ اعزام: هجدهم آذرماه. اوايلش آن قدرها مهم نبود. اما مهر تمام شد، آبان هم تمام شد. آذر كه شروع شد رفتم خانه مادربزرگ. پرسيدم: پدر بزرگ كي رفت؟ سربازي مادر بزرگ تعريف كرد كه پسرخاله ها و پسر دايي ها هم اين سوال را پرسيده اند. ماجراي رفتن آنها را تعريف كرد. هفته دوم پيش بچه ها بودم. با هم مي رفتيم سينما، گاهي هم به ياد روزهاي گذشته توي پارك محل پاتوق مي كرديم. زيردرخت. 1807 ولي درخت 1807 هم مثل گذشته نبود. همه مي خواستند از من خداحافظي كنند. حواسم پرت 18 آذر بودآذر 170 كه شب شد زدم از خانه بيرون. گفتم كه دير راه مي آيم افتادم. بچه ها نبودند. اولين بار بود كه اينجا تنها بودم. ساعت از 2 نصفه شب كه رد شد يك ماشين پليس جلويم ايستاد. افسر نيروي انتظامي صدايم كرد و گفت: كارت شناسايي. دستش را از پنجره آورد بيرون. باران گرفت. دفترچه زردرنگ را دادم دستش. تنها كارت شناسايي ام بود. نگاه كرد. خنديد و گفت سوار شو. سوار شدم، نشاني خانه مان را پرسيد. در راه خانه با خنده گفت: نگران نباش. قراره 60 سال توي اين مملكت با آرامش زندگي كني. جور كردن امنيت دوسالش پاي خودته سال 20 مي ري خدمت و بعد واسه همه عمر يه عده شباتو خيابونا مي پلكن تا دزد ماشين تورو نبره. من كه ماشين نداشتم...! پاس: پل 3 چوبي گريه مادرها و خنده رفقا. باباها هم سيگار مي كشيدند. براي همه همين بود. ساك لباس هايم را گذاشتم روبه رويم و نشستم روي زمين. در يك صف بلند كه همه طرفم يكي با يك ساك نشسته بود روي اتوبوس ها زمين هم مثل ما توي صف بودند. شايد آنها هم ساك لباس هايشان را گذاشته بودند روبه رويشان و نشسته بودند روي زمين. هيچ كس به هيچ كس نگاه نمي كرد و هيچ كس هيچي نمي گفت فقط موقع ورودم ژ3 روي دوش سرباز را خوب نگاه كردم. يك دل سير. اسم ها را خواندند. اتوبوس اول پر شد و رفت. مادرها دويدند و پدرها سيگار رفقا كشيدند هم سوت مي زدند. چند نفر دنبال اتوبوس دويدند. وقتي برگشتند مي گفتند: تبريز، پادگان ارتش اتوبوس دوم و سوم و چهارم با هم راه افتادند. اين دفعه كرج، سپاه اتوبوس چهارم و پنجم هم رفت بجنورد. اسم من را خواندند. مثل حضور و غياب سر كلاس. سوار اتوبوس شدم. مادرم گريه مي كرد و پدرم سيگار مي كشيد. رفقا، دست تكان مي دادند و مي خنديدند. با اتوبوس آخر رفتم اروميه. پاس: پادگان 4 ورق اول دفترچه را كندند. ديگر هيچ وقت آن دفترچه زردرنگ را نديدم. كهنه شده بود، توي دست هاي عرق كرده من. دژبان فرياد زد بنشينيد. نشستيم روي زمين. باز فرياد زد روي دوپا بنشينيد. سيگار، فندك، چاقو، تيغ ريش تراشي، واكمن، دوربين عكاسي. اين ها همه كپه شد روي هم روبه روي در پادگان و ما پا مرغي رفتيم تو. رنگ همه چيز عوض شد. حتي رنگ اكسيژن. استوار پيري آمد پيشوازمان. مي خنديد و با لهجه به ما خوش آمد گفت: اينجا خيلي جاي قشنگي يه. ولي شما توي پاييز اومديد. اگه بهار اومده بوديد، دور تا دور پادگان سبز بود...! درياچه ديده مي شد از پاي كوهي كه پادگان آنجا بود. دو جفت پوتين، دو جفت جوراب، دو تا پتوي سبز رنگ كه آرم نيروي انتظامي داشت، دو دست لباس سبز سربازي، يك كلاه، دو دست لباس زير، يك قوطي با واكس اينها سربازي شروع شد. پاس 5: نظامي گري برپا. ساعت چهار صبح است. شوكه شده ام. تا چند ثانيه نفهميدم چه اتفاقي افتاده. يادم آمد كه آمده ام سربازي. گروهبان به تخت هاي سه طبقه لگد مي زد و داد مي كشيد. هوا تاريك است، ماه توي درياچه افتاده، سر مي خورد روي آب. همه چيز يخ زده، حتي نگاه بچه ها به هم. قيافه ها عوض شده. هيچ كس شلوار جين يا كاپشن قرمز و آبي تنش نيست. حالا همه يك رنگ شده اند با نگاه هاي يخ زده يك رنگ. صبحانه نان است و كمي پنير. با يك ليوان چاي كه آن هم مثل همه چيز يخ واقعا زده سرد است. گروهبان بعد از صبحانه بشين و پاشو مي دهد تا گرم شويم. با شماره يك مي نشيني و با شماره دو بلند مي شوي. با نشستن پايت را محكم به زمين مي كوبي. سرگروهبان فرياد مي كشد: شخصي گري را بايد دم در پادگان بريزيد دور. اينجا محيط نظامي است. پاس: طبل 6 بزرگ زيرپاي چپ موهايمان را در آرايشگاه پادگان مي زنند. يك اتاق دو در سه كه دو نفر به زحمت در آن جا مي شوند. حالا نوبت آموزش است. صبح ها كلاس هاي تئوري و عصرها تمرين هاي بدني. كلاس هاي رزم انفرادي رزم، شبانه سلاح هاي، سبك و سنگين ژ 3 را بشناسيم امداد و كمك هاي اوليه و تمرين رژه. قدم رو با، شنيدن قدم روي پنجه پا بلند مي شوي و با شنيدن رو پاي راست را تا جايي كه مي تواني (حتي المقدور تا جايي كه بخورد به سقف آسمان ) بلند مي كني و محكم به زمين مي كوبي. به شكلي كه صدايش تمام پادگان را بلرزاند و بعد درحالي كه ژروي 3 دوش چپ است دست راست مشت كرده ات را بالا و پايين مي بري. مارش نظامي كه زده مي شود، وقتي طبل بزرگ صدا مي خورد بايد پاي چپ روي زمين باشد. پاها هم كشيده به اندازه اي كه در اوج باز شدن با همديگر زاويه 45 درجه درست كنند باز مي شود. تا لحظه اي كه گروهبان فرياد مي زند: گروهان، نظر به راست. با شنيدن نظر به راست سرت را با شدت و اغراق شده به سمت راست مي چرخاني و در حالي كه به سمت راست نگاه مي كني فرياد مي كشي: الله اكبر. كه اين فرياد هم بهتر است پادگان را بلرزاند، در غير اين صورت حتما جريمه مي شوي. بعد پاهايت را چپ و راست چنان بلند مي كني كه بخورد به سقف آسمان و محكم به زمين مي كوبي تا گروهبان بگويد آزاد و آن وقت رژه به حالت اول برمي گردد. آخرش هم: گروهان به ايست! خيلي سخت هيچ كس است درست ياد نمي گيرد و يك عده پاطلايي نفس همه را درمي آورند. پاس 740 روز ديگه نبود! بالاي تخت من نوشته: در درياي عشق ات شنا كردم، قورباغه آمد فرار كردم دروديوار پر است از همين نوشته ها. مدام نگهباني مي دهيم و صداي پاس بخش وقتي مي خواهد نصفه شب بيدارت كند از صد تا فحش هم بدتر است. اما وضع نسبت به روزهاي اول خيلي بهتر است روز 400 به پايان روزهاي سه ماهه آموزش مانده. نامه هايي هم مي رسد: ملالي نيست جز دوري شما... و البته چيزهاي ديگري هم هست. به سرما عادت كرده ايم. يك شب راديو اعلام كرد كه سردترين نقطه كشور 26 درجه زير صفر است و دماسنج پادگان آن شب 31 درجه زير صفر را نشان داد. انگار همه دنيا ما را فراموش كردند. تلفنخانه هم ماجراي جالبي دارد. همه خندان و سرحال مي روند توي اتاقك تلفن و با چشم هاي سرخ بيرون مي آيند. ژهم 3 مثل سابق جذابيت ندارد. من توانستم ركورد باز و بسته كردن ژ _ 3 را بشكنم ثانيه. 810 خودش افتخار بزرگي است. پاس: 8 دسته خيلي خوب! امروز فرمانده پادگان از دسته ها سان مي بيند. تمام هفته گذشته تمرين رژه بود. ما دسته يك هستيم و بايد از همه بهتر رژه مراسم برويم صبحگاه تمام شده. پرچم را بردند بالا و سرود نيروي انتظامي را، همه باهم خوانديم. دستور هم خوانده شد. مارش شروع مي شود. ما حركت مي كنيم. ژرا 3 محكم گرفته ام و با تمام قدرت پايم را به زمين مي كوبم. با سينه پا مي كوبم كه صدايش بيشتر باشد. نظر به راست را گفت و من تمام تلاشم را مي كنم تا پايم بالاتر برود. اي كاش مي شد پايم را بالاي سر همه ببرم. از جلو فرمانده رد مي شويم. اولين بار است كه از اين فاصله او را مي بينم. لحظه اي در نگاهش نگاهم گير مي كند. ياد سرباز روبه روي حوزه نظام وظيفه مي افتم. اين نگاه با آن نگاه هيچ فرقي ندارد. لحظه عجيبي است. فرمانده پشت ميكروفن با آرامش مي گويد: دسته، خيلي خوب! با همان ريتم مارش هم مي گويد. ما هم با ريتم فرياد مي زنيم: درود، سردار. از خوشحالي بالا و پايين مي پريم. پاس: جشن 9 سردوشي امروز آموزش سه ماهه ما تمام مي شود و ما براي خدمت وظيفه به پاسگاه ها، چهارراه ها و... مي رويم. لباس هايم تميز است. بايد رژه برويم و سردوشي بگيريم. همه خوشحاليم. كلاه را سرم مي گذارم و روبه روي آيينه شكسته آسايشگاه مي ايستم. واي خداي من.. چه؟ مي بينم نگاه من. نگاه سرباز روبه روي حوزه نظام وظيفه و نگاه فرمانده پادگان.. من يك نظامي شده ام.